محکم *** ساعتهای آرامش یک قلب رازگو
جمعه 7 شهریور1393
یک دلتنگی عمیق

هی هر بار که می آیم اینجا بغضم میگیرد ... می بینم همه چی رنگ باخته ،‌ مثل گذشته نیست ، میبینم که وبلاگ شفیق قدیمی ام مرا نمیشناسد ، غریبی میکند با من ... می بینم که دیگر انگار هرکار بکنی نمیشود برگردی به روزهای صمیمی و پر شر و شور گذشته ...همه چیز عوض شده ... من خیلی زود بزرگ شدم و دوستانم یکی یکی از لای انگشتانم سُر خوردند و من هر روز دستانم خالی تر شد ... من  حالا یک مادرم  ... شانه هایم بار سنگین تری دارد ، دختری برای خانواده ،‌ همسری برای محسن جانم و مادری برای پسرک کوچکم ... من دلم مثل ِ همیشه برای گشت زدن توی نت و آنقدر خواندن و خواندن و خواندن تنگ شده که حالا بی هیچ هوایی آمدم بنویسم ، فقط بنویسم ....بنویسم که ببینم هنوز هم نوشتن روح ِ خسته ی من را آرام میکند ؟ ... به یاد ِ همه روزهای تلخ و شیرین گذشته ... به یاد ِ تمام ِ تجربه هایی که من را بزرگ کرد ... من همینجا انگار قد کشیدم ... آرشیو وبلاگم مرا برد به روزی که نمیدانم چه شد وبلاگ ساختم و حالا سالها از مرداد 85 میگذرد ... و من تمام ِ‌ دغدغه ها و اندیشه هایم فرق کرده ... من آرزوهای بزرگی داشتم که خیلی هاشان حالا آرام خفته اند و من زیرپوستی گاهی یادشان میکنم ... دوستانم  همه مشغول خدمت پرستاری اند و من هنوز برای آن اقدامی نکرده ام ... باید تمام ِ کتابهایم را  نگاهی بیندازم ... دلم برای درسهای شیرین ام تنگ شده ... تمام ِ روز و شبم را با پسرک مشغولم و هیچ کار ِ مفیدی انجام نمیدهم و این فرسوده ترم کرده ... همت و انگیزه ام کم شده و من را در لایه های پنهانی ام فروبرده ... این فاطمه همان فاطمه ای که همیشه میشناختید نیست ...این فاطمه خیلی فرق کرده ... 

راستی! کسی نشانی خدا را به من میدهد ؟ دیریست گم اش کرده ام ... اگر پیدایش کنم همه ی دردهایم را دواست ... دلم برای خدایم تنگ شده ... 

 

پ.ن :‌ از محسن جانم بابت ِ همه صبوری هایش ممنونم ... مثلِ همیشه دعایم کن مهربان ِ من ... 

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 12:5 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 5 خرداد1393
غ م ...
غم عمیقی دارد دوست داشتنت ... 

مثلِ عاشـــقانگی

ماه و خورشید !

"فاطمه.محکم"

پی نوشت : من قالب وبمو میخوام...لابه لای سی دی هام پیداش نمیکنم ... 


برچسب‌ها: شعرکوتاه
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 19:38 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 21 اردیبهشت1393
نگران ِ "منم" ...

نگرانم ... نگران ِ تمام ِ کارهای ناتمامم ... نگران ِ تمام ِ حرف های نگفته ی توی دلم ... حرفهایی که انگار هر روز بزرگـــ تر میشوند ... قد میکشند ... نگرانم ... نگران ِ تمام ِ رازهای مگویی که فاش شد ... حرف هایی که نباید زده میشد و گفته شد ... نگرانم برای روزهایی که زنگ گوشی ام را قطع کردم و خوابیدم و دلم نرفت به استقبال ِ یاری که بی صبرانه منتظر بود ... چشم بستم روی همه مهربانی ها ... بی محلی کردم ... غصه هم حتی نخوردم ... مثل ِ آن روزهای قبل حتی ته دلم هم نلرزید ... آرام و بی توجه رد شدم ... نگرانم ... نگرانم که نمی بینم قد کشیدنت را ... پیر شدنت را ... نمی بینم که چین افتاده به پیشانی ات ... نگرانم برای همه ی درد هایی که درمانی ندارند ... برای تویی که نمی بینمت ... نیستی ... ! نگرانم ... نگران ِ بچه هایی کوچکی که سخت کار میکنند ... که نکند نباشد دست ِ محبتی روی سرشان ... نکند شب ها بالشتشان تر شود ... نگرانم برای همه ی کارهایی که دوست دارمشان ولی دور افتاده اند از من ... خلاف ِ هم میدویم ، نمیرسیم ... نگرانم ! برای اشک های " آقا " ، برای بغض هایش ... برای تنهــــــــــایی اش ... نگرانم برای فرصت هایی که از دست میدهم ... برای آدمهای خوبی که میروند ... نگرانم برای "دوست داشتن" هایی که عادت شده اند ... برای "شهادت نامه " هایی که امضا میشوند و اسم من ... نگرانم برای گرانی های بی سر و سامان ... برای حجابی که افتاده بین من و "او" ... نگرانم برای تمامی دلهایی که شکسته ام و قلب هایی که رنجاندم ... حس میکنم دیگر فرصتی نیست ... دیر شده ... خیلی دیر ... خیلی چیزها از دست رفته است ... نمیشود دوباره پیدایشان کرد ... نمیشود دوباره به هم چسباندشان ... ولی با این همه هنوز به مهربانی مهربانم امید دارم ... کاش دوباره نگاهمان به هم گره بخورد ... کاش ...

