X
تبلیغات
دوستان مهربانم به وبلاگ محکم خوش آمدید.محکم اول نامهای 4 عزیز است . محکم یعنی عموی شهیدم محسن ، دایی شهیدم حمیدرضا ، برادر مهربانم کامران نجف زاده و همسر نازنینم محسن هوشمند .البته این فقط توضیح نام وبلاگم بود ولی وبلاگ در مورد هر چی که دلتون بخواد هست،میتونین ببینین.خوشحال شدم از حضورتون ." خانه ی رؤیاهایم کلبه ایست کوچک در دشت شقایق ها که تو را کم دارد،راستی کی میآیی؟یه جورایی تو مایه های شیش میوه ×دلنوشته ، مذهبی ، خاطره ، علمی ، خبری و غیره×اسپیکر رو روشن کنید" . محکم *** ساعتهای آرامش یک قلب رازگو
شنبه 21 اردیبهشت1392
سهم ...

از خیابان که رد میشدم پیرمرد ِ سیه چرده ای را دیدم با چشمانی خسته و دستهایی پینه بسته که میان زباله ها دنبال ِ لقمه نانی بود ... به این فکر میکردم که پیرمرد شاید الان باید توی خانه اش ، زیر خنکای کولر می بود و بانو برایش هندوانه قاچ میکرد ... به این فکر میکردم که پیرمرد حقش بود که حالا که مو سپید کرده ، با خیالی راحت و به دور از دغدغه ی "نان" داشتن ، پایش را روی پایش می انداخت و این روزهای پیری را به آسودگی روزگار میگذراند... دلم میخواست مهمانش میکردم ، نه یک روز که هر روز مثلا صبحانه با ما باشد...کاش میتوانستم لبخند را به لبانش بیاوردم...کاش میشد .... سهم ِ من چیست ؟؟؟!!! من چه کنم  برایت ؟؟؟؟!!! من چه کنم ....؟!!!!!! ....

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 15:35 | | لينک به اين مطلب
شنبه 14 اردیبهشت1392

امشب با همسری میریم تهران برای نمایشگاه کتاب و البته قم و جمکران ان شاءالله ... تا پنجشنبه ... با اجازه دوستان ... حلال کنید ... التماس دعا

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 17:42 | لينک به اين مطلب
جمعه 23 فروردین1392
*بی بال پریدن ...

از نگاه کردن به عقربه های دقیقه شمار ساعت که خسته شوی ، از لحظه های تنهایی  و بی همراهی که خسته شوی ، از بغض های پنهان  مانده در گلویت که خسته  شوی ، از لبخند های تلخ ِ مصنوعی ات که خسته شوی ، از ترس های کودکانه ی همیشگی ات که خسته شوی ، از دلگیری های همیشگی ات که خسته شوی ، از چشم های دل نگرانت که خسته شوی ، از پاهای خسته ی در راه مانده ات که خسته شوی ، از ناصبوری هایت که خسته شوی ، از نارفیقانت که خسته شوی ، از دنیای بی روح ات که خسته شوی ، از هجوم ِ نامهربانی های دنیا که خسته شوی ، از آرزوهای کال ات که خسته شوی ، اصلا از دنیا که "بریده" باشی ، آن وقت دلت میخواهد بروی یک جایی مثل ِ حرم ، بنشینی یک جای دنج توی صحن ، زل بزنی به تک تک ِ آدم هایی که نمیدانی چه روزگاری دارند ، زل بزنی به کبوترهایی که گاهی دلت میخواهد جای آن ها باشی ، زل بزنی به آسمان ِ آرام ِ حرم و کلی عشق ، کلی مهربانی ، کلی امیّد ، از آسمانش هدیه بگیری ... نه ! اصلا بگذار یک جور ِ دیگر بگویم ؛ وقتی که یک جور غمی سراغت را میگیرد که فقط یک درمان دارد ، وقتی که دلتنگش میشوی ، وقتی که دلتنگت میشود ، وقتی که هوای کمیل خواندن میکنی ، وقتی که هوای نفس کشیدن در هوایش را میکنی ، وقتی که دوست داری بروی به یک جایگاه ِ امن ، به یک آرامشگاه ِ آسمانی و بلند بلند بخوانی اش ، بلند بلند بگوئی "یا غیاث المستغیثین" ، بلند بلند بگوئی پشیمانم ، دل شکسته ام ، عذر خواهم ... بلند بلند بخوانی اش و گریه کنی ...  بخوانی اش و سبک شوی ... آن وقت ، میان ِ این همه عشق و دلدادگی ، برایت روضه ی "بانو" بخوانند ... برایت از پهلوی شکسته بخوانند و تو بی تاب تر شوی .... رها ... رها شوی ...

