تبليغاتX
دوستان مهربانم به وبلاگ محکم خوش آمدید.محکم اول نامهای 4 عزیز است . محکم یعنی عموی شهیدم محسن ، دایی شهیدم حمیدرضا ، برادر نازنینم کامران نجف زاده و دکتر محمود احمدی نژاد .البته این فقط توضیح نام وبلاگم بود ولی وبلاگ در مورد هر چی که دلتون بخواد هست،میتونین ببینین.خوشحال شدم از حضورتون ." خانه ی رؤیاهایم کلبه ایست کوچک در دشت شقایق ها که تو را کم دارد،راستی کی میآیی؟یه جورایی تو مایه های شیش میوه ×دلنوشته ، مذهبی ، خاطره ، علمی ، خبری و غیره×اسپیکر رو روشن کنید" . محکم *** ساعتهای آرامش یک قلب رازگو
شنبه 8 بهمن1390
دلخوشی ها کم نیست !

اواخر دی ماه که رفته بودم خرید ، گذرم افتاد به کتابفروشی که جدیدا مشتری ثابتش شدم . از اونجایی که خیلی شلوغ بود ، حوصله گشت و گذار زیاد رو نداشتم اما چشمم خورد به یه کتاب ِ ریزه میزه که جلد ِ روش همچین اساسی توجه منو به خودش جلب کرد . کلی از دیدن ِ کتاب ذوق زده شدم و یک آن انگاری خیلی از خاطرات ِ ریز و درشت ِ سالهای نه چندان دورم جلوی چشام رژه رفتن . ۵۰۰۰هزارتومنی رو دادم به آقای فروشنده و از کتابفروشی اومدم بیرون و تا رسیدن ِ به خونه میخوندمش و از خوندن ِ هر خطش ، شعف زدگی خون ام میرفت بالا ...

" یادتونه؟!! ... "  /  گردآوری و تالیف : مهدی منتصری

قسمتهایی از همین کتاب رو میتونید توی ادامه مطلب بخونید ...


برچسب‌ها: خاطرات مشترک بچه های دهه شصت
ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 1:0 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 6 بهمن1390
" همان چیزی که میخواهی بگویی و نمیتوانی... "

روزهایی که با کیان میرفتیم کتابخونه که مثلا درس بخونیم ، هر از گاهی یه کتابی رو از توی قفسه ها برمیداشتم و میخوندم ... امروز که داشتم اتاقم رو مرتب میکردم به یکی از اون شعرهایی که حین ِ خوندن ِ یک کتاب یادداشت کرده بودم ، برخورد کردم اما دیدم متاسفانه یادم رفته که اسم کتاب و اسم شاعرش رو بنویسم ... اون یادداشت شعرانه این بود :

چون به دیدار دوست میروی ، دیدار را دریاب

کسی چه میداند ؟

شاید فرصتی دیگر دست ندهد

آن گاه پشیمانی سودی نخواهد داشت

درست همان گذشته ی نشکفته است که آزارت خواهد داد

همان چیزی که میخواهی بگویی و نمیتوانی

کسانی هستند که آرزو دارند به کسی بگویند " دوستت دارم" و سالها دو دل اند

و این بر زبان نمی رانند

 روزی میرسد که او رفته است

 و عاشق فریاد میکند :

"نتوانستم به او بگویم که دوستش دارم ."

 

پ.ن۱: آهنگ ِ وبم رو جدید گذاشتم(صرفا جهت ِ اطلاع که بعدا نگید نگفتم)

پ.ن۲: فوتوبلاگمم به روزه (بعدا نگید نگفتم! )

پ.ن۳: امتحانام تمومید ... هــــــــــورا :)

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 15:15 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 4 بهمن1390

تمام ِ دنیا را به هم بافتم که به یک بهانه ایی بپرسم حالت را ... که به یک بهانه ایی با تو حرف بزنم ... که به یک بهانه ایی بفهمی چقــــدر تنهایم و چقــدر میخواهم که باشی اما ای کاش ...

میگن آدما وقتی بزرگ میشن حرفاشون کم میشه . صاحب ِ این خونه هم انگار  ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 18:22 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 26 دی1390
شـــاید هوای دلم را عوض کنی ...

از سر حادثه نبود دوست داشتنت...اتفاقی هم نبود...راستش با برنامه هم نبود...شاید ژن عشق را در نگاه تو تکثیر کرده اند که بی هیچ دلیلی می توانم دوستت داشته باشم...شاید اصلا این روزها برای دوست داشتنت دنبال دلیل نمی گردم...شاید خوشم می آید که مراقبت باشم...شاید هم تنها به این دلیل که خنده ات شبیه بازار خوبی هاست دوستت دارم...من مشتری نقد خنده های نسیه ی توام...آن خنده هایی که نیمه نیمه بند دهان می شوند...

  ـــ احتمالا از متن های برنامه "رادیو هفت" ــ

دل نوشت : شاید آمدنت ، هوای دلم را عوض کند ...

پی نوشت : این روزها به جای این که پُستهای روی وبلاگم زیاد بشوند ، مُدام به تعداد ِ پُست های موقت اش اضافه میشود . حرفهایم بی هیچ برو برگردی ، سانسور میشوند ... !

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 21:37 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 25 دی1390
بغض ...
شهید مصطفی احمدی روشن - http://hajsaleh.mihanblog.com

عکسهای شهید مصطفی احمدی روشن ...

چند روز بعد ... 

وقتی تو شهر میپیچه که یکی دلش هوای پرواز کرده...من و دلم حسابی شرمنده میشیم...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 14:37 | | لينک به اين مطلب
شنبه 24 دی1390
*سلام کرده ام آقا ؛ جواب میخواهم ...

تکه پاره های دلم وصـــل میخواهند ... 