زیرپله : چند روزی میشه که احساس میکنم محمدرضا یکهو خیلی بزرگ شد ... ساعت خوابش منظم شد و گاهی فرصتی میشه تا من دقایقی رو به خودم اختصاص بدم ... به "فاطمه " ای که به شدت نگرانشم ...

سلام ... برای حالم دعا کنید ... دور شده ام از اصــــــل ام . . . از ریشه . . .

 

"فاطمه.محکم"

 

 

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 13:29 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 19 فروردین1393
خودکـُشی ...

گاهی روی همه ی دل بستگی هایت خط میکشی ... خودت را ذره ذره ، آهسته آهسته ، جوری که حتی خودت هم نمیفهمی میکُشی ...  خنده هایت را میکٌشی ، مهربانی ات را میکُشی ، شادی هایت را میکُشی ، میشوی یک آدم ِ بد اخلاق ِ عصبانی غمگین ... دوستانت یکی یکی حذف میشوند ، به خودت که می آیی می بینی همه را کشته ای ... هیج کسی برایت نمانده ... می بینی که تنها شده ای ... تنهایی کم کم دیوانه تر ات می کند  ... میروی همه ی عاشقانه هایت را میکُشی ... حافظه ات را دیلت میکنی ... تمام ِ خاطرات ِ روزهای خوشی ات را به باد میدهی ... تمام ِ احساساتت را دار میزنی ... سیانور هم انگار دردی از دردهایت دوا نمیکند ... چشمهایت را با اسید شستشو میدهی شاید از بهانه گیری شان کم شود ... چشم که باز میکنی ، خودت را می بینی و دنیای خالی اطرافت را ... محصور بین ِ دیوارهایی از جنس ِ سردی و سیاهی ... آرام آرام انگار نَفَس ات قطع میشود ... خودت را میکُشی و نمیفهمی ...

 

"فاطمه.محکم"

پ.ن : آی دنیا دل گیرم ازت ...

پسرکم چند روز پیش :

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 0:12 | | لينک به اين مطلب
شنبه 16 فروردین1393
بهار ...

وقتی ماهی قرمز کوچکمان آرام روی آب خوابیده بود و ما مجبور شدیم با بغضی خفته در گلویمان و دور از چشم گربه های محل ، توی باغچه ی جلوی خانه بی هیچ سر و صدایی به خاک بسپاریمش ، به این فکر کردم که لابد تمام ِ شکوفه های بهار ، همین ماهی های قرمز کوچک اند که ما توی باغچه هایمان میکاریم که تا سال ِ بعد همین موقع سبز شوند ؛ شکوفه دهند ... حالا انگار باله های حریرشان را می بینم که با نسیم بهاری روی شاخه های سبز باران خورده با عطر بهار میرقصند ... ماهی من حالا به جای تُنگ توی درخت ، به جای آب هوا ، به جای زمین آسمان ... 

"فاطمه.محکم"

سلام رفقا ... بهار همتون قشنگ ... عزاداری هاتون قبول ... دلم تنگ ِ مثل ِ همیشه ... بهار که اومد کولیک پسر کوچولوی ما هم خوب شد ... امروز سه ماهگیش تموم شد و وارد چهارماهگیش شد . اینم عکس محمدرضا با پسر دوست همسری که به فاصله چند ساعت از هم توی یه بیمارستان به دنیا اومدن ...

 

حسابی بد قول شدم ... ولی بعد از رفتن به خونه جدید حتما فعالیت مجازی مو شروع میکنم ... یاعلی

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 1:14 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 7 بهمن1392
ژست

کلا محمدرضا ژست های مختلفی با دستاش میگیره ... انواع و اقسام مدل ها ... این جدیدترین مدلیه که از خودش بروز داده ...

 

 

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 10:23 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 25 دی1392
اینم عکس ۵ روزگی محمدرضا

 

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 19:25 | | لينک به اين مطلب
جمعه 20 دی1392
هدیه خدا به من و همسری

بالاخره بعد از ۴۰ هفته انتظار ، ساعت ۱۴ روز یکشنبه ۱۵ دی ماه ، محمدرضا ی کوچک و دوست داشتنی ما افتخار دادند که به این دنیا تشریف بیاورند و من و محسن جان را از یک حس ِ فوق العاده شیرین مادر شدن و پدر شدن سرشار کنند ...