"فاطمه.محکم"

* قیصرامین پور

 

پ.ن : قلم ِ خسته ام را ببخشید ... مدتهاست ننوشته است ... اسیر فراموشی شده ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:22 | | لينک به اين مطلب
جمعه 16 فروردین1392
و سلام نام خداست ...
حتـّا بهارش تازه هم باشد
حتـّا بپـیچـد عطر گل‌ها در مشام عصر فروردین
چیزی نمی‌کاهد
از شـدّت این جمعـهء غمگین...

                         "استاد میرافضلی"

 

سلام ...  با یه دنیا دلتنگی و شرمندگی همیشگی ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 14:59 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 27 اسفند1391
سفر 5-6 روزه
داریم میریم سفر الان ... حلالم کنید ... فعلا یاعـــــــــــلی...دوستون دارم...

روز پرستار هم مبارک به همه ی رفقا ، استادا ، پرستارا و خودم

مرسی بابت همه ی تبریکای قشنگتووووون دوستای مهربونم ...

 

سپاس بی کران ...

 

شاد باشید و آروم ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 1:2 | | لينک به اين مطلب
شنبه 5 اسفند1391
تولدت مبارک

چقدر خوبه که وسط ِ یه عالمه خستگی و پژمردگی ، رفیق ِ شفیق ات بهت اس ام اس بده که : "الان بهوش اومدم ؛ مهزیارم کنارم " و تو از خوشحالی گل از گل ات بشکفه و لبخند بزنی و اشک تو چشمات حلقه بزنه و خداروشکر کنی که جفتشون سالمن و لبخند از روی لبهات محو نشه و یکی یکی به همه خبر اومدنشو بدی ...

مبارک باشه عزیزدلم ...

خوش اومدی مهزیار کوچولوی من ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 17:14 | | لينک به اين مطلب
شنبه 5 اسفند1391
دانش اموختگی

سلام ... بنده رسما در تاریخ ۳۰ بهمن ۹۱ در رشته ی کارشناسی پرستاری فارغ التحصیل گشتم... حالا باید برم ۲ سال طرح بگذرونم تا مدرکمو بهم بدن ... ولی من استرس دارم ... از این همه مسئولیت میترسم ... از دستهای خیسی که نمیدونم باهاش کنار میام یا نه ... از بیمارستانی که نمیدونم کجاست ؟ کدوم بخش ؟ ...  برام دعا کنین ... حال ِ خوبی ندارم ... فکرشم تلخه ...

معدلم چنگی به دل نمیزنه و حسرت درس نخوندن های گذشته هم چاشنی تفکراتم شده ... کاش درس میخوندم و تنبلی نمیکردم ...نه برای نمره ؛ بلکه برای ثبت ِ دقیق ِ دانسته هایم در حافظه ی بلند مدت ... به شدت احساس میکنم که باید تمام ِ دروس رو ریویو کنم ...

پ.ن : ۱۴ مهر جشن ِ فارغ التحصیلی هم برامون گرفتن ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 12:54 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 30 بهمن1391

 

 

پيرمرد همسايه آلزايمر دارد ...
ديروز زيادي شلوغش کرده بودند
او فقط فراموش کرده بود
از خواب بيدار شود ...!

زنده یاد حسين پناهي

 

 

 پ.ن : اتفاقا دیشب فیلم " آلزایمر " رو دیدیم ... بازی مهدی هاشمی خیلی زیبا بود ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 15:44 | | لينک به اين مطلب
جمعه 20 بهمن1391
بیست بهمن نود ِ عاشقی

سال ِ قبل ، مثه چنین تاریخی ، در صبح ِ پنجشنبه ایی ، نام من شد : "همسر" و "محسن" نامی ، شد رفیق لحظه لحظه های زندگی ام ...

اولین سالگرد ِ عاشقانگی هامون مبارک ...

*و حسودان همان بـِه
 چشم‌ها را بپـوشـند
 عشق بارانی ما
 باب طبع تماشاچیـان نیـست...

* استاد میرافضلی

 پ.ن : کامنتها رو جواب بدم ، تایید میکنم و میام میخونمتون ... ایضا همین امروز ان شاءالله ... کلی حرف ناگفته دااااااااارم ...

بعدا نوشت : دیشب رفتیم بیرون یه جشن ِ کوچولو گرفتیم ولی چون کیک کوچیک پیدا نکردیم ، شیرینی گرفتیم بجاش...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 16:20 | | لينک به اين مطلب
جمعه 29 دی1391
 

دست‌هایم گـیج دلتـنگی است ؛
عصرهای جمـعه
بایـد دست‌هایت بیـشتر باشد...


"سیدعلی میر افضلی"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 20:6 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 6 دی1391
برفــــ . . .
اندکی دیوانگی بد نیست.

کفش‌هایت را بکَن در برف

دست‌هایت را بزن در ابر

در خیابان، چشم‌هایت را به زیبایی

در بیابان، گوش‌هایت را به خاموشی..

