تبليغاتX
دوستان مهربانم به وبلاگ محکم خوش آمدید.محکم اول نامهای 4 عزیز است . محکم یعنی عموی شهیدم محسن ، دایی شهیدم حمیدرضا ، برادر مهربانم کامران نجف زاده و همسر نازنینم محسن هوشمند .البته این فقط توضیح نام وبلاگم بود ولی وبلاگ در مورد هر چی که دلتون بخواد هست،میتونین ببینین.خوشحال شدم از حضورتون ." خانه ی رؤیاهایم کلبه ایست کوچک در دشت شقایق ها که تو را کم دارد،راستی کی میآیی؟یه جورایی تو مایه های شیش میوه ×دلنوشته ، مذهبی ، خاطره ، علمی ، خبری و غیره×اسپیکر رو روشن کنید" . محکم *** ساعتهای آرامش یک قلب رازگو
شنبه 23 اردیبهشت1391
براي پدر و مادري كه بي نهايت دوستشان دارم ...

سه ماه و سه روز ميگذرد از زماني كه خطبه ي عقدمان را در حرم خواندند و من نه هر شب ، يكي در ميان‌ ،‌شب هايم نمناك بودند ، وقتي خيال ِ‌دور بودن از شما اشكهايم را سرازير ميكرد ... اشكهايي كه يواشكي در خلوت هاي تنهايي ام ميريختم ... كه چند ماه ِ‌ ديگر چگونه روزگار بگذرانم ،‌آن هم دور از شما ،‌بدون ِ‌ عطر ِ‌ حضورتان ... مهربان مادرم !‌ تك تك ِ‌ ثانيه هاي اين روزهايم به ياد ِ‌ تو و پدر ميگذرد ... من حالا ،‌شايد بيشتر از هر زماني ،‌ ميفهمم كه آرامش هايم را مديون حضور ِ‌شما هستم ... بيشتر از هر زماني ميفهمم كه بودنتان سهم ِ‌ بزرگي از شادي هاي من است ... نميدانيد چقدر تلخ ميگذرد ... نميدانيد نصفه شبها ،‌وقتي ميخواهم به خواب بروم ،‌فكر ميكنم كه من چه كنم با اين درد ، ‌شما چه ميكنيد با تنهايي هاي بعد از اين ،‌ چه بغض ِ‌ سنگيني دارد ... دختر ِ‌ كوچكتان باز گريه اش گرفته ...باز مثل ِ‌ هميشه بي قراري ميكند ... باز دلتنگتان شده ...لحظه هايتان قشنگ ... نيايد روزي كه ببينم دلتان گرفته و تنگ شده ... نيايد روزي كه نداشته باشمتان ... نيايد روزي كه از دست ِ‌ من رنجيده خاطر شويد ... دوستتان دارم تا هميشه ...

روز ِ همه ی مـــادرهای ماه ِ دنیا مبارک

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 15:50 | | لينک به اين مطلب
شنبه 16 اردیبهشت1391
درد...

سرش را چسبانده بود به شیشه ی اتوبوس ... هر از گاهی زیر ِ لب حرفی میزد ... بغض میکرد و یک دانه اشک روی گونه هایش روان میشد ... باران می بارید ... رعد و برق میزد ... حاج خانوم  ِ بغل دستی ام مُدام ذکر میگفت و گاهی سرش را به طرف ِ من میچرخاند و لبخندی میزد و رایحه ی لبخندش در فضا می پیچید ... محو ِ تسبیح ِ فیروزه ایی رنگش میشوم که موبایل ِ خانم ِ رو به رویی زنگ میخورد ... نیم نگاهی به من که رو به رویش نشسته ام و چشم دوختم به چشمهایش می اندازد و تلفنش را بعد از یک مکث ِ طولانی جواب میدهد ... سعی میکند بغض اش را پنهان کند ... اشکهایش را پاک میکند و مثل ِ وقتهایی که من هی تلاش میکنم گریه نکنم ، تلاش میکند که گریه اش را بند بیاورد ... با مهربانی خاصی جوابش را میدهد ... "عزیزم" و "جانم" و "فدایت شوم" از دهانش نمی افتد ... لحن اش من را یاد ِ دبیر ادبیاتم می اندازد ... یا نه !! ... شاید هم شبیه گوینده های رادیو ... نمیدانم ... ولی صدایش عجیب دوست داشتنی ست ... "میتونی بیای دنبالم عزیزم؟ ... بارون داره میاد ... تنهام ! " ... چند بار نشانی هایی میدهد که یعنی دوست دارد با آن فرد ِ پشت ِ تلفن بگذراند این لحظه ها را ... اما انگار تلاش هایش بی فایده است ... با گفتن ِ این که "نه عزیزم نمیخواد ، من خودم میام ، می بینمت" ، تلفن اش را قطع میکند و های های میزند زیر ِ گریه ... سعی میکند خودش را زیر ِ چادرش پنهان کند ... دیگر چشمهای آبی اش را نمی بینم ... دستهایش می لرزد ... و من به این فکر میکنم که چرا آدم ها وقت هایی که دلشان گرفته و دوست دارند کسی باشد که آرامشان کند ، که دستانشان را به گرمی بفشارد ، تنهاتر میشوند انگار...

بوی تلخ ِ "تنهایی" را این روزها میشود همه جا حس کرد ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:27 | | لينک به اين مطلب
شنبه 16 اردیبهشت1391
فوتبال ِ گچی !

قرار بود کارآموزی های بیمارستانم ، یعنی ترم هفت ام ، نیمه های تیر به پایان برسد اما یکی از اساتید ، این دو هفته را مشرف شده اند خانه خدا و ما تعطیل شدیم ... باز من حواسم نبود و همه جوانب را نسنجیدم و حسابی شادی و شعف از خودم نشان دادم که جانمی جان ، دو هفته تعطیلم و من ، هم میتوانم به کارهایم سر و سامانی بدهم ، و هم لحظه های بیشتری را با همسری بگذرانم . ولی چهارشنبه ، طی یک حادثه ی کوچک در فوتبال ، رباط ِ پای جناب ِ همسری پاره میشود و حالا هم باید حداقل ۳ هفته توی گچ باشد !

همه ی کتابهای غیردرسی ام را به همراه ِ تعداد ِ زیادی بٌغض توی کارتن کردم و به انباری منتقلشان کردم تا زمانی که ان شاءالله بروم سر خانه زندگی خودم ... و قرار است جهزیه گرفتن ها هم طی همین دو هفته خریداری شوند ان شاءالله ...