اینم عکس نی نی کوچولوی ما ، چند ساعت پس از تولد :

پ.ن: قالب وبلاگم پریده و در حال حاضر در دسترس نیست که بذارمش

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 12:50 | | لينک به اين مطلب
جمعه 29 آذر1392
عکس نوشت 2

يك اتفاق ساده عميق
قدم‌هايم را آرام‌آرام برمي‌دارم و وارد حريم مهرباني‌تان مي‌شوم، سراي امن شما. بهشتي كه در قطعه‌قطعه‌اش نسيم تبسم‌تان جاريست. تا اجازه‌نامه‌تان را نخوانم دلم آرام نمي‌گيرد. مي‌ايستم رو‌به‌روي تابلوي اذن دخول ِورودي صحن، در كنار آن همه چشم اشك‌بار، در ميان آن‌همه عشقي كه از قلب‌ها مي‌بارد، در كنار آن‌همه سوز نهاني كه جاريست. چشمانم را مي‌بندم و زمزمه مي‌كنم:
"خدايا! بر دري از درهاي خانه پيامبرت ايستاده‌ام..." و اجازه مي‌خواهم، كه مبادا بي‌اذن شما، ميهمان خانه‌تان شوم.
"همواره زنده‏ اند و نزد تو روزى داده مى‏شوند، محل ايستادنم را مى‏بينند و سخنم را مى‏شنوند و به سلامم پاسخ مى‏دهند." به اين جاي اجازه‌نامه كه مي‌رسم، بي‌تاب‌تر مي‌شوم، كلمه‌به‌كلمه‌اش باراني‌ام مي‌كند. آري! يقين دارم كه شما زنده هستيد، من را مي‌بينيد، صدايم را مي‌شنويد و پاسخ سلامم را مي‌دهيد. اما اي كاش اين حجاب نبود و اي كاش من اين‌قدر ناشنوا نبودم كه صداي سلام‌تان را مي‌شنيدم. كاش عطر نفس‌هاي‌تان را حس مي‌كردم. كاش لايق مي‌شدم...
سلام مهربان آقاي ما! سلام اي ضامن دل‌هاي شكسته؛ سلام اي غريب غريب‌ها. حالا انگار چشم‌هاي خسته‌ام شما را مي‌جويند، كجا ايستاده‌اي مولاجان؟
"آيا وارد شوم اى فرشتگان مقرّب خدا، كه در اين زيارتگاه اقامت داريد؟ پس اى مولايم، مرا براى واردشدن اجازه ده، به بهترين اجازه‏ اى كه به يكى از دوستانت داده‏اى، چنان‌چه من لايق آن اجازه نيستم، ولى تو لايق آنى."
باران چشم‌هايم انگار خيلي‌خوب آيينه دلم را جلا بخشيده است، مثل هرباري كه با بندبند اين اجازه‌نامه مي‌سوزم، مي‌بارم و زلال مي‌شوم؛ ريه‌هايم پر مي‌شود از عطر حضورتان؛ حالا آرامم و دلم را مثل همۀ دل‌هايي كه در گوشه‌اي به اعتكاف عاشقي نشسته‌اند، روانه بهشت مي‌كنم. اما... اما دلم هنوز تشنه است؛ دلم وصـل مي‌خواهد؛ ديريست كه دلم يك اتفاق ساده عميق مي‌خواهد ... يك سلام!
متن :فاطمه محکم
عکس: مهدی بلوریان
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 18:8 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 24 آذر1392
زمستان نامه

اسم دی که می آید سردت میشود ، بهمن بوی برف را به مشامت میرساند ، اسفند اما لنگه ندارد . حس و حال ِ خاص ِ خودش را دارد ... سردت هم که باشد هوس ِ خرید ِ عید بی خیالت نمیشود ، عیدانه های شیرینی سراغت را میگیرد ... زمستان را دوست داشتم ... به خاطر سرمایش... به خاطر اینکه این سه ماه را خیالم راحت بود که دستهایم کمتر عرق میکند ...مثل ِ وقتی که رفتیم سرعین و من از ذوق داشتم نابود میشدم که دستهایم را برده بودم توی اغما ... زمستان را حالا بیشتر دوست دارم ... بوی عاشقی میدهد ... وقتی دستهایم را گرفتی و فشار دادی و میخواستی خجالت من بریزد ؛ که شرمنده نباشم و جملات عاشقانه ات را پشت سر هم برایم ردیف کردی ... زمستان حالا شاید دوست داشتنی تر از پائیز و بهار و تابستان است برایم ... به طعم ِ اولین شکلات داغ ِ کافه "مان" ... به طعم ِ اولین بار قدم زدن زیر باران ؛ خودم و خودت ، زیر سقف ِ آبی خدا ... به طعم ِ اولین چله ی عاشورا خواندن ِ دو نفره ... به طعمِ اولین سلام مشترک به امام رئوفمان ...

حالا دومین سالی ست که زمستانمان حسابی بهاری شده و مُدام شکوفه میدهد ...

ممنونیم خدا بابت ِ همه ی شکوفه هایی که توی دستمان گذاشتی و ما آنقدری که باید قدر ندانستیم ...