* سیدامیرحسین میرحسینی

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 13:13 | لينک به اين مطلب
شنبه 17 دی1390
بودنت / نبودنت

سردی هوا را بهانه کردی برای نیامدنت ... اعتراف کردی دوستم نداری و من صبورانه بغض هایم را فرو بُردم و اشکهایم را پنهان کردم که مبادا ذره ای از سر ِ دلسوزی بمانی برایم ... رفتی ... و من از آن روز تا همین حالای ماندنم ، تمام ِ حرفهای تو را تمرین میکنم ... تو شاید یادت رفته باشد همه ی قول و قرارهایمان را ، ولی من وفادارانه پایشان ایستاده ام ... یادم نرفته حرفهایت را که میگفتی بالاخره روزی میرسد که من باشم و تو باشی و شانه های تو ... یادم نرفته است که مُدام میگفتی حرفی از رفتن نزن ، گله ایی از فاصله ها نکن ، چشم به تیرگی ها ندوز ... یادم نرفته است که میگفتی " باورت دارم نازنینم.تو را و محبت ِ عمیق ات را . بمان برایم همیشه " ...یادم نرفته است که میگفتی صبور نیستم...حالا ببین ، من در نبودنت آنقدر صبوری آموخته ام که دیگر ایوب هم پیش ِ من شاگردی میکند ... در نبودنت نه چای همان مزه ی همیشگی را دارد و نه یک حبه قند ذره ای شیرین میکند حال ام را ... مرا به یک نگاه مهمان کن ...  

مشق های هر شب من :

من باشم و تو باشی و شانه های تـــو  ، من باشم و تو باشی و بغض های من ، من باشم و تو باشی و چشم های تــو ، من باشم و تو باشی و گریه های من، من باشم و تو باشی و دست های تــو ، من باشم و تو باشی و تو باشی و تو باشی ...

"فاطمه.محکم"

من را همچون تک تک آدم های دور و بر خودت
نگاه کن
همه ی دل نگرانی هایم
مثل تمامی زن هایی است
که تو می شناسی
شاید کمتر . شاید بیشتر !
دل نگرانی هایی که
گاهی مرا تا سر حد بی خود شدن می برد
و گاهی هم باز نمی گرداند
از نبودنت می ترسم
از بودنت دلهره دارم
و باز هم می مانم میان بودن و نبودن تو
ای کاش می شد لیلی ات باشم.

 
                                                                 "شهرزاد مشیری(بگذار لیلیت باشم)" .

 

+ فوتوبلاگـــم آپدیت شد ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:47 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 13 دی1390
حضـــور ...

خیلی وقته که دارم به یه چیزی خیـــــلی فکر میکنم ... این که "نماز" معجزه میکنه و من اصلا حواسم به این معجزه نیست ... ! ... حواسم نیست که این یه فرصت ِ ... یه فرصت ِ خوب برای بندگی ... برای خلوت کردن با آرام ِ جانم ... حواسم نیست که اینقدر سرسری ازش رد میشم ... از خودم گله دارم ... از صبح هایی که خواب رو بهش ترجیح میدم ... از وقتایی که صدای الله اکبر ِ اذون رو از پنجره ی اتاقم میشنوم و باز ... از وقتایی که یادم میره به خودم یادآوری کنم که کسیکه نماز رو سبک بشمره شفاعتش نمیکنن ... برکت از لحظه لحظه ی زندگیش برداشته میشه ... دعاش اجابت نمیشه ... از خودم گله دارم ... از وقتایی که توی نماز به هر چیزی فکر کنم الا اون چیزی که باید ... از وقتایی که یادم میره پای صحبت با کسی نشستم که از من به من مشتاق تره ... گله دارم از خودم ... از منی که ادعا دارم دوسش دارم ولی ... راست میگفت اون کسی که میگفت ما همه ی درها رو میزنیم اما در ِ اصلی رو فراموش میکنیم ... یادمون میره خونه یار رو ... یادم میاد نماز خوندن ِ آیت الله بهجت رو که چه شوقی داشت وقتی ربنـای قنوتش رو میخوند ... چه گریه ایی میکرد پای راز و نیازش ... چه دلی داشت ... چقدر وصــل بود ... چقدر گریه کردم با نماز خوندنش... چقدر دلم اون حالو میخواست ...چقدر دلم اون حالو میخواد ...

یکی میگفت : نماز فرصت ِ عاشقانه ی زمین است ؛ کسی که نماز نمیخواند عاشقی نمیداند ... من دلم برای یک عاشقانه ی ناب لک زده است ...

روایت شده که جوانی از انصار با رسول خدا (ص) نماز میخواند و مرتکب گناه هم می شد ، این موضوع برای رسول خدا (ص) بیان شد.پیامبر اکرم (ص) فرمود : نمازش روزی او را از گناهان باز خواهد داشت ، سپس طولی نکشید که توبه کرد.

"بحارالانوار جلد 82 صفحه 198"

 

در روایات اسلامی آمده كه :
((نماز صبح از میان نمازها این امتیاز دارد كه ملائكه شب و ملائكه روز آن را مشاهده می كنند.زیرا نماز صبح اگر در اول وقت خود انجام شود دقیقاً در لحظه ای انجام شده است كه ملائكه شب جای خود را به ملائكه روز می دهند. و هر دو گروه از فرشتگان شاهد اقامه آن خواهند بود.بنابراین نماز صبح كه در اول وقت خوانده شود در دو پرونده ثبت می شود.))

(وسایل شیعه/ج۳/ص۱۵۶/بحار/ج۸/ص۷۳)
 

باور نکن تنــــــــــهاییت را / من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزدیکتر تو  /  از تو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنــــــــهاییت را  / تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچه ی عشق / بر دوش هم سر میگذاریم
دل تاب تنهایی ندارد / باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی / من با توام تنهای تنها
من با توام هرجا که هستی / حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز / با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر / با من بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهاییت را  / من باتوام منزل به منزل

 "محمد اصفهانی"

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 0:25 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 12 دی1390
*دارم حس میکنم از دست میرم...

دلم آرامـــش میخواد ...

 

فقط همین !

 

*تیتراژ سریال شیدایی ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 0:25 | | لينک به اين مطلب
شنبه 10 دی1390
از هر چی بدت بیاد ؛ سرت میاد !

فکر کنید یک نفر باشد که " تُن ِ ماهی " دوست نداشته باشد .

پدر ِ خانواده یک کارتُن ِ بزرگ ، تن ِ ماهی گرفته باشد .