گاه‌گاهی در زمستان گوشه در را برای باد

خیره شو در حالت قندیل‌ها گاهی.

ماه را از شاخه‌ها آزاد

ذهن را از حرف‌ها خالی.

گوشی‌ات را گاه روی میز جا بگذار

با خودت بنشین

از خودت بشنو

در خودت گاهی تکلّم کن.

روح را بی‌تاب‌تر از قبل

عشق را پُرشورتر از پیش.

اندکی دیوانه‌تر بد نیست!

                                        "سید امیرعلی میر افضلی"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 10:46 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 4 دی1391
ردپا ...

اولین برف زمستان سالِ قبل

ساعت از نیمه های شب گذشته ... پالتوی محسن را روی شانه هایم می اندازم و کمی خودم را روی صندلی جا به جا میکنم ، زاویه ی نگاهم را تنظیم میکنم و زل میزنم به خیابان ، به برف هایی که تند تند می خورند توی صورتم ، آنقدر تصویر واقعی ست که پلک هایم با شدت بسته میشوند و باز میشوند ... مثل ِ یک فیلم سه بُعدی فوق العاده به کارگردانی خدا ... خیابان خلوت است و عاشقانه ... هوا با آمدن این گلوله های برفی کوچک ملایم تر شده ... پائیز دارد میرود ... یک جور بغض ِ غمناک را میشود از چهره ی شهر خواند ... یک ملودی درام که در گوش ام طنین انداز شده ... حالا نوبت ِ زمستان است که جا خوش کند بین ما ... از همین حالا هم دارد دلبری میکند با این سوغاتی زیبایش ... هیچ وقت مثل ِ امشب اینقدر عاشق برف نشده بودم ... چقدر لطیف است و چقدر دوست داشتنی ...

 

 "فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 1:28 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 4 دی1391
تلخی بی پایان ...
دلم شور میزند نه برای تو ، که برای خودم ...

برای شانه ایی که نلرزد

بغضی که نترکد

بارانی که نبارد

زندگی ای که بی تو

همه ی این ها

"عادت" اش بشود !

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 0:39 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 4 دی1391
و سلام نام خداست ...

به نام خدایی که همین حوالی ست ... همینجا ... خیلی نزدیک تر از رگ گردنم ... که آرزو میکنم کاش همیشه لمسش کنم ...

سلام رفقا ... سلام دوستان ِ خوب ِ همیشگی این خانه ... دل تنگم ... زیـــــــــــاد ... برای خیلی چیزها ، خیلی حرفها ، خیلی ادم ها ... دلم گاهی کودکانه بی قراری میکند برای این خانه و نمیدانم چرا هر چه گریه میکنم کسی به دادم نمیرسد ... روزهای زیادی رد شد که دلم هوای اینجا را میکرد ... دلم لک میزند برای "نوشتن" برای "خواندنتان" ، برای درد و دل کردن ، شادی کردن ، بغض کردن ، گریه کردن ، لبخند زدن ، زیر ِ لب غر غر کردن پای کامپیوتر ... پای تک تک وبلاگ هایتان ... روزهای زیادی رد شد که دلم میخواست بیایم اینجا و فقط بنویسم "سلام" که یعنی هستم به یادتان ، که یعنی دلم میخواهد باشم ... که یعنی بی تاب شده ام اما نمیشد ... نمیدانم چرا ... شاید شرمندگی زیاد از حد ام و بدقولی هایم اجازه نمیداد هی بیایم بنویسم و قول بدهم و بعدش باز نباشم ... باز نیایم ... باز بروم توی همون آشیانه ی تنهایی خودم ... توی این ۱۰۹ روزی که امده ایم سر زندگی خودمان ، خیلـــــــــــــــی کم نشسته ام پای رایانه ... نمیدانم ... شاید هنوز با این سیستم اخت نشده ام ... شاید هنوز به این جا ، به این صندلی ، به این اتاق عادت نکرده ام ... چشمانم هم لابد با این مانیتور غریبگی میکند ... هنوز هر وقت میروم خانه ی بابا و به بهانه ی پرینت دقایقی مینشینم پای سیستم ، حس ِ نوشتن در من بیداد میکند ... لبریز میشوم از احساس ِ نوشتن و خواندن و وب گردی ولی حیف که "زمان" ...

حالا این چند روزه به بیشتر ِ کارهایم سرو سامان داده ام ... جزوه هایم را از ترم ِ اول تا الان که فقط ۳ هفته مانده تا پایان فارغ التحصیلی از دانشگاه مرتب کرده ام و ان شاءالله که بنشینم درست و درمان بخوانم برای ارشد ...