 

+ آدمی که بیشتر رفقایش را گم کرده باشد و مخاطب خاصش هم اینجا را از یاد بُرده باشد ، بهانه اش جور میشود برای ننوشتن ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 15:46 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 21 آبان1392
سوته دلان

چقدر دل تنگ ِ این روزها بودیم . با این که شاید نباید این ماه را آنقدر دوست داشته باشیم، آخر ماهی ست که حسین (ع) را از ما گرفت ولی ما تمام ِ اشک هایمان را میگذاریم برای این روزها . برای غربت و مظلومیت زینب(س) ، برای تنهایی حسین (ع) ، برای دلتنگی های رقیه(س) ... این ماه ، ماه احساس های زخم خورده است ...

این روزها ؛ لا به لای گریه ها و بغض هایی که در گوشه گوشه ی شهر جاری ست ، لا به لای دلتنگی های کربلایی ، من را هم دعا کنید ... برای این دل ِ ناصبورم ... برای عشقی که کنار ِ ضریح اش جا مانده  ...

کاش این دکمه های کیبورد با دلم راه می آمدند و حرفهای مانده در گلویم راه ِ پرواز را پیدا میکردند ... کاش!

"فاطمه.محکم"

این شعر " حسین زحمت کش"  از آن سوزهای نهانی دارد که ... :

داری از قصد می زنی یک ریز
با سر انگشت خود به شیشه ی من
قطره قطره نمک بپاش امشب
روی زخم دل همیشه ی من

تو که در کوچه راه افتادی
همه جا غیر کربلا بودی!
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟

روز آخر که جنگ راه افتاد
سایه ی تشنگی به ماه افتاد
هر طرف یک سراب پیدا شد
چشمهامان به اشتباه افتاد

مهر زهرا مگر نبودی تو؟
تو که با مادر آشنا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟

مادری در کنار گهواره
لب گشود و نگفت هیچ از شیر
تو نباریدی و به جات آن روز
از کمانها گرفت بارش تیر

تو که حال رباب را دیدی
تو به درد دلش دوا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟

وقتی آن روز رفت سمت فرات
در دلش غصه های دنیا بود
تو اگر در میانمان بودی
شاید الآن عمویم اینجا بود

رحمت و عشق از تو می بارید
قبل تر ها چه باوفا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 10:51 | | لينک به اين مطلب
شنبه 4 آبان1392
عکس نوشت

قبول باشد سید !

مینشینم جایی نزدیک ِ سید ِ عباپوشی که نشسته است روی سنگ فرش ِ وسط ِ صحن و با لحنی آرام و دلنشین قرآن می خواند ...گاهی بلورهای اشک روی صورتش روان می شود و گاهی زیر لب حرف هایی را زمزمه می کند ... سید ِ عباپوش را دوست دارم؛ از آن پیرمردهای نازنین روزگار است که امروز انگار باز هم دل ِ وصل شده اش او را به این جا آورده ... از آن هایی که روزگار چین های زیادی را بر پیشانی شان نشانده ... گهگاهی نگاهی می اندازد به همه ی آدمهایی که انگار در آمد و شد  مهربانی آقا گم شده بودند.  به بعضی ها سلام می کند و بعضی ها را فقط نگاه ... دلیل انتخاب هایش را نمی فهمم ... ! سید ِ عباپوش حتما دلیلی برای انتخابش ، سلامش ، نگاهش و نیایش هایش دارد ... یک دلیل ِ خاص ! شاید یک جور  عطوفت ِ ارغوانی رنگ را از چهره شان میخواند. زاویه ی نگاه ِ دلم را که رو به آسمان ِ حرم تنظیم می کنم ، می بینم که انگار آسمان پائین تر آمده ... جایی نزدیک ِ همین مسافر ِ امروز ... نزدیک ِ سید !

دخترکی آن طرف تر ، زانوهایش را توی بغل گرفته و چشم دوخته به این طرف ِ صحن ... شاید روح ِ او هم مثل ِ من در لحظه لحظه های نیایش ِ این سید تکثیر شده . شاید او هم دوست ندارد مثل ِ من عادت کند به ساده گذشتن از کنار ِ آدم ها ...

حالا نه با تویی که مهربانیت از جنس ِ دیگری ست ، که دوست داشتنی ست ، که نمیتوانم از کنارت ساده بگذرم ، که دعا می کنم کاش این همه حرف ِ توی نگاهت را می توانستم بفهمم. نه!  با تو حرفی ندارم ... فقط توی دلم دعا می کنم که کاش برای من هم دعا کنی سید ِ عباپوش ...  که زیارتت از آن دلی هایی بود که دلم می گوید: امضاء شده است ،   که مُهر ِ قبولی به پایش خورده ...

متن : فاطمه محکم

عکس : مسعود نوذری

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 21:16 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 30 مهر1392
لالایی باران

مهتاب جان میرود لالا کند و جایش را میدهد به خورشید بانو ... صدای سرفه های رادیوی مسجد کم کم در می آید ... گلویی که صاف میکند ، گوش من دوباره باز زمزمه های شیرین میشنود ... این جور وقت ها که میشود کلی خدا را شکر میکنم بابت ِ این که همسایه ی مسجد شده ایم باز ... مثل ِ خانه ی پدری که صدای اذان مسجد از پنجره ی اتاقم برایم دل نوازی میکرد ...