  • فتوبلاگم به روز ِ ...
  • قول مردانه نمیدهم ... اما ان شاءالله این دو هفته وبلاگم را تند تند به روز میکنم و تند تند بلاگ هایتان را میخوانم ... :)
  • فونت صفحات اینترنتم بهم ریخته . یاد ندارم درستش کنم ! :(

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 10:54 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 4 اردیبهشت1391
یک مشت حرف ...

کلا من و همسری نباید دچار ِ هیجانات زیاد بشویم . این مقوله خوش گذرانی های کاذب به ما نمی آید . هفتم فروردین رفتیم پارک ملت و ترن هوایی و اوج هیجان و شادی ، جایتان خــــالی خیلی خوش گذشت و داشت خیلی بیشتر خوش میگذشت که گوشی ام گم / دزدیده شد !

پریشب رفتیم الماس ِ شرق ، و سینما ۵ بُعدی و فیلم ِ مقصد نهایی ۴ و کلی دُز هورمونهای هیجان و استرس و شادی مان بالا رفت که آمدیم بیرون دیدیم یک انسان !!!!! ماشین ِ ما را با ماشین ِ برادرش اشتباه گرفته و سویچ هم نداشته و از شیشه ورود پیدا کرده و هر چه دم ِ دستش بوده از صندلی و باتری و مدارک همسرجان تا سی دی های مداحی را برداشته و تا چشمش به ما دو گل ِ نوشکفته می افتد ، خیلی طبیعی و ریلکس فرار میکند ...  

کلا باید زین پس قبل از هر هیجانی تمام  ِ شرایط ِ موجود ، از شخص ِ شخیص ِ خودمان گرفته تا دور و برمان را بسنجیم و اگر شرایط مناسب بود وارد هر گونه هیجانی شویم که بعدش از دماغمان درنیاید ...!

***

در تمام ِ مدت ِ دوران ِ دانشجویی ام ، به جز یکی دو بار پیش نیامده بود که کارآموزی های بیمارستان را بپیچانم ... اما ورود ِ یک استاد ِ تازه کار که جدیدا فارغ التحصیل شده است ، حسابی اعصاب ِ ما را خط خطی نموده و دست و پنجه ی ما را روی ویبره قرار داده و لطف کرده به ما ، و میخواهد مقادیر ِ زیادی علم را یک شبه به خورد ِ سلولهای خواب رفته ی ذهن ِ ما بدهد ... آنقدری که استاد ِ گریه و زاری و التماس شوی و نرفتن را بر رفتن ترجیح دهی ... امروز که امتحان ِ آخر بود و شب را نفهمیدیم به چه مکافاتی به صبح رساندیم ، تا دم ِ در ِ بیمارستان هم رفتیم ولی دیدیم که آنقدر حالمان دارد بد میشود که فاتحه هر چه امتحان شفاهی و کتبی است را میخوانیم . زین پس قصد ِ حرم کردیم و بیمارستان را دور زدیم ... رفتیم حرم و اس ام اسی بود که از جانب دوستان روان میشد که پاشو بیا ، که استاد صفر میده ، که تجدید دوره میشی و ما هم که خجالت بر استرسمان افزون گشته بود ، راه ِ منزل در پیش گرفتیم و دلمان را دریایی نمودیم ... مخلص ِ کلام این که به دعاهایتان سخت محتاجیم که لااقل یک نمره ایی بگیریم که نیفتیم و تجدید دوره نشویم و این ترم یکی مانده به آخری حفظ ِ آبرو کنیم ...  

***

روزهایمان یکی در میان خوب میگذرد ...خدا را شکر ... گهگاهی هم میرویم بازار برای جهزیه گرفتن و با تلاش ِ فراوان که ایرانی بگیریم ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 11:49 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 29 فروردین1391
سپید ...

مدت های زیادی است که روزهایم را بی برنامه و بی هدف ، روی یک خط ِ ممتد نقاشی میکنم ... آدمهای توی این نقاشی روز به روز کمتر میشوند و آرزوها لحظه به لحظه کمرنگ تر و محو تر ... مشق هایم نانوشته مانده است ... الگوی زندگی ام را گم کرده ام ... سرگردانم ... پریشان ... در جستجوی جاده ایی رو به روشنایی ... که سپید باشد ... مثل ِ تمام ِ خوابهای این روزهایم که سپیدند ... مثل ِ نور ...

این روزها که می گذرد٬ هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است


ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی!
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز٬ آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد٬ هر روز
در انتظار آمدنت هستم!

                                                 قیصر امین پور

 

پ.ن: وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی را از یاد برده ام ... من را ببخشید ... ببخشید که اینقدر بد قول شده ام ... می آیم ... همین روزها که سرم خلوت تر شود و برنامه هایم مرتب تر ... این روزها و ثانیه ها شدیدا محتاج ِ دعای خیرتان هستم ... می آیم ... شرمنده مهربانی هایتان ...

"فاطمه.محکم"


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:33 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 20 فروردین1391
کـــــــال ...

دل تنگ شده بودم ... ۴۸ ساعت از آخرین دیدارمان میگذشت ... دل تنگی ، لبخندم را اندوه ناک کرده بود ، کاسه ی چشمانم را خیس ... دل تنگی بی تابم کرده بود ... دل تنگی "سکوت" را جایگزین ِ تمام ِ واژه هایی کرده بود که ثانیه به ثانیه ی این چهل و هشت ساعتی که "تنها" گذشت ، توی ذهنم قطار کرده بودم برای گفتن به او ...

آرام در را باز میکنم ... آرام می آیم داخل ... آرام به همه سلام میکنم ... همه هستند ... همه هستند و بغض ِ من را نمی بینند ... همه هستند و این همه تنهایی من را نمی بیند ... همه هستند و این سکوت ِ بغض ناک ِ من را پای عصبانیت مینویسند ... چقدر "همه" هستند و من این "همه" تنهایم !