روزهای خوبی ست ... اگر من و همسری همیشه حواسمان به حضور ِ خدا باشد و بدانیم که همیشه هوایمان را دارد و مواظب باشیم که دچار روزمرگی نشویم روزهایمان به طعم ِ عسل است و به رنگ ِ آسمان ...

سلام رفقا ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 0:18 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 13 آذر1391
این پست تیتر ندارد !

وقتی که حالت یکهو خیلی خراب بشود و تمام ِ طول ِ مسیر ِ دندانپزشکی تا خانه را یکسره اشک بریزی و تند تند راه بروی که برسی خانه و لباس عوض کنی که مبادا دیر به بیمارستان برسی و اصلا حال ِ بیمارستان رفتن نداشته باشی و نتوانی با همسری یک دل ِ سیر حرف بزنی ، آن وقت این وبلاگ میشود مرهم .... شعر لیلا را که خواندم ، انگار ِ مختص ِ خودم بود ... خود ِ من :

باید تو هم محکوم در خود سوختن باشی

یا مثل چایی که می افتد از دهن باشی

زخمی که من برداشتم فهمیدنش سخت است

سخت است حتی لحظه ای هم جای من باشی

توی دلم هر روز و هر شب رخت می شویند

باید برای درک این دلشوره زن باشی

در من دو روح بی قرار انگار در جنگ اند

سخت است با تنهایی ات در یک بدن باشی

در قاب آیینه خودت را گم کنی هر روز

در جالباسی هات دنبال کفن باشی

راهی برای صلح با دنیا نمی ماند

با مرگ وقتی غرق جنگی تن به تن باشی

...

مثل جذامی ها شدم، می رانی ام از خود

یک شب نشد با عشق در یک پیرهن باشیم

"لیلا عبدی"

پ.ن: کاش میشد الان برم حرم و یه دل سیر با خدا و امام رضا(ع) حرف بزنم ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 13:5 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 8 آذر1391
مثل ماه ...

 به مـاه بـودن تـو
    غبطه می‌خورد خورشید
        به برکه بودن من
              دریا...

"سیدعلی میرافضلی"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 0:37 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 5 آذر1391
دل تنگتم آقا ...

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

به یاد چایی شیرین کربلایی ها

لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا

درون قالب شش گوشه یک غزل دارد

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟

بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

غلامتان به من آموخت در میانه ی خون

که روسیاهی ما نیز راه حل دارد...

 

"سیدحمیدرضا برقعی"

 

پی نوشت : فوتوبلاگم به روز ِ ... www.mohkam.photoblog.ir

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 16:1 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 25 آبان1391

فوتوبلاگم به روز است ...    منتظر حضورتون  

  • من شرمنده تونم که بدقولی شد ... خیلی گرفتار بودم ... ایشالا فردا وقتم خالیه
  • باز هم میگم که پست قبلی "همینجوری نوشت"بود !
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 17:40 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 16 آبان1391
ذهن ِ خسته ؛ دل ِ شکسته

در را محکم پشت سرت می بندی و با خیال اینکه من آرامم ، تنهایم میگذاری و میروی ... و من بغض دارم ... و من دارم از این همه "سکوت" خفه میشوم ... تو میروی و من با هجوم فکرهای همیشگی باز تنها میشوم ... فکر روزهای بی تو ... فکر روزهایی که شاید دیگر مثل ِ حالا دوستم نداشته باشی ... فکر ِ دردها و غم های تکراری ... تو میروی و باز هق هق گریه هایم گوش ِ آسمان را کر میکند ... چه روزهای سختی ست ... چه پائیز غریبی  ... چه سخت است وقتی قید ِ همه ی آرزوهایت را میزنی و روی همه شان یک روبان مشکی و یک تابلوی ورود ممنوع میچسبانی ... و چه سخت تر اینکه معلم ِ خوبی نباشی و نتوانی الفبای دوست داشتن را برای عشق ات خوب هجی کنی ... نتوانی آن طور که باید حرفهایت را بزنی ... نتوانی راحت باشی که مبادا سوءتفاهمی پیش بیاید ؛ آن وقت عقده های دلت را سر ِ تمام ِ چیزهای بی خود ِ این دنیا بشکنی ... نتوانی بفهمانی که رهایم کنید ... که خسته ام ... که روزمرگی مثل ِ خوره به جانم افتاده و احساس ِ پوچی رهایم نمیکند ... و تلخ تر این که "بندگی" را از یاد برده باشی ...

     چه دلهره آور است تنهایی قدم زدن توی این دنیا ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: فقط دلم میخواست بنویسم ... همین ! ... ما هر دو خوبیم ... الحمدالله

پ.ن: ان شاءالله شنبه وب خوانی میکنم ... شرمنده تان !

پ.ن : دیروز دومین ماه گردمون بود ؛ عکس توی ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 21:19 | | لينک به اين مطلب
جمعه 12 آبان1391
سلام علیکم و رحمة الله و برکاته ...