عطر ِ باران را که حس میکنم ، چشمهایم را باز میکنم و آهسته میدوم سمت ِ در و هوایی تازه میکنم از باران ... همین حس ِ قشنگ باران ، حال ِ بد من را خوب میکند ... حال ِ بدی که سوغاتی کابوس ِ دردناک ِ دیشب بود ... اصلا مگر میشود باران ببارد و تو بی خیال ِ سرماخوردگی و گلو درد و دردهایت نشوی ؟ مگر میشود باران ببارد و تو لبخند نزنی ؟ مگر میشود باران ببرد و تو هوای دلت را عوض نکنی ؟ می بینی ؟ چقدر ساده میشود با همین بهانه های کوچک شاد شد ، لبخند زد و زندگی را از نو نفس کشید ؟

بعد از رفتن ِ همسری می نشینم پای دیدن ِ ویتامین 3 . مهمانش بهت زده ام میکند... نمیدانستم باید به حال و روزش بخندم یا گریه کنم ؟ مهمان ِ عجیب ِ امروز ِ علی ضیا یک جورهایی من را میان ِ حس ِ دو گانه ای گرفتار کرده بود . چقدر لبخند ، چقدر آرامش و چقدر شکرگویانه حرف میزد بانویی که دردهای زیاد داشت ... بانویی که انگار رنج ِ بیماری پسر و همسرش ، درد ِ نان داشتن ، درد ِ کوله بار ِ سنگین ِ روی دوشش را احساس نمیکرد ... شاکر بود و هنوز با همان کفش های آهنینش ، امیدوار قدم بر میداشت ... و من چقدر مبهوت این بانو شده بودم ... چقدر با خودم درگیر شدم و چقدر شرمنده ... میدانم که جای او اگر می بودم ، تاب نمی آوردم این همه درد را ... ولی بانوی مهربان ِ امروز ، درس های زیادی به من داد ... با همان ِ نگاه ِ معصومانه و همان لبخند ِ دلنشین و همان خدا رو شکر های مُدام ِ بر لبش ..

امروز روز ِ عجیبی بود ...

خدایا ! بابت ِ همه ی داده ها و نداده هایت شکر ...

ممنونم خدای مهربانم ...ممنون

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 20:37 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 18 مهر1392
دو نفره

" اصلا پاشو بریم عکاسی از پائیز " ... و من که از بیکاری و تنهایی حوصله ام سر رفته با هیجانی وصف ناشدنی ، آماده میشوم که برویم عکاسی ... برویم دنبال ِ عاشقانه های دو نفره ... عکسهای یواشکی ... راه می افتیم ... میرسیم به مقصد ... دوربین را هی به هم قرض میدهیم ... دنبال ِ هم میدویم و سوژه هایمان را پنهان میکنیم ... بعد که شکارش کردیم با کلی ژست ِ عکاس بودن به هم نشانش میدهیم ... بعد قربان صدقه ی هم میرویم ... خسته که میشویم ؛ میرویم مینشینیم یک جای دنج ِ خالی تر از همه جا و در مورد سوژه هایمان حرف میزنیم و چای مینوشیم ... باز یک چیزی درونمان ما را قلقلک میدهد ... این بار با هم میرویم سراغ ِ سوژه ها ... سوژه ها عاشقانه تر میشود ... دو نفره تر ... از " تنهایی" در می آیند ... اصلا یک جور عطر ِ منحصر به فردی را انگار میتوانی از توی این عکس های دو نفره احساس کنی ... هی بو میکشی ... تند تند بو میکشی ... هوای ریه هایت را عوض میکنی ... و دلت میخواهد که مٌدام عکس بگیری از این قاب های عاشقانه و بزنی به دیوار ِ دلت ... که هوای دلت را هم عوض کنی ...

"فاطمه.محکم"

عکاس : من و همسری

 " فوتوبلاگم به روز شد "

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 0:36 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 15 مهر1392
سلامی چو بوی خوش ِ آشنایی ...

میدانی چقدر دل تنگم ؟ میدانی چقدر دلم حرف زدن میخواهد ؟ میدانی دلم چقدر برای قسمت هایی از فاطمه ایی که دغدغه هایش حالا شاید خیلی فرق کرده اند ، تنگ شده ؟ میدانی چقدر دلم میخواهد این صفحات ِ سپید را خط خطی کنم ؟ میدانی چقدر دل تنگم برایت ؟ برای تویی که ندیده و نشناخته قربان صدقه ام رفتی و حتی برای تویی که ندیده و نشناخته ، حرفهای تلخی نثارم کردی ؟ ... دل تنگم برای تمام ِ شلوغ کاری ها و تولد ها و گریه ها و جشن های دنیای مجازی ... برای مبارک باشدها ... برای به پای هم پیر شوید ها ... حتی شاید برای خدا بیامرزاد های تلخ ... برای ختم ِ قرآن ... برای خدا خیرت بدهدها ... برای خیزش عروسک ها ... برای کارهای یواشکی ...برای نامه نوشتن به شیراز ، به املش ، به قم ، به تهران ، به ایلام ، به تنکابن ، به یزد ... حتی دلم برای اداره ی پست هم تنگ شده ... خانه ی پدرم فقط 5 دقیقه فاصله داشت با اداره پست مرکزی و این یکی از بهترین خوش شانسی های من در زندگی بود ... و البته حالا هم زیاد دور نیستیم ... دل تنگم برای تمام ِ کامنتهای خصوصی دیلت شده ... برای تمامی رازهای مگو ... برای گفته ها و ناگفته ها ... دل تنگم حتی برای بچه های خبر ... برای رفاقت ِ صمیمی بچه های وب ... برای گریه های پای وبلاگ ها ... برای شیطنت های یواشکی ... و البته این وسط پشیمانی ها و خطاهایی هم بود که میگذاریمش توی پرونده ی "درس عبرت" ... باشد که پند گیریم ...