هی خودم را کنترل میکنم ... هی میخواهم بروم حرم اما می بینم که تنهایم و دیروقت است  ... هی فکر میکنم که این همه بغضی که دارد خفه ام میکند را چگونه رها کنم ... چگونه از خودم دورش کنم ... هی چشمهایم را محکم پشت سر هم باز میکنم و می بندم که گریه ام نگیرد ... هی سعی میکنم و هی نمیشود ... نمیخواهم دستم رو شود ... نمیخواهم کسی بفهمد این همه بغض ِ تنهایی و دل تنگی من را ... نمیخواهم کسی بفهمد پشت ِ این چشمها چه سیلی روان است ... پشت ِ این قلب چه آشفته بازاری ست ... نمیخواهم کسی عمق ِ دلتنگی و تنهایی من را ببیند ... نمیخواهم کسی شانه بشود برای این همه خستگی ام ...

میخواهم بروم بنشینم یک دل ِ سیر با خدایم درد و دل کنم ، گریه کنم ، زجه بزنم ، التماسش کنم ... که ببیند چقدر دل شکسته ام ... چقدر آرزوی کال دارم ... چقدر خستگی امانم را بریده ...

کاش میشد خیلی حرفها را زد ، خیلی چیزها را گفت ، خیلی بغض ها را نوشت ، اما حیف ... جز صبوری چاره ای نمی باید ... !

پ.ن: حال و روز ِ من و وبلاگم را بر من  ببخشید ... !

 

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 21:21 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 15 فروردین1391
"تسبیح ِ دلم پاره شد آن دم که شنیدم ..."

این که آدم بعد از مدتهای طولانی و روزهای دلتنگی برای کتابخانه ی کوچکش ، کتابی را بردارد و بخواند و حظ کند از خط به خط ِ واژه هایش ، شوقی بس لذت ناک در دلش ایجاد میکند ... "قبله مایل به تو " را دیریست که دارمش و کامل نخوانده بودمش ... امروز این سعادت دست داد که بخوانمش ...

دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی

افتاده نخ چادر او دست نسیمی

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

با دست خودش داده اناری به یتیمی

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را

بخشیده به همسایه، چه قرآن کریمی

در خانهء زهرا همه معراج نشینند

آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم

می سوخت حریم دل مولا ، چه حریمی!

آتش مزن آتش ، در و دیوار دلش را

جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی

 ***

حالا نکند پنجره را وا بگذاریم

پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی

"سیدحمیدرضا برقعی"

 

پ.ن: گم شدن ِ گوشی ام یکم طرف ، این که حالا هیچ عکسی ندارم هم یک طرف ! ... هر چه داشتم و نداشتم پر !

پ.ن : فوتوبلاگم به روز شد !

شهادت بانوی آب و آیینه تسلیت باد ... التماس دعا رفقا

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 18:38 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 14 فروردین1391
که ...

یه مدت ِ که تکیه کلامم شده " ما از اون خانواده هایی هستیم که ... " ... و این تکه کلام خیلی بهم مزه میده ... البته انواع و اقسام ِ مختلف داره ها !!!

این وبلاگ از اون وبلاگهایی هست که ...

نقطه چین ِ بالا را پیلیز تکمیل کنید .

 

پ.ن : فوتوبلاگمم نیز کماکان آپدیت میشود !

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 19:41 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 13 فروردین1391
دوازده به در

دوازده فروردین با قوم و قبیله جناح ِ مامانم ، رفتیم باغ ... جاتون خالی ... خیلی خوش گذشت ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 19:51 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 13 فروردین1391

وبلاگ ِ همسرم با عنوان ِ نقش ما در "توليد ملي ؛ حمايت از كار و سرمايه ايرانی"  به روز شد.

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 12:19 | لينک به اين مطلب
شنبه 12 فروردین1391

کاش یک روز میهمان ِ شهرمان شوی ... 

 شهر ِ ما با تو بهـــــار میشود ...

"فاطمه.محکم"

پی.نوشت : فوتوبلاگم  به روز شد با "لب خند ِ ســـُرخ" ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 1:42 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 10 فروردین1391
بهـــــــارانه ...

عکاس : من و همسری

نماد دریای مهربانی

ده روز از عید گذشت در حالی که امسال نوروز برایم طعم ِ قشنگ تری داشت ... یک جور ِ متفاوت ِ تحویل گیرانه ... همه ی خوش گذرانی ها و مهمانی رفتن ها یک طرف ، لحظه ی تحویل ِ سال ، دست در دست ِ همسر ِ نازنینم ، روبه روی بارگاه ولی نعمتمان امام رضا(ع) یک طرف ِ دیگر ... یک روز ِ خیلی خیلی دوست داشتنی ... بغض ، شادی ، اشک ، لبخند ...

منهای مهمانی رفتن های زیاد و رسیدگی نکردن به کارها و اهداف و برنامه ریزی ها که اندکی دلگیرانه و خسته کننده بود برایمان ، بقیه ی لحظه هایمان قشنگ گذشتند و شاد ... و البته به استثنای چند روز ِ پیش که گوشی همراهم را در پارک ملت گم کردم ... !!!

امسال ، "مشهد" حال و هوای قشنگ تری داشت ... "المـــان" های بسیار زیبایی در گوشه و کنار ِ شهر به چشم میخورد که دوست داشتنی و جالب و ایضا بامزه هستند و بزرگ و کوچک و پیر و جوان گوشی یا دوربین به دست در حال ِ عکس گرفتن هستند ... من و محسن جان نیز به مناسبت روز ِ پرستار گشتی در شهر زدیم و از تعدادی از این نماد ها عکس گرفتیم و بقیه اش موکول شد به روزهای آتی ...

کانال بهار

فوتوبلاگـــــم  آپدیت شد ...

وبــــلاگ  همسر ِ عزیزم هم به روز شد ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 19:54 | | لينک به اين مطلب
شنبه 27 اسفند1390
سالی که میشود گفت : "دوست داشتنی نبود ! "

 

نمیدانم چرا ... اما به نظرم آنقدر این "نود" ، تلخی ها و تنهایی ها و گریه ها و دلهره هایش زیاد بود که با وجود ِ شیرینی های خوش طعم اش ، تجربه های متفاوت اش ، شادی های رنگارنگ اش و حتی زمستان ِ عاشقانه اش ، برایم دوست داشتنی نبود !! ...