شاید بتوانم برای "ننوشتن هایم"  یک بهانه ای جور کنم و آن هم اینکه تطبیق دادن ِ خودم با شرایط جدید اندکی طول کشید و البته دارد میکشد هنوز ! اما امیدوارم که زین پس با یک برنامه ریزی درست و هدفمند روزهای زندگی را به سوی آرامش و شادی و معنویت بیشتری سوق دهم و به همه ی کارهای خانه و دانشگاه و همسرداری برسم .... !

از آنجایی که بنده در طی دوران مجردی اصلا سراغی از قابلمه و گاز و اینها نمیگرفتم ، درست کردن ِ غذا تایم ِ زیادی از من میگیرد ... البته چون فعلا اوایل ازدواج است و من دوست دارم که با تشویق های همسری مواجه شوم به همین دلیل از هیچ تلاش و دقتی فروگذار نمیکنم ! از دستورهای تلفنی مامان خودم و مامان آقا محسن گرفته تا سرچ کردن توی سایت ها .... البته جناب ِ همسری همیشه لطف دارند و تعریف میکنند و البته ایرادات را هم برای بهتر شدن دستپخت تذکر میدهند .

القصه اینکه امیدوارم زین پس با برنامه ریزی بتوانم از ثانیه های روزانه ام بهترین استفاده را بکنم و زندگی را از رفتن به سمت ِ روزمرگی خلاصی بخشم ...

این بود انشای ما ...

 

سلام رفقا ... خوبید ؟ دلـــــــــــــــــــــــــم براتون اینقد (.) شده !!!

تمامی اعیاد گذشته و آینده مبارکتون

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 17:12 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 27 شهریور1391
ســـــــــــــــــلام رفقا . . .

 ۱۵شهریور هم به سرعت برق و باد اومد و جشن عروسیمون به لطف خدا به خوبی و خوشی برگزار شد . در ظاهر شاید همه چی خیلی خوب بود ولی یک چیزهایی این وسط اگر نمی بود ، روز خاطره انگیز بهتری در ذهنم ثبت میشد . آرایشگاهم که خدا انصافش ندهد خیلی بدقلقی و اذیت کرد ... مثلا جزو یکی از بهترین های مشهد بود ولی افتضاح کار کرد . دسته گل و ماشین و کیک هم کاملا با اون  طرحی که انتخاب کرده بودیم متفاوت بود ... القصه اینکه تمام شد و حالا چند روزی میشود که زندگی مشترکمان را آغاز کردیم ... روزهای خوب و آرامی ست تقریبا ... دغدغه های زیادی رفع شده و دغدغه های جدید و تازه تری اضافه شده ... از پیامک ها و کامنت ها و ابراز لطف ِ همه تان ممنونم ... همیشه شرمنده مهربانی هایتان هستم ... خیلی دوست داشتم که امکانش می بود و همه تان را دعوت میکردم ولی حیف که محدودیت بود . البته به نیابت از همه ی شما ، دوست جونم که مدتی ست وبلاگش را حذف کرده ، دکتر شیرین عباسی از تهران قدمه رنجه نمودند و مجلس ما را مزین نمودند  ...

***

محسن جان به سلامتی فارغ التحصیل گشته و ترم آخر من هم از شنبه آغاز شده ... همسرجان روز شنبه ، در یک اقدام ِ کاملا سورپریزانه ، آنقدری که انگشت کوچکم هم تا لحظه ی ورود ِ میهمان ها هیچ بویی از این مراسم نبرده بود برایم جشن ِ تولد ِ قشنگی گرفت ... با این که همیشه دوست داشتم روز ۲۷ شهریور بهم تبریک بگن و فقط این روز رو روز تولدم میدونم ولی خب همسری جان ، هم برای اینکه من بیشتر شگفت زده شوم و هم چون مامان و بابام و داداشم قصد ِ سفر داشتند ، زودتر برام تولد گرفتند ... دستش درد نکنه ...کلی هدیه خوشگل گرفتم و همسری هم برام یک دوربین خوشگل گرفته ... دستش درد نکنه

اینم عکس دوربینم :هدیه همسری جون

پ .ن: تازه کامپیوتر گرفتیم و این الان افتتاحیه رایانه مان است ... همسرجان تشریف برده اند آفیش و بنده هم مقادیری زیادی درس برای فردا دارم ... دعایم کنید که این ترم آخری هم به خوبی و خوشی به پایان برسد .

پ.ن : میدونید که من خیلی وقته چیزی ننوشتم ... تا دستم راه بیفته و آپدیت بشم ، زمان لازمه... از صبر شما سپاسگزاریم

متن کارت عروسیمون هم در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 20:59 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 5 شهریور1391
طعم ِ گس ِ این روزها ...