"فاطمه.محکم"

  • حالا من میخواهم بنویسم . اگر بشود ، اگر بتوانم ، اگر خدا باز هم دستم را بگیرد .
  • سلام دوست جونا . من برگشتم . صدام میاد ؟
  • البته من چند روزه برگشتما ... یکمی آب و جارو کردن ِ وبلاگم طول کشید ...!
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 14:5 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 17 شهریور1392
شناخت

سلام رفقای خوبم . دیروز این خاطره را در جایی خواندم و خالی از لطف ندیدم که اینجا هم بگذارم که شما هم بخوانید ... هرچند که شاید پیش تر خوانده باشید :


به گزارش جهان نیوز، علامه جعفری می‌گوید: فردی تعریف می‌کرد تو یکی از زیارتام که مشهد رفته بودم به امام رضا گفتم یا امام رضا دلم میخواد تو این زیارت خودمو از نظر تو بشناسم که چه جوری منو می‌بینی. نشونه‌شم این باشه که تا وارد صحنت شدم از اولین حرف اولین کسی که با من حرف می‌زنه من پیامتو بگیرم.

وارد صحن که شدم خانممو گم کردم. اینور بگرد، اونور بگرد، یه دفه دیدم داره میره. خودمو رسوندم بهش و از پشت سر صداش زدم که کجایی؟ روشو که برگردوند دیدم زن من نیست. بلافاصله بهم گفت: «خیلی خری!» حالا منم مات شده بودم که امام رضا عجب رک حرف میزنه. زنه دید انگار دست‌بردار نیستم دارم نگاش می‌کنم گفتش «نه فقط خودت، پدر و مادر و جد و آبادتم خرند.»

علامه می‌گوید این داستان را برای مطهری تعریف کردم تا ۲۰ دقیقه می‌خندید.

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 18:49 | | لينک به اين مطلب
شنبه 5 مرداد1392
شفــا ...

نوزده روز گذشت از این ماه ِ ماه و من هنوز .... ؛ فاغث یا غیاث المستغیثین ...

"تو" را از من گرفته اند و من بی تو "نفس" میکشم . این بی "تو" بودن روح ِ من را شکنجه میدهد . این "بی هوایی" دارد مرا نابود میکند ؛ فاغث یا غیاث المستغیثین ...

هر چراغی که در دلم روشن میکنم به جای روشنایی ، ظلمت برایم می آورد . مرا گمراه تر میکند . مرا دور تر میکند . این چراغ ها را از من بگیر ، این تاریک دل را از من بگیر ؛ فاغث یا غیاث المستغیثین ...

نمیدانم کدام "قنوتِ" این دستهای خالی توفیق استجابت خواهد یافت . نمیدانم کدام "نمازِ ِ" این خسته دل ِ بیقرار وصل خواهد شد ؛ فاغث یا غیاث المستغیثین ...

یکی میگفت باران که می بارد تو در راهی ... ببین چشمهایم را ...ببین دارد باران می آید ...

سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ ...

 

"فاطمه.محکم"

- اینکه مطلب ِ دو سال ِ پیشم را اینجا کپی پیست کردم عذرخواهم ... فقط آمدم بگویم به یاد تک تکتان هستم ، رفقای قدیمی و رفقای گمشده و رفقای جدید... فقط دعایم کنید ... زیاد ... اول شفای روحم ، بعدا شفای جسمم ... دعایم کنید مهربانان...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 16:9 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 2 مرداد1392
دوستی ...

مرگ در قاموس ما از بي وفايي بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهايي بهتر است

قصه فرهاد دنيا را گرفت اي پادشاه

دل بدست آوردن از كشور گشايي بهتر است

تشنگان مهر محتاج ترحم نيستند

كوشش بيهوده در عشق از گدايي بهتر است

باشد اي عقل معاش انديش ، با معناي عشق

آشنايم كن ولي نا آشنايي بهتر است

فهم اين رندي براي اهل معنا سخت نيست

دلبري خوب است اما دلربايي بهتر است

هر كسي را تاب ديدار سر زلف تو نيست

اين كه در آيينه گيسو مي گشايي بهتر است

كاش دست دوستي هرگز نمي دادي به من

"آرزوي وصل" از "بيم جدايي" بهتر است

فاضل نظری / ضد

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 18:52 | | لينک به اين مطلب
شنبه 21 اردیبهشت1392
سهم ...