یک هفته بعد از خرید متوجه شده باشد که انقضایش فقط سه هفته است .

کلی هم این طرف و آن طرف خیرات کرده باشد ولی باز هم برکت داشته باشد .

بعد شما صبحانه ، ناهار و شام آن خانواده را

و

قیافه و حال و روز ِ  آن یک نفر را تصور کنید لطفا !

 

پ.ن:ببخشید ؛ سوژه هایم برای نوشتن ته کشیده اند !

پیامکـ :

من "ارگ بمم" خشت به خشتم متلاشی

         تو "نقش ِ جهان" هر وجبت ترمه و کاشی

                           در هر نفس این است دعایم همه جانا

                                                 در زیر و بم ِ خاطره آزرده نباشی ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 20:33 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 8 دی1390
یکی بیاید مرا بفهمد ...
یک نفر بیاید این همه خستگی را از شانه ام بردارد ...

یک نفر بیاید این ابرها را از چشمانم بردارد ...

یک نفر بیاید این روح ِ یخ زده ام را گرم کند ...

یک نفر بیاید این دستهای تنهایم را بگیرد ...

یک نفر بیاید این قلب را از سینه ام در آورد ...

یک نفر بیاید چشمهایم را بخواند ...

یک نفر بیاید فکری به حال ِ این همه بغض کند ...

یک نفر بیاید غصه هایم را بتکاند ...

یک نفر بیاید عزرائیل را خبر کند ...

یک نفر بیاید کمک ...

یک نفر بیاید لطفا ... لحظه ی جان کندن ، تنهایی سخت است ... سخت ...!

 

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 10:0 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 24 آذر1390
قلبم تیــر میکشد ...

روزهایی هست توی زندگی ات که یک کلمه حرف برایت هفتاد معنی میشود ... یک کلمه حرف تو را به همه ی کوچه پس کوچه های ذهن ات می برد ... به ناکجا آبادی که نمیدانی کجاست  ...

روزهایی هست توی زندگی ات که از همه چیز غم می بارد ... از نگاه ِ مادر  ... از قاب ِ عکس روی دیوار ... از فنجان ِ قهوه ی روی میز ... از دفترچه ی خاطراتت ...

روزهایی هست توی زندگی ات که هم ناله میشوی انگار با تمامی مردمان شهر ... حتی چند کوچه پائین تر که غریبه ایی بار ِ سفر از دنیا ببندد ، تو بغض میکنی ... فاتحه میخوانی ... گریه میکنی ...

روزهایی هست توی زندگی ات که میروی توی عمیق ترین لایه های وجودت ... عشق میکنی با تنهایی و گوشه نشینی و حافظ خوانی ...

روزهایی هست توی زندگی ات که پا به پای یک فیلم ،  از عمق ِ وجودت گریه میکنی ... با خط به خط ِ یک دل نوشته ...

روزهایی هست توی زندگی ات که هرچقدر هم گرم باشد هوا ، باز تو میلرزی ... سردت است ... نیاز داری به یک دل گرمی ... به یک دل گرمی ...

روزهایی هست توی زندگی ات که دوست داری فلش بک بزنی به گذشته... به تمامی روزهای خوب ِ تکرار نشدنی ... به خاطرات ِ شیرین ِ سالهای نه چندان دور ...

روزهایی هست توی زندگی ات که بی دلیل میباری ... که خسته ایی ... که دل شکسته ایی ... که آرام نداری ...

روزهایی هست توی زندگی ات که دلت قرار میخواهد ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 20:46 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 21 آذر1390
زنگ ِ انشاء ...
 

یک وبلاگ ِ خوب را توصیف کنید .

 

 

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 22:30 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 21 آذر1390
ایوب ...

نمیدانم چه شده است مرا ... باز دم دم های امتحان شد و باز همان  اضطراب ِ همیشگی و باز همان گریه ها و بغض ها ...فکر کردن به "خودم" دنیا را خراب میکند روی سرم ... وقتی می بینم دَم میزنم از ایمانی که ندارمش...ذره ایی حتی ... وقتی می بینم توکل میکنم ولی ناامیدانه ... گمان ِ نیکی ندارم ... دعاهایم شده از سر ِ عادت انگار ... فکر میکنم به تمام ِ همکلاسی هایم ... به این که موقع ِ امتحان عملی که میشود ، آنها هم ذره ای مثل ِ من پریشان اند؟ ... آن ها هم اینقدر اضطراب دارند ؟... به ترم اول تا الان ... به تمام ِ علاقه هایی که در تمام ِ این سالها سرکوب شدند ... به این دستهای همیشه خیس ... به این صبری که ته کشیده ... به خیر و صلاح اش ... به حکمتی که نمیدانمش ... به این که شاید سیمی است برای اتصال به "او" ... شاید روزنه ای است از نور ... نمیدانم چه میخواهم ...چه میشود آخرش... چه کار خواهم کرد ... !

***

تمام ِ کتابها و جزوه هایم از ترم اول تا الان ، وسط ِ اتاق ، پخش ِ زمین اند ... کاش میشد همه شان را همین امشب دوباره بخوانم ... کاش اصلا یک جور ِ دیگر میخواندم تمام ِ این سـالها را ...!

خدایا شُکرت ...

+  فوتوبلاگــم به روزه ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 21:48 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 16 آذر1390
روز ِ عجیبــ ِ من ...

دور که بشوی

خود به خود ترک میکنی

همه ی اعتیادت به "مـــن" را ...

 

دو هفته و اندی است که پُر ام از فکر ... از تردید ... از دلهـــره ... از تشویش ... از اضطراب ... حالا اما من ِ امروز یک جور ِ دیگری ست با من ِ روزهای قبل ... نمیدانم نامش را چه بگذارم ... ؟! نمیدانم از آرامش ِ زیاد است یا از خستگی مفرط که این جوری شده ام ؛ یک جوری که نمیفهممش... یا شاید هم ... شاید هم تمام ِ احساساتم به خواب رفته اند ... !!!!

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 15:52 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 14 آذر1390
دل نامه ...