خواهرم ، من ، رفیقم ، تک دختر ِ همسایه ی چندین و چند ساله ی طبقه بالایی مان ، به جمع ِ متاهلین پیوستیم ... چشمهایم را عمل کردم که از شر ِ عینک رهایی یابند ... پدر و مادرم 28 روز مشرف شدند خانه ی خدا و من تجربه ی متفاوت ِ کدبانوگری را در پرونده ام ثبت کردم ... و خلاصه این که بودند تلخ و شیرین های زیادی ... بودند و گذشتند و تمام شدند و حالا لحظه ها را میگذرانم برای یک سال ِ دیگر ... برای 365 روز ِ دیگر ... برای یک سال ِ نزدیک تر ... نزدیک تر به آسمان ... به "او" ... به مهربانی که توی این سیصد و شصت و پنج روزی که گذشت ، بود و من ندیدمش ... بود و من حس اش نکردم آنطور که باید ... آنطور که قلبم راضی شود ... آنطور که بی تابی نکند... با این همه ممنونم از خدا ... ممنونم بابت ِ تک تک ِ لحظه ها و ثانیه هایی که اجازه داد "نَفَس" بکشم ؛ زندگی کنم ... ممنونم بابت ِ تمام ِ مهربانی هایی که با وجود ِ "بدی" بیش از اندازه ی من ، هنوز هست و هنوز با من است و هنوز می فهممش ... ممنونم بابت ِ محبت هایی که بی خبرم از وجودشان ... ممنونم بابت ِ همه چیز ... و شرمنده ام ... و شرمنده ام برای لحظه های "زیادی" که نداشتمش ... که فاصله انداختم بین خودم و خودش ... که گم شدم ... که دور شدم ... که از یاد بردمش ... فراموش کردم ... ندیدم ... به روی خودم نیاوردم ...که تلخ گذشت ... که گریه کردم برای "نبودنش" ... و من شرمنده ام هنوز ...  شرمنده ام و دل تنگـــ ...

این روزهای آخر ِ سالی اما حالم یک جورهایی دارد خوب میشود ... به گمانم "اُمیّدی" در چشمهایم برق میزد ... به گمانم یک شادی زیرپوستی دارد توی تمام ِ رگ ها و سلولهایم منتشر میشود ... به گمانم روزهای قشنگی خواهد بود ، روزهایی که دارد می آید ... شکوفه میکند ... سبز میشود ...

این روزهای آخر ِ سالی حال و هوایم جور ِ دیگریست ... یک جور ِ مبهم ِ شاد شاید !

 ********

پ.ن۱ : ممنونیم از دوست ِ مهربانمان بابت ِ ایــن هدیه ی زیبایش ... اساسی من و محسن جان را ذوق زده نمود ...

پ.ن۲ : عـــیدتون مبارک رفقا ... ان شاءالله لحظه ی تحویل ِ سال با همسرم میرویم حرم ...اگر آقا دعوتمان کنند ... هدیه ی من ، یک دعای اساسی برایتان ... شما هم پیلیز دعایمان کنید ...

پ.ن۳ : امیدوارم سال ِ 91 این قلم ِ خشکیده ی من نیز جون بگیره و شما رو به فیض برسونه

 اللهم عجــل لولیک الفرج

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 19:49 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 23 اسفند1390
عشق ِ سالهای همیشه !

وقتی آدم یک سال ِ تمام و شاید هم بیشتر مُدام هوس ِ جوجه رنگی بکند و هی بگردد و بی نتیجه بماند و هی خاطراتش را مرور کند و دلش یک عدد ، فقط یک عدد جوجه بخواهد ... آن هم از آن رنگی های ماشینی و هی فکر کند که بهترین کادو میتواند یک جوجه رنگی باشد توی یک جعبه ی روبان پیچ شده که من را حسابی به وجد بیاورد و یک هو بیایی ببینی پیامک آمده از عمو جان که "جوجه رنگی آورده اند فلان جا ، خواستم بگیرم اما گفتم این روزها از تنهایی در آمده ایی دیگر نیازی نیست" و بعد بابا هم که قبلا ها میگفت اشکالی ندارد ، حالا بگوید وقتی رفتی سر ِ خانه زندگی ات ، برای خودت هر چند تا که میخواهی بگیر ، من الان حوصله ی سر و صدایشان را ندارم ... جا هم نداریم !

من جوجه میخواهم ... شده همین پنجشنبه که بیمارستان تمام شود ، بروم و جوجه هایم را بخرم .... دو تا که تنها نباشند ... دو تا از همان جوجه های ماشینی که رنگ شده اند که دوستشان دارم که کلی خاطره برایم زنده میشود که الان دوست داشتم یکی شان رو به رویم می بود و زُل میزد به مانیتور و سوژه پیشنهاد میداد با آن صدای دلنشینش ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 21:47 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 21 اسفند1390
بیا ساده با هم حرف بزنیم رفیق ...

وقتایی که دلت میخواد "زندگیت" رنگ ِ معنویت بگیره و هرچی "دنیاست" تو نگاهت بی رنگ بشه... وقتایی که دلت برای "خدا" خیـــــــلی تنگ میشه  ... چه میکنی ؟ ...

 

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 13:2 | | لينک به اين مطلب
شنبه 20 اسفند1390
با من بمان ...

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز
می دانم ! عزیز ...
می دانم که اهالی اینحدود حکایت
مُدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند
اما تو که می دانی
زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست
زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم
زندگی یعنی دام و دانه در دمانه ی دم جنبانک
زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد
زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان
زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها
زندگی تکرار تپش های ترانه است
بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین
باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد
دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را
کرم های کوچک کابوس خورده اند
تنها دستت را به من بده
و بیا  ...

                                                          "یغما گلرویی"

+ امروز ... ۲۰ اسفند ... اولین ماه گرد ِ من و محسن ... یک ماه گذشت از ۲۰ بهمن ، ۸ صبح ، حرم امام رضا (ع) ... !

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 13:46 | | لينک به اين مطلب
جمعه 19 اسفند1390
" اي سيد ما ؛ اي مولاي ما ،‌ دعا كن براي ما "

كور باد چشمي كه بد خواه علي ست

راه خوشبــــــــختي فقط راه علي ست

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 17:42 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 16 اسفند1390
آخرین "شنبه" ؛ آخرین روز ِ "لیلی" بودن ... !