از خیابان که رد میشدم پیرمرد ِ سیه چرده ای را دیدم با چشمانی خسته و دستهایی پینه بسته که میان زباله ها دنبال ِ لقمه نانی بود ... به این فکر میکردم که پیرمرد شاید الان باید توی خانه اش ، زیر خنکای کولر می بود و بانو برایش هندوانه قاچ میکرد ... به این فکر میکردم که پیرمرد حقش بود که حالا که مو سپید کرده ، با خیالی راحت و به دور از دغدغه ی "نان" داشتن ، پایش را روی پایش می انداخت و این روزهای پیری را به آسودگی روزگار میگذراند... دلم میخواست مهمانش میکردم ، نه یک روز که هر روز مثلا صبحانه با ما باشد...کاش میتوانستم لبخند را به لبانش بیاوردم...کاش میشد .... سهم ِ من چیست ؟؟؟!!! من چه کنم  برایت ؟؟؟؟!!! من چه کنم ....؟!!!!!! ....

 

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 15:35 | | لينک به اين مطلب
شنبه 14 اردیبهشت1392

امشب با همسری میریم تهران برای نمایشگاه کتاب و البته قم و جمکران ان شاءالله ... تا پنجشنبه ... با اجازه دوستان ... حلال کنید ... التماس دعا

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 17:42 | لينک به اين مطلب
جمعه 23 فروردین1392
*بی بال پریدن ...

از نگاه کردن به عقربه های دقیقه شمار ساعت که خسته شوی ، از لحظه های تنهایی  و بی همراهی که خسته شوی ، از بغض های پنهان  مانده در گلویت که خسته  شوی ، از لبخند های تلخ ِ مصنوعی ات که خسته شوی ، از ترس های کودکانه ی همیشگی ات که خسته شوی ، از دلگیری های همیشگی ات که خسته شوی ، از چشم های دل نگرانت که خسته شوی ، از پاهای خسته ی در راه مانده ات که خسته شوی ، از ناصبوری هایت که خسته شوی ، از نارفیقانت که خسته شوی ، از دنیای بی روح ات که خسته شوی ، از هجوم ِ نامهربانی های دنیا که خسته شوی ، از آرزوهای کال ات که خسته شوی ، اصلا از دنیا که "بریده" باشی ، آن وقت دلت میخواهد بروی یک جایی مثل ِ حرم ، بنشینی یک جای دنج توی صحن ، زل بزنی به تک تک ِ آدم هایی که نمیدانی چه روزگاری دارند ، زل بزنی به کبوترهایی که گاهی دلت میخواهد جای آن ها باشی ، زل بزنی به آسمان ِ آرام ِ حرم و کلی عشق ، کلی مهربانی ، کلی امیّد ، از آسمانش هدیه بگیری ... نه ! اصلا بگذار یک جور ِ دیگر بگویم ؛ وقتی که یک جور غمی سراغت را میگیرد که فقط یک درمان دارد ، وقتی که دلتنگش میشوی ، وقتی که دلتنگت میشود ، وقتی که هوای کمیل خواندن میکنی ، وقتی که هوای نفس کشیدن در هوایش را میکنی ، وقتی که دوست داری بروی به یک جایگاه ِ امن ، به یک آرامشگاه ِ آسمانی و بلند بلند بخوانی اش ، بلند بلند بگوئی "یا غیاث المستغیثین" ، بلند بلند بگوئی پشیمانم ، دل شکسته ام ، عذر خواهم ... بلند بلند بخوانی اش و گریه کنی ...  بخوانی اش و سبک شوی ... آن وقت ، میان ِ این همه عشق و دلدادگی ، برایت روضه ی "بانو" بخوانند ... برایت از پهلوی شکسته بخوانند و تو بی تاب تر شوی .... رها ... رها شوی ...

"فاطمه.محکم"

* قیصرامین پور

 

پ.ن : قلم ِ خسته ام را ببخشید ... مدتهاست ننوشته است ... اسیر فراموشی شده ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:22 | | لينک به اين مطلب
جمعه 16 فروردین1392
و سلام نام خداست ...
حتـّا بهارش تازه هم باشد
حتـّا بپـیچـد عطر گل‌ها در مشام عصر فروردین
چیزی نمی‌کاهد
از شـدّت این جمعـهء غمگین...

                         "استاد میرافضلی"

 

سلام ...  با یه دنیا دلتنگی و شرمندگی همیشگی ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 14:59 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 27 اسفند1391
سفر 5-6 روزه
داریم میریم سفر الان ... حلالم کنید ... فعلا یاعـــــــــــلی...دوستون دارم...

روز پرستار هم مبارک به همه ی رفقا ، استادا ، پرستارا و خودم ...

مرسی بابت همه ی تبریکای قشنگتووووون دوستای مهربونم ...

 سپاس بی کران ... شاد باشید و آروم ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 1:2 | | لينک به اين مطلب
شنبه 5 اسفند1391
تولدت مبارک

چقدر خوبه که وسط ِ یه عالمه خستگی و پژمردگی ، رفیق ِ شفیق ات بهت اس ام اس بده که : "الان بهوش اومدم ؛ مهزیارم کنارم " و تو از خوشحالی گل از گل ات بشکفه و لبخند بزنی و اشک تو چشمات حلقه بزنه و خداروشکر کنی که جفتشون سالمن و لبخند از روی لبهات محو نشه و یکی یکی به همه خبر اومدنشو بدی ...