فکر میکنم به این که چقدر دوستتان دارم ... به این که کی بود ؟ کدام اتفاق اینقدر من را عاشق ِ شما کرد ؟ ... به تپش های قلبم ... به بُردن نام تان ... به ذکرهای شفا بخش تان ... به وقتی که سَرَم را چسبانده بودم به شیشه اتوبوس و قلبم داشت از جا کنده میشد که دم دم های غروب بود که داشتیم می آمدیم کربلا ... که داشتم فکر میکردم نکند این "رسیدن" من را از شما دور کند ... نکند نرسم حتی ... نکند لایق نباشم و دعوتم کرده باشید ... نکند دست ِ خالی برگردم ... نکند تاب نیاورم ... فکر میکردم به همه ی این ها که زار زار گریه میکردم ... که نفسم بند آمده بود ... که اضطراب رهایم نمیکرد ... که خجل بودم ... که شرمنده ...

آنقدر شیرین بود ... آنقدر طعم ِ خوبی داشت که هنوز که هنوزه آن لحظه را فراموش نکرده ام ... آن دیدار را فراموش نکرده ام ... با دقیق ترین جزئیات ِ عاشقانه اش ... هنوز هم قلبم تند تند میزند وقتی فکر میکنم به تمام ِ آن لحظات ...

حالا ! با اینکه آمده ام و باید فرق میکردم و نکردم ... و باید پای قول و قرارم میماندم و نماندم ... و باید جبران میکردم لااقل اندکی از مهربانی هایتان را و فراموش کردم  ... ولی ... ولی هنوز هم دوستتان دارم ... هنوز هم چشمم به کرم و لطفتان هست ... هنوز هم دلتنگم ... دلتنگ ِ تک تک رواق ها و آدمهای آنجا ... دلتنگ ِ قبه تان ... دلتنگ ِ آرامش ِ حرم تان ... حتی دلتنگ ِ آن همه اندوهی که می بارید در بین الحرمین ... دلتنگم برای آن همه چشم ِ اشکبار ... هنوز هم کربلا میخواهم ... هنوز هم نگاهتان را ...

فاطمه.محکم

پ.ن: دعایم کنید رفقا....دعایم کنید که سختـــ محتاجم ... دعایتان میکنم ... 

پ.ن : قابل به عرض نیست ولی فوتوبلاگــم به روزه ...

پ.ن: أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَكْشِفُ السُّوءَ ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 9:20 | | لينک به اين مطلب
شنبه 12 آذر1390
جنس غمش فرق میکند ...
اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند
این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند
اینجا گدا همیشه طلبکار می شود
اینجا که آمدی کرمش فرق می کند
شاعر شدم برای سرودن برایشان
این خانواده، محتشمش فرق می کند
“صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین”
عیسای خانواده دمش فرق می کند
از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش
معلوم می شود حرمش فرق می کند
تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش
حتی سیاهی علمش فرق می کند
با پای نیزه روی زمین راه میرود
خورشید کاروان قدمش فرق می کند
من از حسینُ منی پیغمبر خدا
فهمیده ام حسین همه اش فرق می کند
 
شاعر : علی زمانیـــان
 
 
پی نوشت : سلام رفقا . این چند روز نبودن ام را ببخشید ... تقصیر ِ من نبود ... چند روز بود که بلاگفا و دار و دسته اش برایم باز نمیشدند تا همین الان ...! تسلیت میگم این ایام رو ... عزاداری هاتون قبول باشه ان شاءالله ... دعام کنید رفقا ... دعاتون میکنم ...
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 16:38 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 3 آذر1390
نفس . . .

کلی وبلاگ ِ سر نزده و کلی حرفـــ ِ مانده در گلو هست ولی ... ولی این روزها ، روزهای نفس گیری ست ... جدای از امتحان های میان ترم و مهمان های ناتمام ... ! ... جدای از گریه های شبانه و فکرهای خیلی خیلی عمیـــق ... جدای از همه ی این ها ...

دلهـُــره هایم طعم ِ گسی دارند ... طعم ِ بی طعمی شاید حتی ... ! نه تلخی اش معلوم است ، نه شیرینی اش ...

چه اضطراب ِ سختی ست ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 17:18 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 1 آذر1390
نمایشگاه کتاب ...

سلام . نمایشگاه ِ کتاب ِ مشهد مثل ِ هر سال بود و شاید هم تکراری تر و بی مزه تر ...! "طوفان واژه ها"  و "قبله مایل به تو " از حمیدرضا برقعی ، "شطرنج با ماشین ِ قیامت ِ" حبیب احمد زاده و دو تا کتاب ِ درسی ... تمام ِ خرید ِ من از نمایشگاه بود ...

 عکس ِ من رو هم زده بودند توی نمایشگاه...!!!

 

  • حوصله نوشتن ندارم ... وحرفام هم باز تموم شدن انگاری ... !!!
  • روی بنر هایی که داده بودیم بزنن برای مامان و بابام ، بنر ِ من و داداشم با یه ویرگول اضافی سوژه ی ملت شده بود : بنـــر !
  • فوتوبلاگـــم  به روزه ...
  • چهارشنبه یه امتحان سخت دارم ... هیچی هم نخوندم از اول ِ ترم ... دعام کنین رفقا ...

 

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 0:18 | | لينک به اين مطلب
شنبه 28 آبان1390
خواب ها...

تیر ماه بود و یا شاید اواخر ِ خرداد ... رفته بودم با مریم حرم ... موقع ِ نماز ِ مغرب ، دختر ِ مهربان ِ بغل دستی ام که از اهالی گیلان بود و چند سالی از من کوچکتر ، سر ِ صحبت را باز کرد . حرف زدیم ، دوست شدیم و شماره گرفت و ...

آخرهای تابستان به "فاطمه" پیامک زدم که شرمنده من نمیتونم اون طوری که باید و شاید جواب ِ تک ها و پیامک هاتو بدم ـ  اصلا تو مود ِ پیامک زدن و مخصوصا تک زدن نبودم و خیلی سرم شلوغ بود - ...

امشب بعد از مدت ها پیامک زد که دیشب خوابتو دیدم فاطمه جان . خواب دیدم که تو یه باغ ِ بزرگی بودی که یه عالمه گل ِ ُرز داشت ، بعد یه سبد از همون گلها توش بود ،  بعد گفتی میخوای ببری برای یکی...!