عصرهای شنبه که از دانشگاه برمیگشت لی لی کنان می آمد و با موبایلش از تمام ِ کوچه عکس میگرفت . همسایه ها چپ چپ نگاهش میکردند : "دختره ی بی حیا" ... " خیر سرش دانشجو شده باز هم دست از این سبک بازی هایش برنمیدارد " ... لبخندی میزد و کلید را توی قفل میچرخاند و بی خیال ِ همه ی حرفهایی که پشت سرش دارد بین نگاه های همسایه ها رد و بدل میشود ، می آمد خانه و شروع میکرد به نوشتن ... :

وقتی صنم بانو جواب ِ سلام هایم را نمیدهد یعنی حال و روز ِ خوبی ندارد . یعنی دلش گرفته . فکر کنم باز با عباس آقا دعوایش شده بود که صندلی کوچکش را گذاشته بود دم ِ در ِ خانه و همین طور که مثل ِ همیشه تمام ِ محل را زیرچشمی دید میزد ، به زمین و زمان هم فحش میداد...

مهدی را دیدم . وقتی می بینمش انگار تمام ِ شادی های دنیا را به من میدهند. تو مهدی را نمیشناسی. سه شنبه اسباب کشی کردند به آپارتمان ِ رو به روی خانه ی ما . طبقه ی سوم .  طفل ِ معصوم هنوز نتوانسته برای خودش دوستی پیدا کند . چهار روز است که آمده اند این محل و من هم چهار روز است که عشق میکنم . جوری دستش را توی دستش حلقه میکند و به دیوار تکیه میدهد و لب ورمیچیند و به بچه ها نگاه میکند که دلت میخواهد همینجوری بایستی و نگاهش کنی . آنقدر دوستش دارم که چهار روز ِ تمام است که دعا میکنم خدا یک پسر ِ شیرین ، مثل ِ مهدی به من بدهد ... امروز از سر کوچه دست ِ پدرش را رها کرد و تا جای خانه با هم لی لی کردیم . چندین بار نزدیک بود بیفتد . آنقدر شیرین میخندد و ذوق دارد که قند توی دلت آب میشود . چند بار به مهدی گفتم : کاش همیشه شنبه بود ! ... نگاهم میکند و پیشنهاد ِخرید ِ نوشمک میدهد . میگوید من پول دارم . بعد برمیگردد و بابایش را صدا میکند که پول بدهد که برای خودش و من که شده ام "دوستش" نوشمک بخرد ... !

مهشید خانم صبح میگفت" شنیدی ؟ شنیدی که خانم ِ اقبالی بستری شده تیمارستان ؟ دیدی آنقدر به تو گفت دیوانه میشوی که آخرش خودش دیوانه شد ؟ حق اش است ... بس که برای مردم حرف در می آورد "... دلم برای خانم ِ اقبالی سوخت . با اینکه هیچ وقت دوستش نداشتم ولی هیچ وقت هم ازش بدم نیامده بود . همیشه میخواست نقش ِ دایه ی مهربان تر از مادر را بازی کند ... به مهشید خانم گفتم : انشاءالله شما هم همین روزها میروی پیشش از تنهایی در می آید . نیشخندی زدم و راهم را گرفتم و رفتم ، او هم آباء و اجدادم را ...

گفتی فقط هفت روز ... "روزی یک سیب که کنار بگذاری من برمیگردم" ...حوصله ام سر رفت بس که نوشتم و نیامدی ... بس که شنبه ها را شمردم و نیامدی ... بس که لی لی کردم و نیامدی ..بس که خنده های مهدی تو را به یادم آورد و تو یادی از من نکردی ... بس که این خانه ی طبقه ی سوم ِ آپارتمان ِ رو به رویی خالی شد و پر شد و تو نیامدی ... بس که همسایه ها "دیوانه" خطابم کردند و من به عشق ِ "لیلی" گفتن هایت صبوری کردم و نیامدی ... بس که منتظر شدم و نیامدی ... اصلا دیگر نمینویسم ... دیگر شنبه ها را به امید ِ اینکه تو بیایی و بخوانی که چه کردم ، که چه گذشت بر من ، که چقدر سعی کردم همان لیلی تو بمانم ، نمینویسم... با این که میدانم نمی آیی ... با این که میدانم فراموشم کرده ای ... با این که میدانم دیگر لیلی ات نیستم اما یک خواهش ! برنگرد ...

امضا : غریبه ...

 

"فاطمه.محکم"


پ.ن۱ : از نوشته های خیلی وقت پیشم ... باز هم ببخشید که خوب نیست !

پ.ن۲ : وبلاگ جناب ِ همسر با شنبه های حورایی به روز شد ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 20:54 | | لينک به اين مطلب
جمعه 12 اسفند1390
بـــــــــاران

عکس از مهدی پاکدل ...

گفته ای که می آیی
و اگر این حرف درست باشد
من وقت زیادی ندارم
باید آسمان را گردگیری کنم
و دستهایم را در طرح نیایشی بالا ببرم
تا باران،حیاط خانه را بشوید
باید قالیها را دوباره جارو بزنم
تا گل بدهند
پنجره ها را باید با گلاب پاک کنم
حریر آبی بر درگاه بیاویزم
و از تمام کبوترها و گنجشکهای بی کار دعوت کنم
تا بر شاخه ها بنشینند
و از شته ها تقاضا کنم
این هفته برگ ها را نخورند
و از جوشکار محل خواهش کنم

تا در ساعت ورود تو سوهان به آهن نکشد
بر میز ترمه باشد
شمعدان
شیرینی

گل محمدی
و در قوری چای تازه دم....

                                                           "پونه ندایی" 

 

پي نوشت : اين شعر  رو قبلا هم توي بلاگم گذاشتم ... امشب دوباره دلم رفت سراغش !


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 0:34 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 9 اسفند1390
من و یار ِ دلنــــوازم . . .

 

سلام رفقای خوب ِ من و این خانه ی کوچک ... حالتان که خوب است ان شاءالله ؟ ... با روزهای مانده به آغاز چه میکنید ؟ ... احوالات خانه تکانی و خریدهای عید هم که خوب است ان شاءالله ؟ ... جیبهایتان پر پول و دلتان شاد و لبتان خندان باد ...

من هم در کنار ِ یار ِ دلنوازم روزهای قشنگی را میگذرانم ... روزهایی که آرامشی دوست داشتنی ، بر زندگی ام حاکم شده ... روزهایی که من و محسن ِ نازنینم دست در دست هم ، زیر ِ باران ِ زیبای زمستانی قدم میزنیم و حرف های عاشقانه رد و بدل میکنیم و بی خیال ِ همه ی غصه های دنیا میشویم و  برای داشتن ِ هم خدا را سپاس میگوئیم و روزهای زیباتری را برای آینده مان ترسیم میکنیم ... روزهایی که من بیشتر از قبل خدا را شکر میگویم برای داشتن چنین همسری ... برای داشتن مهربانی که روز به روز بیشتر دوستش دارم و بیشتر از قبل دلتنگش میشوم ... خدا را شاکرم برای این هدیه ... برای داشتنش سپاس ...