روزها به سرعت داره سپری میشه و ۱۰ روز ِ دیگه مجلس ِ عروسی ماست ... ذهنم به شدت درگیره که حتی برای نوشتن ِ متن ِ کارت ِ عروسی نمیتونم یک دقیقه تمرکز کنم ...!!! چیدمان خونه تقریبا ۶۰ درصدش انجام شده و اندکی از دلهره هام کم شده ... این روزها نه "شادی" مطلقی وجود داره و نه "تلخی" مطلقی ... فکر  ِ جداشدن از مامان و بابام که این روزها دلتنگی های خیلی زیادشون رو لمس میکنم ... فکر ِ تشکیل ِ یک زندگی ِ خیلی مشترک ... فکر ِ گردن گرفتن ِ مسئولیت های جدید ... فکر خانه ، خانواده ، عشق ، وفاداری ... فکر ِ یک جور ِ زندگی کردن ِ دیگر ... خیلی فکر ها که البته حدود ۷ ماه ِ پیش با همان "بله" گفتن ِ اولیه ، پای همه شان را امضا کردم ... ولی حالا یک جور ِ دیگر باید پایشان را امضا کنم ... با وجود ِ تمام ِ این ها ، یک آرامش ِ دوست داشتنی در عمق ِ قلبم نوید روزهای شیرینی را میدهد ...  دعای خیرتان را بدرقه ی راهمان کنید ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 16:47 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 10 مرداد1391

امام حسین (ع) میفرماید :

" کسی که بخواهد از راه گناه به مقصدی برسد ، دیرتر به آرزویش می رسد و زودتر به آنچه می ترسد گرفتار می شود ."

 

امام حسین (ع) می فرماید:

" عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند ."

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 2:0 | لينک به اين مطلب
دوشنبه 9 مرداد1391
سحر نزدیک است . . .

آنقدر این چند روزه خوابیده ام که وقتی از خواب بیدار میشوم سرم درد میکند ... می آیم مینشینم پای رایانه که اندکی وب گردی کنم . این روزها ، خیلی بارها شده که آمده ام و نشسته ام و کامنت خوانده ام و کلیپ دیده ام و اما نمیدانم چرا حوصله اش نبود که وب خوانی کنم و کامنت بگذارم . هی نیت میکردم و هی نمیشد . شاید بشود همه ی کاسه کوزه ها را بر سر ِ یک جور "تنبلی" دوست نداشتنی و غیرعامدانه شکست ...

CD فیلم "قصه پریا" روی میز است . از برادرم میپرسم و میگوید که دیشب خواهرم خریده و اینجا جا گذاشته است . من هم یکهو هوس میکنم که بنشینم و ببینم . نمیدانم فیلم از دید ِ دیگران چگونه است ولی من با چند سکانسش گریه کردم و باعث شد بغض های فروخفته ای را رها سازم . از دیدنش پشیمان نشدم . شاید تمام  ِدلگیری های این چند وقته ام که بهانه ای نداشتند برای خودنمایی و تبدیل شدن به اشک ، حالا فرصتی یافته بودند که بوسه زنند بر گونه های من ...

فیلم که تمام میشود ، میروم سراغ ِ وب گردی و وب خوانی ... از دیدن صرفا جهت اطلاع این هفته و دیدن کلیپ های کشتار مسلمانان میانمار ، میرسم به وبلاگ هایی که خواندنشان هدیه های زیادی را نصیب من کرد ... میخواندم و گریه میکردم ... میخواندم و هی با خودم حرف میزدم ... میخواندم و به قول و قرارهایی که با خودم بسته بودم فکر میکردم ... به روزهایی که قرار بود یک جور ِ قشنگ تر ساخته شود که دسته گلی بشود برای خدا ... برای روزهای آن دنیایم ... به توشه هایی که قرار بود جمع کنم و حالا بیشترش این دنیایی شده و رنگ ِ خدا ندارد ... این چیزها انگار حالم را بد کرده ... همین که حال ِ این روزهایم را مرور میکردم و دلیل ِ این بدحالی ها را توی ذهنم سرچ ، به نتایج ِ خوبی دست یافتم ... به روزنه های نوری که دوست دارم هر چه زودتر به سرچشمه اش برسم ... سبک شده ام و آرام و دل تنگ ِ خیلی روزها و لحظه های خوبی که میدانم نزدیک است ...

انگار راست میگویند ... ! ماه ، ماه  ِ عاشقی ست... 

 

دعا کنید بشود ... دعا کنید خوب شوم ... یک بنده ی خوب ... برای من ِ گنه کار دعا کنید ... دعا کنید که دستانم پر باشد وقتی که از این دنیا میروم ...

 

پی نوشت : سلام رفقا.نیایش هایتان قبول باشد ان شاءالله... ما را که دعا میفرمائید؟؟ من و آقا محسن این روزها مشغول خرید و خانه چیدن و تدارکات عروسی هستیم . دعایمان کنید که همه چیز به خوبی و خوشی پیش برود .