و من فکر میکنم به دلشوره ی خانم ِ همسایه از خواب ِ بد چند روز پیش اش برای مــن که با اضطراب زنگ زده بود و حالم را می پُرسید ... میگفت خواب ِ بد را که نباید تعریف کرد ... گفتم : خیر است ان شاءالله...

و به خوابی که عمه طاهــــره دو سال ِ پیش برایم دیده بود   ...

و به تعبیر ِ همه ی این خواب ها ...

 

پی نوشت : توضیحی من باب ِ پُست ِ "قد کشیدن" عرض کنم و آن هم این که من تمام ِ آن موارد را با ته مایه ای از طنز نوشته ام و منظورم بیشتر این بود که کارایی بیشتری پیدا کردن اون موارد  ... وگرنه من تمام ِ این سه سال ِ دانشگاه را با اتوبوس می رفته ام و در تمییز کردن ِ خانه استادم و منضبط و اهل ِ نظافت و ... اصلا هم مرفه بی درد نیستیم و توی پر قـــو بزرگ نشده ام ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 1:8 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 26 آبان1390
مرمری ...

برای این پست ، تیترهای زیادی را میتوان نوشت :

پیتزای آخر ...

ازدواج را آسان بگیرید !

مرثیه ایی بر یک  رفاقت ِ 5 ساله ...

جدایی فاطمه از مریم ...

مرمر پــَـــر ...

وصــــــال...

آخرین دیدار ِ مجردانه ...

خاطره های دو تایی دو تا آبجی ...

وقتی فاطمه "تــــنها" میشود ...

فصل ِ پرواز ِ پرستوها ...

سال ِ  نـــــود ، سال ِ پریدن هاست ...

شوق ِ پرواز ...

 

زنگ ِ آخر که میخورد و از "ریحانه" خداحافظی میکردم ، میدیدم که گاها با دختری میرود که سوئی شرت ِ سوسنی رنگی بر تن دارد و همیشه دستکش سفید می پوشد . نمیدانم چــرا  ... کم پیش می آمد که از کسی ؛ آن هم این مُدلی ، از دور ، ندیده و نشناخته خوشم نیاید ... ولی از قدیم و ندیم گفته اند که از هر چی بدت بیاد سرت میاد ... و اینجوری شد که این بلای عظیـــم ِ آسمانی بر سرمان نازل شد ... اول مهر 85  ، از اتفاق ، همان بلا جانی که گفتیم درست نازل شد کنار ِ دست ما ، نیمکت ِ آخر ِ ردیف ِ وسطِ کلاس ِ سوم تجربی الف ... !!!

"مــــریم " حافظه ی خوبی دارد ... اعتماد به نفس ِ بالایی و دستهایش مثل ِ دستهای من اغلب خیس ... "قارچ" خیلی دوست دارد و چای را تلخ و سرد میخورد ... آشپزی اش خوب است و بعد از برادرش ، دومین نوه ی بزرگــ ِ خانواده محسوب میشود ... مهربان است و مومن ... دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی است و خانه مان به فاصله ی یک چهارراه از هم قرار دارد ...

کم کم با هم خیلی رفیق شدیم ... به مرور رفاقت ِ بین مان آنقدر زیاد شد که ...

که شدیم هم بغض ِ تمام ِ لحظه های زندگی مان ... که لحظه ایی دوری از هم خیلی دلتنگمان میکرد ...  گزارش ِ ثانیه به ثانیه از احوالاتمان ... بیرون رفتن های همیشگی ... حرم رفتن های دلی ... خرید کردن های عشقی ... گریه کردن های دوتایی ...

از مزیت های داشتن ِ برادر ِ بزرگ همین است دیگر .... چی ؟ ... همین که "علی" بفهمد ای داد ِ بی داد ؛ امان از دل ِ غـــافل ... مصطفی خواهر داشته و ما خبر نداشتیم ... و اینجوری میشود که اولین جلسه ی رسمی خواستگاری برگزار میشود ... من هم از نگهبانی این طرف در جریان ِ ریز ِ امورات قرار دارم ... "علی" آقا مهندس است ، ۲۷ سال سن دارد و شوخ طبع است و شـــاد و پسر ِ خوبی ست ... مریم اینجوری میگوید ... و همه چیز با همان یک جلسه کانورسیشن "اوکی" میشود ... اینجور مواقع باید نتیجه بگیریم که ازدواج را آسان بگیرید ...

یکشنبه بعد از کلاس با کیان و مریم میرویم عکاسی عکس بگیریم ... آقای عکاس میپرسد عکس را برای چه میخواهید ؟ مریم میگوید برای "محضر" ... بعد عکاس با نگاهی متعجبانه به هر سه یمان میگوید ؛ هر ســه تان ؟ و ما میخندیم و با اشاره به مریم میگوئیم که نه ؛ فقط ایشون ...! آقای عکاس میگوید : آهان !  فکر کردم یه سه قلو نصیبتون شده ... ! بعدش می آئیم منزل ِ ما و آخرین پیتزای با هم بودنمان را میخوریم ...

آنقدر همه چیز سریع پیش میرود که ...

که حالا این رفیق ِ لحظه های همیشگی من ؛ خواهر ِ نازنینم ؛ رفیق چندین و چند ساله ام که چند ماهی است وبلاگ مینویسد و به جمع ِ شاعران پیوسته و قلم ِ زیبایی هم دارد ، قرار است  دوره ی جدید و البته مهم تری از زندگی اش را تجربه کند ... قرار است همین امروز و فردا نام اش برود توی شناسنامه ی "علی " آقا ...

مریم ام ! میدانم که میدانی همیشه پیش از خودم برای تو دعا میکرده ام و خوشبختی ات آرزوی همیشگی من بوده و هست ولی حالا یک هفته ی تمام است که بی دلیل بغض میکنم ... بی دلیل گریه میکنم ... اصلا لعنت به این همه بغض که نمیگذارد بخندم ، شاد باشم که تو داری عروس میشوی ... دارم فکر میکنم که چقدر امســـال دارم مُدام طعم ِ "تنهایی" را میچشم ... چقدر هم تنها ...