لحظه های با هم بودنمان ، توی حرم ، وقتی با آن صدای دلنشین اش صفحه ای از صفحات نور را میخواند ... امین الله میخواند ... عاشورا میخواند ... و دست در دست هم قول میدهیم ... حرف میزنیم ... گریه میکنیم و مدیون ِ تمام ِ مهربانی های آقایمان میشویم ...

لحظه های با هم بودنمان ، توی پارک ، توی هوای سرد ِ زمستانی ، وقتی شانه به شانه هم قدم میزنیم و حرف میزنیم و بستنی شکلاتی میخوریم ...

لحظه های با هم بودنمان ، وقتی با هم میرویم جبل النور و زیارت میکنیم و خاطره تعریف میکنیم و آرام میشویم و بر میگردیم ...

لحظه های با هم بودنمان ، توی خانه ، وقتی سکوت میکنیم ، بغض میکنیم ، زُل میزنیم توی چشمهای هم دیگر ... گریه میکنیم ... های های ... بلند بلند ... گریه میکنیم ...

لحظه های با هم بودنمان ، وقتی ولنتاین را با یک هدیه ی کوچک و یک لبخند ، در یک شب رویایی و در نسیم لبنان جشن میگیریم ...

لحظه های با هم بودنمان ، وقتی خرید های من وسواسانه میشود و حوصله ی محسن جانم اندکی سر میرود و من توی دلم کلی قربان صدقه ی غر زدن هایش میروم و عاشق ِ این بهانه گیری های کوچک اش میشوم ...

لحظه های با هم بودنمان وقتی نصفه شب هوس میکنیم برویم طرقبه ، دیزی سید نوش جان میکنیم ... اصول و فنون و تکنیک اش را یار ِ دلنوازم یادم میدهد و میخندیم ... و بلند بلند میخندیم ... درست عین ِ دیوانه ها ... و یاد ِ ۲۰ بهمن می افتیم که آمدیم طرقبه ... رستوران ِ دیوار ِ به دیوار ِ اینجا ... و روز ِ به یاد ماندنی و آرامی را سپری کردیم ...

لحظه های با هم بودنمان ، وقتی محسن جان پیشنهاد رانندگی میدهد به من ... منی که سه سال از گواهینامه ام گذشته و ننشسته ام پشت ِ فرمان و نتیجه اش میشود کندن ِ آینه ی جلوی ماشین ... و من هر بار شرمسار از دیدن ِ جای خالی آئینه ... !!!

لحظه های با هم بودنمان ، وقتی میرویم آفیش ... اختتامیه جشنواره فلان چیز و رفقای محسن جان را می بینیم و معرفی میشویم و تبریک دریافت میکنیم ...

لحظه های با هم بودنمان وقتی میرویم تئائر و من هوس ِ خوردن ِ چیپس میکنم و محسن جان هی یادآوری میکند که اینجا تئاتر است نه سینما ...

لحظه های با هم بودنمان را ... لحظه های با تو بودن را ... لحظه های آرام ِ در کنار ِ تو بودن را ... با هیچ چیز عوض نمیکنم جانا ... دوستت دارم ... عاشقانه و خالصانه ...

روزهای خوبی است ... روزهایی بس زیبا ... برایمان دعا کنید ...

ادامه ی مطلب یک نامه ی تقریبا عاشقانه از من به همسری

پی نوشت : "پست مطلب جدید" رو باز کردم و نیت کردم که یه پست بزنم ... خوبی و بدی اش رو ببخشید ...

"فاطمه.محکم"


برچسب‌ها: من, تو, زندگی
ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:1 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 2 اسفند1390
سلام ...

همه ی آلبوم هایم را از کمدم بیرون می آورم و جلوی خودم ردیف میکنم ... یکی یکی برمیدارم و نگاهشان میکنم ...روی تک تک ِ عکسها زوم می کنم و خاطرات ِ ریز و درشتشان ، یکی یکی ، مثل ِ یک فیلم ِ کوتاه توی ذهنم  play میشوند ... چقدر حرف دارند این عکسها ... چقدر زود گذشت انگار تمام  ِ این سالها ... چقدر من بزرگ شده ام ... چقدر من توی هر عکس فرق کرده ام ... ملیحه عروس شده .... خاله نوه دار شده ... خواهرم ازدواج کرده ... مهدی به آمریکا مهاجرت کرده ... مادربزرگ نیست ... عروسک ام نیست ... موهای بلند ام نیست ... دوست ِ صمیمی ام نیست ... بابابزرگ نیست ... عاشقانه های کودکانه ام نیست ... ولی با این همه هنوز خیلی چیزها هست ... هنوز خیلی چیزهای مهم تر هست ... هنوز قلبم " دوستت دارم" هایش را فریاد میکند ... هنوز همه هستند منتها کمی بزرگ تر شده اند و کمی دورتر ... با اینکه پدربزرگ نیست ... مادربزرگ نیست ... خیلی ها نیستند ولی یادشان توی قلبمان پر رنگ است ... خیلی چیزهای قشنگ هستند هنوز ... خیلی چیزهای قشنگ ِ جدید هم اضافه شده اند ... ولی نمیدانم چرا یک چیزی را بیشتر حس میکنم ... اینکه فرق ِ زیادی ست بین ِ "خنده" های آن روزها و این روزها ... اما "مهربانی" هنوز هست ... "مهربانی" هیچ وقت جایش را به کسی قرض نمیدهد ... ماندگاری اش از همه چیز ، بیشتر است ... طعمش دل چسب تر ...

***

۱- این مطلب صرفا برای خالی نبودن ِ عریضه بود !

۲- ممنونیم بابت ِ مهربانی هایتان ... برای من و همسری زیاد دعا کنید ؛ دعایتان میکنیم

۳- دو هفته اول بیمارستان خیلی سنگین بود.ان شاالله وب خوانی هایم را شروع میکنم

۴- سوژه برای نوشتن برسانید ، پیلیز !