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 1:15 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 21 تیر1391
من دارم میرم . . .

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه!
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم!
گفتم: دکتر دیگه ای.. خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد!
گفتم: خدا کریمه، انشالله  که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش . گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟ گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن.. تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم!؟
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم؛ اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد! با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن.. آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه!

سرتونو درد نیارم من کار میکردم؛ اما حرص نداشتم.. بین مردم بودم؛ اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم..
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم.. گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم.. مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم.. خلاصه اینکه این ماجرا منو آدم خوب و مهربانی کرد.
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه . آرام آرام آرام خداحافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم! با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم.. گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؟ گفتن: نه! گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند: نه!
خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟

 

پ.ن:فکر کنم قبلا خونده بودمش ولی امروز مجددا ایمیل شو از طرف استادم دریافت کردم . خیلی زیبا بود و من رو به تامل واداشت .

پ.ن:فوتوبلاگم به روزه .

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 11:17 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 18 تیر1391
چند خط از چند کتاب ...

یکی از مهمترین تمرینات برای رشد معنوی ، توجه به کارهایی است که به طور خودکار انجام میدهیم مثل نفس کشیدن ...

                                                  "مکتوب" - پائولوکوئلیو

چشمهایت که سرد میشود ، چای هم از دهان می افتد . پلک هایت که بسته میشود نور و گرمای خورشید پس پنجره می ماند ...

                                         "دخترها به راحتی نمیتوانند درکش کنند" - پوریا عالمی

روزگار اینجوری است.از شما چه پنهان ، همه اش تلخ نبود ، سخت نبود ، سخت نیست . ناشکری نمیکنم، لذت هم داشت، دارد . لذت خواندن و نوشتن ، لذت پیدا کردن دوست ، خانواده . خدایا ! من چقدر خوشبختم .

                                        " شما که غریبه نیستید" - هوشنگ مرادی کرمانی

دیروز برایش یک نامه نوشتم.اما بدون اسم . جرات نکردم اسمم را بنویسم.برایش نوشتم که از جا بلند شود . از خودش بیرون بیاید . برود حقش را بگیرد . پرواز حق مرتضی است ...

                                                   "از به " - رضا امیرخانی

پروفسور اوگدن استاد دانشگاه و روان شناس است. او 25سال پيرامون مسائل رواني تحقيق کرده است. وي مينويسد:يکي از عوامل مهم خستگي هاي روحي و فکري و سردرد هاي عصبي، گوش دادن به موسيقي است، مخصوصا براي کسانيکه به موسيقي آن دقت و توجه ميکنند.

                                                  "حرمت موسیقی " - غلامرضا حاتمی

 

پ.ن: فوتوبلاگم به روز می باشد.

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 14:45 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 7 تیر1391
همبازی ...

میگویی "لبخندهایت را هیچ وقت از من دریغ نکن" و من فکر میکنم که حتی مصنوعی لبخند زدن هم گاهی چقدر سخت میشود ، وقتهایی که بغض ، چشمها و گلویت را با یک دست ، محکم فشار میدهد ... با این همه تو را آنقـــدر دوست دارم که برایت لبخند بزنم ... از آن لبخندهای واقعی که دوستشان داری ... که فقط به عشق ِ تو بر پنهای صورتم نقش می بندد ... من آنقدر تو را دوست دارم که هر نقشی که بخواهی برایت بازی میکنم ... میشود از تو خواهشی بکنم؟ میشود تو هم فقط یک نقش برای من بازی کنی؟ ... لااقل تا یک مدتی که دلم آرام بگیرد ... نقش ِ یک آغوش ... شرط می بندم که تا به حال چنین نقشی به تو پیشنهاد نشده ... یک آغوش که من وقتی خسته از تمام ِ رنگ هایی که در طول روز عوض کرده ام ، بیایم و تا ساعتهای زیادی در آغوش ِ تو نفس بکشم ... زندگی کنم ... تندتند برایت حرف بزنم و هق هق ِ گریه هایم تا آسمان ِ هفتم برسد و تو موهایم را نوازش کنی و برایم لالائی بخوانی و با گرمای آغوشت آرامم کنی ... می بینی ؟ ...  نقش ِ اول همیشه دیالوگ های سخت و بازی پیچیده ای ندارد ...

"فاطمه.محکم"

پ.ن۱: سلام . . . 

پ.ن۲: این پست "همینجوری نوشت" است و هیچ مخاطب ِ خاصی ندارد !

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 11:12 | | لينک به اين مطلب
جمعه 5 خرداد1391
سر و ته !
.

.

.

.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:35 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 31 اردیبهشت1391
دست‌نوشته «آقا مرتضی» ...