یک هفته تمام است که تمام ِ آن دلهـــره هایی که برای زینب داشتم ، آمده اند سراغم ... تمام ِ آن بغض ها ... به خدای مهربانمان می سپارمت که میدانم تنهایت نخواهد گذاشت و همیشه هوایت را دارد ... بغض هایت را بگذار کنار ... دلهره هایت را بسپار به خودش ... مبارکت ... مبارکـــ ...

               پیوندتان مبارکـــ ... حلقه ی زندگی تان مُستدام رفیق جانم ...  

"فاطمه.محکم"


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 17:35 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 24 آبان1390
قــــد کشیدن ...

چرخاندن ِ بیست و نه روزه ی یک  زندگی " دو نفره " آن هم برای اولین بار بعد از بیست و یک سال زندگی ، با تمام ِ دلتنگـــی ها و دلهــره ها و سختی هایی که داشت ، شیرینی ها و مزیت هایی هم داشت ... :

اول این که شاید فرصت ِ خوبی بود برای سنجیدن ِ دُز ِ مرام و معرفت ِ اهل ِ فامیل و رفقا و دوستان و همسایگان ...

دوم کسب ِ تجربه های مستقلانه ی فردی و اجتماعی و داشتن ِ اندک دلشوره های مادرانه ...

سوم شاید اندکی خارج شدن از روزمرگی ...

چهارم قوی شدن ِ پایه های فکری اقتصـــادی در راستای رساندن ِ حقوق به آخر ِ برج ...

پنجم شجاعت . . .

ششم پی بردن به اهمیت ِ فوق العاده ی سایر ِ لوازم های منزل به جز "اُتـــو" ...

هفتم پیدا کردن ِ اندکی "رو" برای خرید از میوه فروشی  ...

هشتم نشان دادن ِ قابلیت های منحصر به فرد ِ شخصی ام در آشپزی و تهیه ی سوپ و انواع دسر ها ...

نهم کسب تجربه در برگزاری پارتی های دوستانه با تاکید بر ســــــالم "بودن" و ایضا "ماندن ِ" فضا ...

دهم سحـــر خیزی و کمتر شدن ِ اعتیاد نسبت به اینترنت ...

یازدهم کشف ِ وجود ِ سایر ِ وسایل نقلیه از جمله : اتوبوس ، تاکسی ، مترو و ... به غیر از ماشین ِ بابا !

دوازدهم نیامدن ِ خواستگار به دلیل ِ عدم ِ وجود ِ نازنین ِ پدر و مادر ... !

سیزدهم ...؟!!!

اگر تاخیری در کار نباشد ، پنجشنبه عصر چشممان به جمال ِ  بابا جان ِ کچل به همراه ِ بانویش روشن میشود ... فردا باید کمر ِ همت را ببندم و خانه را برق بیندازم ... رفقای پایه بسم الله ...

+ امروز با دوستم کیــان ، تریپ ِ درس خواندن برداشتیم و از صبح تا الان یک فصـــــــــــل را خوانده ایم ...!!!! تعداد صفحات این "یک فصل" را خودتان میتوانید حدس بزنید !!

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 15:40 | | لينک به اين مطلب
شنبه 21 آبان1390
من عرف نفسه عرف ربه ...

هر از گاهی و یا شاید هر شب ، از مجموعه کتابهای پدرم ، کتاب ِ "صد کلمه در معرفتِ نفس ِ" استاد حسن زاده ی آملی را میخوانم . شده حتی گاهی صد شب ِ متوالی ، فقط یک جمله اش را بخوانم ... نمیدانم چرا هی دوست دارم بخوانمش ...

۶۹ : " آن که به نعمت مراقبت متنعم است میداند ، که هر چه مراقبت قوی تر باشد تمثلات و واردات و ادراکات و منامات زلال تر و عبارات که اخبار برزخی اند ، رساتر و شیوا ترند ."

۷۹ : " آن که با یاد ِ خدا همدم نیست ، آدم نیست."

۸۸ : " آن که در گوهر نفس ِ خود ، ساعتی به فکرت بنشیند ، دریابد که اگر خود ِ او ، آن را به تباهی نکشاند، هیچ کس نتواند آن را تباه کند . و آنچه که او را از تباهی باز میدارد دانش بایسته و کردار شایسته است که دانش آب ِحیات ِ ارواح است ، چنانچه که آب مایه حیات ِ اشباح است ."

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 1:36 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 18 آبان1390
پُــل . . .

گفتی بیا برای هم

"شما" باشیم ؛

آنقدری که حرمت ِ بین مان نشکند ...

گفتی بیا به جای همه ی دیوارهای دنــیا

پــُل بسازیم ؛

آنقدری که "دوری" و همه ی هم کیشانش

جان بدهند پیش ِ با هم بودنمان ...

گفتی بیا یکدل باشیم ؛

آنقدری که صداقتـــ

حرف ِ اول ِ چشمهایمان باشد ...

حالا اما تمام ِ این قرارهای دل ِ بی قرارمان

بی سرپنــــاه شده اند !

بگذار لااقل

یک بار بُردن ِ نام ات ،

یک بار گفتن ِ "تــو"

اندکی یخ ِ دلم را باز کند

سردم است ...

دارم می لرزم !

                                                               "فاطمه.محکم"

نمیدانم این دلشوره های دمادمت را ... این اضطراب ِ چشمهایــت را ... این لبخند ِ مهربان ِ روی لبهایــت را ... چگونه پاســخ گویم ؛ وقتی خودم پُر ام از تمـــام ِ این دلواپسی های بـــارانی ... تو بگو من چه کنم برایت ؟!!

+ امروز که بنده تصمیم گرفتم بعد از اندی قرن رفقای همدانشگاهی رو دعوت کنم ، اداره اب هم تصمیم گرفت از ۸ صبح تا ۱۰ شب آب ِ منطقه ی ما رو قطع کنه ! آخر ِ خوش شانـــــسیه ... !

+ ممنونم از لطفتون نسبت به فوتوبلاگــــــم. . .

+ "پارتی نوشت" رو نوشتم طــولانی و مفصل . "ثبت" رو که زدم ، بلاگفا خطا داد ، پریـــد!