مبارک باشه عزیزدلم ...

 

خوش اومدی مهزیار کوچولو ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 17:14 | | لينک به اين مطلب
شنبه 5 اسفند1391
دانش اموختگی

سلام ... بنده رسما در تاریخ ۳۰ بهمن ۹۱ در رشته ی کارشناسی پرستاری فارغ التحصیل گشتم... حالا باید برم ۲ سال طرح بگذرونم تا مدرکمو بهم بدن ... ولی من استرس دارم ... از این همه مسئولیت میترسم ... از دستهای خیسی که نمیدونم باهاش کنار میام یا نه ... از بیمارستانی که نمیدونم کجاست ؟ کدوم بخش ؟ ...  برام دعا کنین ... حال ِ خوبی ندارم ... فکرشم تلخه ...

معدلم چنگی به دل نمیزنه و حسرت درس نخوندن های گذشته هم چاشنی تفکراتم شده ... کاش درس میخوندم و تنبلی نمیکردم ...نه برای نمره ؛ بلکه برای ثبت ِ دقیق ِ دانسته هایم در حافظه ی بلند مدت ... به شدت احساس میکنم که باید تمام ِ دروس رو ریویو کنم ...

پ.ن : ۱۴ مهر جشن ِ فارغ التحصیلی هم برامون گرفتن ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 12:54 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 30 بهمن1391

 

 

پيرمرد همسايه آلزايمر دارد ...
ديروز زيادي شلوغش کرده بودند
او فقط فراموش کرده بود
از خواب بيدار شود ...!

زنده یاد حسين پناهي

 

 

 پ.ن : اتفاقا دیشب فیلم " آلزایمر " رو دیدیم ... بازی مهدی هاشمی خیلی زیبا بود ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 15:44 | | لينک به اين مطلب
جمعه 20 بهمن1391
بیست بهمن نود ِ عاشقی

سال ِ قبل ، مثه چنین تاریخی ، در صبح ِ پنجشنبه ایی ، نام من شد : "همسر" و "محسن" نامی ، شد رفیق لحظه لحظه های زندگی ام ...

اولین سالگرد ِ عاشقانگی هامون مبارک ...

*و حسودان همان بـِه
 چشم‌ها را بپـوشـند
 عشق بارانی ما
 باب طبع تماشاچیـان نیـست...

* استاد میرافضلی

 پ.ن : کامنتها رو جواب بدم ، تایید میکنم و میام میخونمتون ... ایضا همین امروز ان شاءالله ... کلی حرف ناگفته دااااااااارم ...

بعدا نوشت : دیشب رفتیم بیرون یه جشن ِ کوچولو گرفتیم ولی چون کیک کوچیک پیدا نکردیم ، شیرینی گرفتیم بجاش...

عکس دیلیت شد

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 16:20 | | لينک به اين مطلب
جمعه 29 دی1391
 

دست‌هایم گـیج دلتـنگی است ؛
عصرهای جمـعه
بایـد دست‌هایت بیـشتر باشد...


"سیدعلی میر افضلی"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 20:6 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 6 دی1391
برفــــ . . .
اندکی دیوانگی بد نیست.

کفش‌هایت را بکَن در برف

دست‌هایت را بزن در ابر

در خیابان، چشم‌هایت را به زیبایی

در بیابان، گوش‌هایت را به خاموشی..

گاه‌گاهی در زمستان گوشه در را برای باد

خیره شو در حالت قندیل‌ها گاهی.

ماه را از شاخه‌ها آزاد

ذهن را از حرف‌ها خالی.

گوشی‌ات را گاه روی میز جا بگذار

با خودت بنشین

از خودت بشنو

در خودت گاهی تکلّم کن.

روح را بی‌تاب‌تر از قبل

عشق را پُرشورتر از پیش.

اندکی دیوانه‌تر بد نیست!

                                        "سید امیرعلی میر افضلی"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 10:46 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 4 دی1391
ردپا ...

 

ساعت از نیمه های شب گذشته ... پالتوی محسن را روی شانه هایم می اندازم و کمی خودم را روی صندلی جا به جا میکنم ، زاویه ی نگاهم را تنظیم میکنم و زل میزنم به خیابان ، به برف هایی که تند تند می خورند توی صورتم ، آنقدر تصویر واقعی ست که پلک هایم با شدت بسته میشوند و باز میشوند ... مثل ِ یک فیلم سه بُعدی فوق العاده به کارگردانی خدا ... خیابان خلوت است و عاشقانه ... هوا با آمدن این گلوله های برفی کوچک ملایم تر شده ... پائیز دارد میرود ... یک جور بغض ِ غمناک را میشود از چهره ی شهر خواند ... یک ملودی درام که در گوش ام طنین انداز شده ... حالا نوبت ِ زمستان است که جا خوش کند بین ما ... از همین حالا هم دارد دلبری میکند با این سوغاتی زیبایش ... هیچ وقت مثل ِ امشب اینقدر عاشق برف نشده بودم ... چقدر لطیف است و چقدر دوست داشتنی ...

 

 "فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 1:28 | | لينک به اين مطلب