حسین محمودیان راوی مستندهای روایت ‌فتح و کارگردان مستند زندگی امام موسی صدر در گفت‌وگو با خبرنگار فارس خاطره‌ای از سید شهیدان اهل قلم روایت کرد که به 18 روز پیش از شهادت سید مرتضی بازمی‌گردد:

یکی از حلقه‌های آشنایی‌ام با شهید آوینی، شهید فلاحت‌پور بود که اردیبهشت 71 در لبنان شهید شد؛ او گروهی کار روایت فتح را در لبنان پیگیری می‌کردند که هواپیمای اسرائیل منطقه را بمباران می‌کند و ظاهراً فقط آقای فلاحت‌پور از ایران به شهادت می‌رسد.شهید مهدی فلاحت بور

سوم فروردین 72 به همراه جمعی که آقا مرتضی هم در میانشان بود، سر مزار شهید فلاحت‌پور رفتیم؛ در آنجا زیارت عاشورایی خوانده شد. آن زمان دبیر مقطع دبیرستان بودم؛ یادم هست شب قبل از آن، یکی از شاگردان به منزل‌مان آمد و گفت «فردا برنامه‌ شما چیست؟» گفتم «فردا جمعه است و می‌خواهیم سر مزار شهید فلاحت‌پور در روستای «چندار» حوالی کرج برویم» قرار شد وی هم با ما بیاید.

در سر مزار شهید فلاحت‌پور زیارت عاشورا خوانده شد و دوستان به زیارت شهدای دیگر هم رفتند؛ ماشین‌مان پایین تپه‌ای که شهدا دفن بودند، پارک بود؛ وقتی بچه‌ها به سمت پایین برگشتند، بنده و آقای آوینی هنوز بعد از رفتن دوستان، سرمزار شهید فلاحت‌پور ایستاده بودیم. طبق معمول ایستاده بودم تا آقامرتضی را تماشا کنم.

یکی دیگر از دوستان به نام «مرتضی» وقتی دید ما دو تا بر سر مزار تنها هستیم، یک کاغذی آورد و گفت «حسین، یک یادگاری بنویس» گفتم «این اداها برای دوران جنگ بود وقتی که هنوز می‌شد شهید شد، دیگه گذشت، دست از سر ما بردار» در این حال آقای آوینی آن دوست‌مان را صدا زد و گفت «مرتضی جان بده تا من برایت بنویسم» من در همان لحظه به حرف‌هایی که با دوستم ‌زدم، فکر می‌کردم و پشیمان شدم که چرا ننوشتم.

آن روز مرتضی نگذاشت مطلب شهید آوینی را بخوانم. هر چه اصرار کردم، گفت «تو ننوشتی، حقت هم نیست بدانی مرتضی چی نوشته».

بعد از شهادت آوینی آن متن منتشر شد که نوشته بود «عجب از ما، واماندگان زمین گیر که در جستجوی شهدا به قبرستان‌ها می‌رویم؛ مرده آن است که نصیبی از حیات طیبه شهدا ندارد و اگر چنین است از ما مرده‌تر کیست؟» شهید آوینی با حقایق زندگی می‌کرد و به آن باور داشت.

در طول روز اتفاقاتی افتاد؛ وقتی از آنجا برگشتیم، همان دوستم که سوم دبیرستانی بود، پرسید «آقا، آقای آوینی چرا این‌جوری بود». گفتم «چه جوری بود؟» گفت «نمی‌دانم ولی یک جور خاصی بود». اگر کسی هم یک برخورد با آوینی داشت، متوجه حالت‌های خاص شهید آوینی می‌شد.

 

پی نوشت ۱ : آشنایی باشهید فلاحت پور در ادامه مطلب ...

پی نوشت ۲ :

سخت است در این شهر که در بین رفیقان
این گونه پریشان و غریبانه بمیریم

مهلت بده ای عمر نفس گیر که شاید
خونین کفن و شاد و شهیدانه بمیریم

پی نوشت ۳ : فوتوبلاگم به روز شد ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:12 | | لينک به اين مطلب
شنبه 30 اردیبهشت1391
برام هیچ حسی شبیه "تو" نیست ...

برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی
منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه
از این عادت باتو بودن هنوز
ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز
اگه بی تو باشم منو میکشه
یه وقتایی انقدر حالم بده
که میپرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من
همه شهر میگرده دنبال تو
منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه

پ.ن : خیلی وقته که تلویزیون نمی بینم . یعنی این دو هفته ایی که بیکار بودم ، به اجبار ، گاها میدیدم ... ولی چند روزه که تیتراژ سریال نابرده رنج منو درگیره خودش کرده ... تا اینکه الان دانلودش کردم ... شعر قشنگیه ... دست ِ روزبه بمانی درد نکنه !

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 22:27 | | لينک به اين مطلب