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 22:10 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 15 آبان1390
کوچولوهـــا

قبل از اشکــ هایی که صف کشیده بودند برای راه رفتن روی گونه هایمان ، یک دل ِ سیر خندیدیم از سوال کودکانه ی پسرکــ با لهجه ی شیرین اش که  :

مامــان ! فامیلیه امام رضــا (ع) چیه ؟

 

دعاهاتون قبول ؛ عیدتون مبارکـــ ...

 

پی نوشت  : پُست ِ بعدی احتمالا ؛ گزارش ِ یک پارتی ...!

بعداً نوشت (۱۶ آبان) : امروز ناهار منزل ِ عمو جان دعوت بودیم . زن عموی من از اهالی نجف است ... یعنی اکثر خانواده هایشان نجف به دنیا آمده اند و بزرگ شده ی ایران (مشهد و قم) ... . مونا (برادرزاده ی زن عمو) رو سه سالی میشد که ندیده بودمش . یه دختر ِ ناز و نمکی داره به اسم "فاطمه" . فاطمه الان پنج سالشه و خیلی ناز عربی حرف میزنه با مامانش (چون مامان و بابای فاطمه توی خونه عربی میحرفن ، اینم یاد گرفته) . دارن حرف میزنن ، یکهو میزنن کانال ِ عربی . شنیدنش خیلی میچسبید ... هی میگفتم : فاطمه جونم ، عربی حرف بزن ... اینم دو تا عکس از فاطمه جان : فاطمه 1  ، فاطمه 2

به مدت ِ یک هفته سه تا فنچ ِ عمو رو آوردم خونمون ... !

                                                                              "فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 22:44 | | لينک به اين مطلب
شنبه 14 آبان1390
دلنوشته رهبر انقلاب در اشتياق تشرف به مکه و مدينه
 رهبر معظم انقلاب اسلامي پس از مطالعه برخي کتاب‌ها يادداشتي در ابتداي آن مي‌نويسند. اين يادداشت‌ها برخي در نقد و بيان اشکالات موجود در کتاب‌هاست. بعضي هم در تعريف و تحسين نويسنده و نوشته‌اش. بيست سال پيش و بعد از مطالعه‌ کتاب «سفر به قبله» که سفرنامه‌ حج هدايت‌ا... بهبودي است، حاشيه‌نوشته‌ ايشان از جنس ديگري بود.متن ذيل دستخط دل‌نوشته‌اي است که در حال و هواي دلتنگي زيارت خانه‌ خدا نوشته شده است: «اين کتاب مرا باز در شور و حال حسرت‌آلود زيارت خانه خدا و حرم رسول‌ا...(ص) فرو برد. شور و حال و اشتياقي که ديگر اميدي هم با آن نيست. تا به ياد دارم از سال‌هاي دور جواني هرگز دل خود را از آتش اين اشتياق، رها نيافته‌ام. اما حتي در دوران سياه اختناق که هر روحاني بامعرفت و بي معرفتي، با رغبت و يا حتي از سر سيري، آسان مي‌توانست در خط حج قرار بگيرد ... و من نمي‌توانستم! يا بهتر بگويم: هيچ حمله‌دار و رئيس کارواني از ترس ساواک شاه، نمي‌توانست و جرأت نمي‌کرد نام مرا در فهرست حاجي‌هاي خود چه رسد به عنوان روحاني کاروان بگذارد. بله، حتي در آن دوران سخت هم دلم از اميد زيارت کعبه و بوسه زدن بر جاي پاي پيامبر(ص) در مکه و مدينه، خالي نمانده بود . .. و اين اميد، اگرچه با حج ده روزه سال 58 که به فضل شهيد محلاتي قسمتم شد، برآورده گشت، اما آتش آن شوق سوزنده‌تر و مشتعل‌تر شد ... در سال‌هاي رياست جمهوري چشم اميد به پس از آن دوران دوخته بودم ... اما امروز ...؟ شور و اشتياقي بي‌سکون و اميدي تقريبا فرو مرده .. .تنها تسلا به خواندن اين گونه سفرنامه‌ها يا شنيدن آنهاست که خود بازافزاينده شوق نيز هست.اين کتاب، شيرين، موجز، با روح و هوشمندانه نوشته شده است. زيارت قبول؛ عزيز نويسنده!»

منبع : روزنامه خراســـان

پ.ن: قابل باشم حرم آقا ، روز عرفه دعاگویتان هستم ؛ شما هم فراموشم نکنید رفقا ...

اللهم یا شاهـــد کلّ  نجــــوا ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 0:48 | | لينک به اين مطلب
جمعه 13 آبان1390
  خسته بود از خودش که نمیتوانست حرف ِ دلش را بلند بلند برایش بگوید ...  

 

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 1:55 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 11 آبان1390
پریناز گفت از معلم ِ کلاس ِ اوّلم بنویسم ...!

دبستان غیر انتفاعی گوهردانش ... سال ِ اول ، مامان ِ هدیه معلمم بود . "هدیه" اسم ِ دختر ِ خانم شاهرخی بود ... خانم شاهرخی قدی بلند ، چشمهایی عسلی و پوستی سفید داشت . آن موقع ها یک رنوی مشکی هم داشت . هدیه هم همیشه وبال ِ گردنش بود .  ۵ سالش بود و هر روز می آمد مینشست بغل دست ِ من و من از اینکه با دختر ِ معلمم دوست بودم از مزایای زیادی برخوردار بودم . مثلا هیچ وقت تنبیه نمیشدم . وقتی میخواست بچه ها را تنبیه کند خودکار بیک ِ آبی اش را میگذاشت لای انگشتهای کوچک ِ بچه ها و آنها هم پس و پیش آن واقعه ی بزرگ میزدند زیر ِ گریه ... هیچوقت فلسفه ی این کارش را نفهمیدم . یک بار به مامان گفتم که وقتی خانم معلم این کار را میکند ، دست ِ دوستهایم درد میگیرد ، به همین خاطر است که آنها نمیتوانند مشق بنویسند ، بعد خانم معلم فکر میکند که آنها تنبلی میکنند و شاید هم لج میکنند ! ... یک روز عکس من و دوست ِ صمیمی ام میترا عباسی را زدند روی تخته ی چوبی توی سالن . آن هفته شاگرد ممتاز شده بودیم . اما من به جای اینکه خوشحال شوم کلی ناراحت بودم . زنگ ِ تفریح که تمام شد رفتم پیش ِ خانم معلم و گفتم من را تنبیه کن . دلش نمی آمد . هدیه هم مادرش را چپ چپ نگاه میکرد . بعد خانم معلم من را تنبیه کرد . خودکارش را گذاشت لای انگشتانم و ... من از روز ِ بعد خیلی خوشحال بودم ... روز ِ معلم که شد برای معلمم یک دست چاقو خریدم . به خانم معلم گفتم : اگر بچه ای انگشت نداشته باشد میگوید انگشت نداشتم که مشق بنویسم ولی اگر بگوید چون تنبیه شده دستش درد میکرده که مشق ننوشته ، هیچ کس حرفش را باور نمیکند . . .