۵- بنده دلم ترن هوایی یا مسافرت میخواد ... ! (چه بی ربط !!!!)

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:57 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 23 بهمن1390
یک روز ... یک عمر

هنوز یک هفته از مراسم عروسی خواهرم (شهریور۹۰) نگذشته بود که دوست ِ عزیزم سمیه زنگ زد و پیشنهاد یک عدد خواستگار داد . ما هم گفتیم بیایند ببینیم ... القصه این که آمدند و رفتند و این ماجرای "انتخاب" کش و قوس دار شد و دلهــــره ها و اضطراب ها و دل نگرانی ها رسید به جایی که همین پنجشنبه ، ۲۰ بهمن ماه ِ سال ِ یک هزار و سیصد و نود ، جاری شدن ِ خطبه ی عقد بین من و محسن ، در حرم ِ ضامن ِ آهو که ان شاءالله ضامن ِ خوشبختی مان شوند ، تمام ِ دلهره هایمان را بی رنگــ کرد . خطبه ی عقدی که معجزه اش را به خوبی حس میکنم ... معجزه ایی که مهربانی و محبت را ساکن قلبمان کرد . قلبی که لحظه ایی بدون ِ تلاطم نبود و حالا آرام است ... تلاطم هایی برای یک عمر زندگی ... برای من و همسر ِ نازنینم دعا کنید ... برای عاقبت بخیری مان ...

من را که به لطف ِ پروفایل ِ جامع و کاملم میشناسید ... همسر عزیزم هم محسن هوشمند است که شاید گذرتان به وبلاگش خورده باشد ... خبرنگار و روزنامه نگار ِ روزنامه خراسان ...

+ وبلاگ ِ آقای همسر با همین عنوان به روز شد ... ( سوتیتر )

  • ممنونم از سندس  ِ نازنینم برای کد سخنرانی آقا ... اسپیکر رو روشن کنید...
  • ممنونیم از مهربانی و لطف ِ آقای کلمـــــات  ، بابت ِ تبریک شان ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:21 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 16 بهمن1390
قلب ِ ناآرام ِ من ...

شده گاهی احساس کنی قلب ات ناآرامی میکند ، تند تند می تپد و فضایی که میخواهد برای ضربان هایش کوچک است ، تنگ است ، خفه است ؟ ... شده گاهی احساس کنی هر چه بیشتر میخندی ، بیشتر غمگین میشوی ، بیشتر بغض ات میگیرد ؟ ... شده گاهی احساس کنی سنگین نَفَس میکشی ، یک چیزی درون قلبت سنگینی میکند ، از آن غم های سنگینی که مجبوری زیر ِ خنده های مصنوعی ات پنهانش کنی ؟ ... از آن غم های سنگینی که قابل ِ هضم نیست برای هیچ کس جز خودت ... قابل ِ باور نیست برای هیچ کس جز خودت ... قابل ِ فهمیدن ... قابل ِ درک کردن ... شده گاهی هیچ رفیقی نداشته باشی که سر بگذاری روی شانه هایش و گریه کنی ؟ ... که تنها باشی ... که غریب ... که گمشده ... که کسی نبیند حال ِ بد ات را ... حال ِ خیلی خیلی بد ات را ... شده گاهی روزهای بسیار منتظر ِ یک "معجزه" باشی ؟ ... منتظر ِ یک نگاه ِ مهربان که همه ی دلواپسی هایت را مرهم شود ؟ ... که آرام ات کند ... که آرام ات کند ...

پ.ن: پست ِ قبلی رو هم الان گذاشتم ... خواستید رویتش کنید ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:50 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 16 بهمن1390
هر شب تنهـــایی ...

- انگشتهایش را محکم به توری پنجره گرفته بود و با همسرش که هنوز عقب عقب راه میرفت و نگاهش به نگاه ِ بانو بود ، خداحافظی میکرد ... داماد شدن ِ پسر ِ عزیزتر از جانش ، شوک ِ بزرگی وارد کرده بود به مادری که آرزو داشت لااقل یک بار هم که شده برای پسرش خواستگاری برود ... خسته بود از آن همه بی توجــهی ...

- پدرش سالها مدیر ِ تشریفات ِ هتل بود ... حتی بردن ِ یک لیوان آب برای پدر هم ، قوانین ِ خاص ِ خودش را داشت ... میز ناهارخوری باید بهترین چیدمان را میداشت و دیس پلو نباید بدون ِ دور چینی می بود ... گله میکرد از پدرش که باعث و بانی همه ی اینها بود ... که نمیگذاشت آرام باشند و بهانه های بنی اسرائیلی اش زندگی را برایشان جهنم کرده بود ... خسته بود از این همه وســـواسی که هدیه ی ایرادهای پدر بود  ...

- مشکوک بود ... به نبود ِ همسرش ... به این که دو هفته ای یک بار شاید گذرش بیفتد و از اهالی خانه اش یادی کند ... سراغی بگیرد ... مشکوک بود به همه ... همه را دشمن میدید ... میگفت در حق ام کوتاهی کرده ... میگفت نمانده پای قول و قرارش ... میگفت ازدواج کرده ام ، تنهاتر شده ام ... خسته بود از این همه تنهــــایی ...

- رژ لب ِ صورتی رنگش را آنچنان محکم روی لبهایش فشار میدهد که نصف میشود ... بعد غُر میزند به جان ِ فروشنده ... موهایش را پریشان میکند ... می آید وسط ِ سالن شروع میکند به رقصیدن ... هی میرقصد . هی میرقصد ... سرش گیج میرود ... می افتد روی زمین و  میزند زیر ِ گریه ... دنیــا میچرخد دور ِ سرش ...

بی توجهی ، وسواس ، تنهایی ، دنیا ، جنون ، من ، اینجا ... همه چیز اینجا آرام است ولی طعم ِ تلخی دارد ... آرامش شان که تلخ میشود ، معصومه انگشتهایش را محکم به توری پنجره گره میزند ... سارا گلایه میکند ... الهام مشکوک میشود ... دنیا دور ِ سر ِ سمانه میچرخد ... من احساس ِ غربت میکنم ...

 

+ برمیگردد به روزهایی که پرستار  ِ یک بیمارستان ِ روانی بودم ...

+ این پُست را بگذاریدش به حساب ِ تمرین نوشتن در روزهایی که نوشتن را از یاد برده ام ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:49 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 10 بهمن1390
خاطرات ِ یک فروشنده لوازم آرایشی ...