یک روز همینطور که داشتم آماده میشدم بروم مدرسه ، پایم را توی یک کفش کردم که من جوجه ام را باید با خودم ببرم ... به دفتر ِ مدرسه که رسیدیم جوجه ام را تحویل ِ مادرم دادم و رفتم نشستم سر کلاس ... از همان موقع ها عشق ِ جوجه های رنگی بودم ...

 چند روز ِ پیش طبق ِ معمول ِ این یک ساله ی اخیر هوس ِ جوجه داشتن کردم ... بعد شب خواب دیدم که رفته ام یک کوچه ی تنگ و تاریک که همه اش مغازه ی پرنده فروشی و جوجه فروشی است . همه ی جوجه ها عصبانی بودند و چپ چپ نگاهم میکردند . آخرین مغازه را که رد کردم خانم شاهرخی را دیدم ... خانم ِ شاهرخی همان چاقوهایی را که من روز ِ معلم برایش برده بودم را گرفته بود توی دستهایش و یکی یکی جوجه ها را سر می بُرید ...

 "فاطمه.محکم"

۱- بادبادک باز خبر داده که کامران نجف زاده شنبه ۱۴ آبان دانشگاه اصفهان است ...

۲- گزارش تصویری / رونمایی از مجسمه سلام در مشهد ؛ حتما ببینید ...

۳- یه کبوتر مُرده دیدم توی پارکینک خونمون. اینم عکساش : کبوتر یک  ، کبوتر دو  ، کبوتر سه

۴-  عکسهای حرم روز دحــوالارض : دارالحجة یک  ، دارالحجة دو  ، صحن ...

۵- دقت کردین که چقدر گربه زیاد شده ؟ گربه کوهسنگی  ،  گربه دانشکده مون

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 18:51 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 11 آبان1390
چشمهایم ... چشمهایت ... چشمهایش ...

این بار من ساکت می مانم تو حرف بزن ... این بار تو بگو از تبلور ثانیه ها ... از رایحه ی سیبـــ های بهار ... این بار تو بگو از تصویر سرنوشت ... از نقاشی یک بوم پر از عشـــق ... از قدم زدن بی من زیر ِ بـــاران ِ پائیزی ...  حرفـــ بزن ... از لحظه های غم انگیزت با من بگو ... بگو شاید حکایت سیاه و سفید ِ روزگار ِ من و تو ، از قصه های کمرنگ ِ مادر بزرگ بود ...

 از تپش های قــلب ِ عاشق ات با من بگو ... از "چشمهایش" با من بگو ... بگو شاید من بی خیال ِ همه ی روزهای با هم بودنمان شدم ... دیدی باز تا کار رسید به دل و دلدادگی ، زوم کردم روی چشمهای دیوانه کننده ات ؟... دیدی باز نگذاشتی از خاطر ببرم علت ِ دیوانگی هایم را ؟ ... این بار من ساکت میمانم تو حرف بزن ... تو بگو که باز هم بی من ...

بگذریم ... همه اش شد درد ... بیا اصلا هر دو "سکـــوت" کنیم ...این بهترین راه حل موجود است ... بیا باز هم چشمهایمان داوری کنند ...

"فاطمه.محکم"

پی نوشت۱: هنوز هم سرم درد میکند برای "نوشتن" ولی باز هم امان از درد ِ بی درمان ... امـــــان ...

پی نوشت۲: وقتی وبلاگ نویسی تند تند پست میزند شاید خودش نوشته هایش را دوست ندارد ؛ شاید  ...

بادبادک باز  پیشنهاد داد این پُست را ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 13:47 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 11 آبان1390
اگر تو نبودی . . .

می بینی این روزها آسمان چه سمفونی زیبایی به راه انداخته ؟ می بینی بغض ِ عشق ، طعم ِ شیرینی میدهد این روزها ؟ ... می بینی عاشقی همه اش درد نیست ... ؟ می بینی آدمی عاشق که میشود ، انگار یک قدم نزدیک تر میشود به خــدا ؟ ... این روزها وقتی زیر ِ باران قدم میزنم به این فکر میکنم که اگر تو نبودی من بغضی نداشتم که با باران ِ پائیزی تقسیمش کنم ... به این که اگر تو نبودی من حالا همسایه ی شمعدانی های عاشق و ماه ِ شیدا نبودم ...به این که اگر تو نبودی تفأل های من صورتی نمی شدند ... خواب ِ آفتاب نمیدیدم... دلم بهانه ایی برای دلتنگی نداشت...دوست دارم "دوستت دارم" هایمان را پر رنگ تر نقاشی کنیم...راستی ! گفته بودم نبض ِ سفید ِ دفترم دوباره میزند ؟

ماه ِ دل انگیـــ ـز ِ من ! ذره ای ایمـان داشته باش ؛ سحـر نزدیک است ...

"فاطمه.محکم"

پی نوشت ۱: سرم درد میکند برای "نوشتن" ولی ... امان از درد ِ بی درمــ ـان ... امان ... !

پی نوشت ۲: بابا عصر sms داد که ۲۶ آبان ان شاءالله میان ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 0:2 | | لينک به اين مطلب