نزدیک روز پدر است و در مغازه تنها چیزی که بیشتر به درد مردها میخورد ، ادکلن است . خانم میانسالی وارد میشود و میخواهد که یک ادکلن خوب برای " آقاشون" بیاورم :"یه چیزی که هم بوش خوب باشه ، هم موندگاریش . شیشه اش هم خوشگل باشه ... آخه آقامون وسواسیه ، هر چیزی رو نمی پسنده ..."

انوع و اقسام ادکلن ها را می آورم و از هر کدام ایرادی میگیرد . " این بوی شامپو میده ... این رو قبلا داشته ... این یکی خیلی تنده سر درد میگیرم ... این خیلی ملایمه ، زود می پره ..."

حسابی خسته میشوم و کم کم سعی میکنم یک جورهایی طرف را رد کنم اما ول کن نیست .

"میشه اون آبیه که عکس مرد روش داره رو هم بیارید ؟ "

- " نه از اون باز ندارم . شما که این ها رو نپسندیدی از اون هم خوشت نمی آد . "

"نه ، شما بیار ، من یکیشو ور میدارم . "

با اکراه باز میکنم و در کمال تعجب میگوید که همین را می برد . نفس راحتی میکشم . زن هنوز خارج نشده که مشتری دیگری وارد میشود . مشتری تازه وارد شده به خاطر بوی انواع ادکلن که در هوا پیچیده ، عطسه جانانه ای میکند . زن ناگهان برمیگردد و میگوید : "صبر اومد ، نمیخوام . "

" همشهری داستان /شهریور ۹۰ "

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 22:44 | | لينک به اين مطلب
شنبه 8 بهمن1390
دلخوشی ها کم نیست !

اواخر دی ماه که رفته بودم خرید ، گذرم افتاد به کتابفروشی که جدیدا مشتری ثابتش شدم . از اونجایی که خیلی شلوغ بود ، حوصله گشت و گذار زیاد رو نداشتم اما چشمم خورد به یه کتاب ِ ریزه میزه که جلد ِ روش همچین اساسی توجه منو به خودش جلب کرد . کلی از دیدن ِ کتاب ذوق زده شدم و یک آن انگاری خیلی از خاطرات ِ ریز و درشت ِ سالهای نه چندان دورم جلوی چشام رژه رفتن . ۵۰۰۰هزارتومنی رو دادم به آقای فروشنده و از کتابفروشی اومدم بیرون و تا رسیدن ِ به خونه میخوندمش و از خوندن ِ هر خطش ، شعف زدگی خون ام میرفت بالا ...

" یادتونه؟!! ... "  /  گردآوری و تالیف : مهدی منتصری

قسمتهایی از همین کتاب رو میتونید توی ادامه مطلب بخونید ...


برچسب‌ها: خاطرات مشترک بچه های دهه شصت
ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 1:0 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 6 بهمن1390
" همان چیزی که میخواهی بگویی و نمیتوانی... "

روزهایی که با کیان میرفتیم کتابخونه که مثلا درس بخونیم ، هر از گاهی یه کتابی رو از توی قفسه ها برمیداشتم و میخوندم ... امروز که داشتم اتاقم رو مرتب میکردم به یکی از اون شعرهایی که حین ِ خوندن ِ یک کتاب یادداشت کرده بودم ، برخورد کردم اما دیدم متاسفانه یادم رفته که اسم کتاب و اسم شاعرش رو بنویسم ... اون یادداشت شعرانه این بود :

چون به دیدار دوست میروی ، دیدار را دریاب

کسی چه میداند ؟

شاید فرصتی دیگر دست ندهد

آن گاه پشیمانی سودی نخواهد داشت

درست همان گذشته ی نشکفته است که آزارت خواهد داد

همان چیزی که میخواهی بگویی و نمیتوانی

کسانی هستند که آرزو دارند به کسی بگویند " دوستت دارم" و سالها دو دل اند

و این بر زبان نمی رانند

 روزی میرسد که او رفته است

 و عاشق فریاد میکند :

"نتوانستم به او بگویم که دوستش دارم ."

 

پ.ن۱: آهنگ ِ وبم رو جدید گذاشتم(صرفا جهت ِ اطلاع که بعدا نگید نگفتم)

پ.ن۲: فوتوبلاگمم به روزه (بعدا نگید نگفتم! )

پ.ن۳: امتحانام تمومید ... هــــــــــورا :)

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 15:15 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 4 بهمن1390
بهانه ...

تمام ِ دنیا را به هم بافتم که به یک بهانه ایی بپرسم حالت را ... که به یک بهانه ایی با تو حرف بزنم ... که به یک بهانه ایی بفهمی چقــــدر تنهایم و چقــدر میخواهم که باشی اما ای کاش ...

میگن آدما وقتی بزرگ میشن حرفاشون کم میشه . صاحب ِ این خونه هم انگار  ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 18:22 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 26 دی1390
شـــاید هوای دلم را عوض کنی ...

از سر حادثه نبود دوست داشتنت...اتفاقی هم نبود...راستش با برنامه هم نبود...شاید ژن عشق را در نگاه تو تکثیر کرده اند که بی هیچ دلیلی می توانم دوستت داشته باشم...شاید اصلا این روزها برای دوست داشتنت دنبال دلیل نمی گردم...شاید خوشم می آید که مراقبت باشم...شاید هم تنها به این دلیل که خنده ات شبیه بازار خوبی هاست دوستت دارم...من مشتری نقد خنده های نسیه ی توام...آن خنده هایی که نیمه نیمه بند دهان می شوند...

  ـــ احتمالا از متن های برنامه "رادیو هفت" ــ

دل نوشت : شاید آمدنت ، هوای دلم را عوض کند ...

پی نوشت : این روزها به جای این که پُستهای روی وبلاگم زیاد بشوند ، مُدام به تعداد ِ پُست های موقت اش اضافه میشود . حرفهایم بی هیچ برو برگردی ، سانسور میشوند ... !

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 21:37 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 25 دی1390
بغض ...
شهید مصطفی احمدی روشن - http://hajsaleh.mihanblog.com

عکسهای شهید مصطفی احمدی روشن ...

چند روز بعد ... 

وقتی تو شهر میپیچه که یکی دلش هوای پرواز کرده...من و دلم حسابی شرمنده میشیم...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 14:37 | | لينک به اين مطلب