تبليغاتX
//body>دوستان مهربانم به وبلاگ محکم خوش آمدید.محکم یعنی محمود احمدی نژاد ، حدیث فولادوند،کامران نجف زاده و مجید اخشابی.البته این فقط توضیح نام وبلاگم بود ولی وبلاگ در مورد هر چی که دلتون بخواد هست،میتونین ببینین.خوشحال شدم از حضورتون ." خانه ی رؤیاهایم کلبه ایست کوچک در دشت شقایق ها که تو را کم دارد،راستی کی میآیی؟" . محکم *** ساعتهای آرامش یک قلب رازگو
پنجشنبه 30 آذر1385
در هم بر هم
سلام ، باورم نمیشه که من تونستم یه 15 روزی رو پای اینترنت نیام .

کلی خبر داغ و مشت دارم که به علت کم بودن زمان کارتم نمیتونم توضیح بدم همشون رو.

ممنون از همه ی اونایی که سر  زدن در ضمن ببخشید که نتونستم بیام و جوابتون رو بدم و فکر کنم از همین امشب تا ۳۰ روز دیگه پای اینترنت و کامپیوتر و...نیام.

می بینم که آقای نجف زاده هم نوشتن .............بالأخره!

راستی امروز دوستم از قول دوست خواهرش که در مقطع راهنمایی تحصیل میکنه  میگفت که روز تولد امام رضا (حالا دقیقش رو بعدا مینویسم) که از طرف مدرسشون بردن حرم ، آقای نجف زاده هم بودن و همه ی پچه هاشون ریختن سر آقای نجفزاده و امضا میگرفتن.............خوش به حالشون ..........من هی میگفتم اومده مشهد ولی کسی گوش نمیداد  تازه توی حرم  هم کلّی گشتم ولی قسمت نبود دیگه ......

شب یلدا خوش گذشت .ما که اول رفتیم حرم و دعای کمیل و شام غریبان و .........و بعد هم خونه مادر بزرگ و کلی حال داد ...جاتون حسابی خالی بود ..................تازه چی بابام که استاد احضار روح تشریف دارن .............مراسم احضار روح رو برگزار کردیم..............دایی جان هم که حسابی مخالف بود خیلی اذیت کرد و کلی خندیدیم................به هر حال هر چی باشه شنیدن کی بود مانند دیدن...

ناصر عبداللهی هم که مرد ...خدا بیامرزدش ...............

تازه امشب می خواستیم روح عبداللهی رو احضار کنیم ولی پسر خالم گفتش بابا هنوز پاش به اون دنیا نرسیده ، ولش کنین بیچاره رو .......

نوشته شده توسط فاطمه در 23:55 | | لينک به اين مطلب
شنبه 25 آذر1385
احمدی نژاد در جمع دانشجوبان دانشگاه امیر کبیر

حرفهای احمدی نژاد در وبلاگ خود:

                      آزادي

1385/09/22
در نشست دانشگاه اميركبير، وقتي جمعي كوچك در ميان اكثريتي مطلق در حضور رييس جمهور ، با آزادي كامل ، به رييس جمهور منتخب مردم توهين كردند و نمي ترسيدند ، احساس مسرت بخشي به من دست داد. ناخودآگاه به ياد شرايط دوران دانشجويي خود و 16 آذرهاي پيش از انقلاب افتادم كه چگونه در سالهاي سياه 54 تا 56 ، امكان تنفس سياسي و نقد حكومت سكولار مورد حمايت غرب در اين كشور نبود.  هزينه اهانت به مقامات حكومت ، مرگ يا زندان و  شكنجه بود و اينك شرايط بگونه اي است كه اقليتي محدود ، نظم جلسه اكثريت را با اهانت و حتي آتش زدن ، برهم مي زند اما اكثريت يعني دانشجويان واساتيد انقلابي، با تسامح و كرامت، تحمل مي كنند و دست به مقابله به مثل نمي زنند.
به عنوان دانشجوي سال 54 كه تجربه مكرر جنگ و گريز با پليس خشن شاه را از سر گذرانده و به ياد داشتم كه هزينه يك انتقاد كوچك به حاكميت ، چه سنگين بوده است ، ديروز  وقتي شاهد چنين جلوه اي از آزادي بودم نه تنها بعنوان محمود احمدي نژاد، كمترين كدورت يا ناراحتي اي در قلب خويش نسبت به كسي احساس نكردم بلكه به عنوان خادم ملت و رئيس جمهور و مسئول مديريت سياسي كشور، به اين انقلاب عظيم آزاديبخش، باهمه وجود باليدم و خدا را شكر كردم.صلّ علی محّمد   بوی رجایی آمد
اين افتخار ما را بس كه همه جا دولتها عليه مخالفانشان، اعمال ديكتاتوري مي كنند و در اين كشور، يك جمع چند نفره با خيال راحت، عليه دولت برخاسته از آراي قاطع ملت و عليه اكثريت، توامان اعمال ديكتاتوري مي كنند وتلاش مي كنند به جاي سخن گفتن و شنيدن در فضايي آرام و منطقي كه  در شان دانشگاه و دانشگاهيان است، جلسه را متشنج كنند و در عين حال  هيچ واهمه و نگراني اي ندارند.
اين آزادي، دستاورد خون برادران و خواهران شهيد ماست. آبرو و همه هستي ما  فداي اين آزادي باد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از وبلاگ آقای احدی نژاد دزدیدم.................دیدین که چقدر خوب گفتن که راه میرن با آزادی تمام بعد میگن محیط خفقان آور و آزادی نیست،خداییش خوب گفتن

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکسرهبر عزیز ایران                                    رئیس جمهور عزیز ایران

مهربانی امام

نوشته شده توسط فاطمه در 22:54 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 23 آذر1385
در هجوم سرما ، زیبایی ظاهر حرف اول را میزند
رفته بودیم بیرون .............برای انتخاب لباس هیچ مشکلی نبود،حتی لازم نبود که بری توی مغازه ها ،مدل لباست رو از روی یکی مدل لباس یکی از همین مردم انتخاب میکنی و بعد اگه یه فروشگاهی داشت میری و میخری.........به همین راحتی............. وای خدای من چقدر افتضاح شدن ، با یه قرو نازی راه میرن که ..........بماند.ــــــــــ داد میزنن ای ملت آخه چرا نگاه نمی کنید ، چرا؟ یه شبانه روز جلوی آیینه بودم تا خودم و خوشگل کنم و شما من رو بپسندید .................بابا نگاه کنین دیگه

حتی سرما هم نمیتونه اینا رو بپشونه کاملا پای  بند به عقاید خودشونن ..........انگار نه انگار که خدایی هم هست .................خدا هدایتشون کنه هم اونا رو هم ما رو ..........

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ممنون از همه ی اونایی که نظر میدن و منو شرمنده ی اخلاق ورزشی شون میکنن.

خدایا پاهای مرا در راه گناه بلغزان تا از رفتن در آن را ه عاجز شوم تا خشنودی تو  و رضایتت و بهشت جاودانت نصیبم شود ...........کمکم کن

در پناه حق...................

نوشته شده توسط فاطمه در 21:45 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 20 آذر1385
. رموز زیبایی چهره

"سلام سعی میکنم از هر نوع ماسک برای پوست صورت برای علل گوناگون ۱موردرا بنویسم"

۱-روشن کننده ی گیاهی پوست صورت

ماسک ترکیبی موز:

نصف ۱ عدد موز تازه و رسیده

۱ قاشق چایخوری روغن بادام شیرین یا زیتون

۱ عدد زرده ی تخم مرغ

ـ  روش تهیه ماسک  ـ

ابتدا موز را خرد کرده و به حالت پوره در آورید .سپس تخم مرغ را در ظرفی جداگانه مخلوط نموده و خوب هم زنید تا کف کند .بعد پوره موز را را به آن اضافه کرده و پس از خوب مخلوط کردن و هم زدن ، آنرا به صورت بمالید.

۲-ضد جوش برای صورت

یک نوع ماسک

۱ قاشق مربا خوری عسل را با ۳ قاشق مربا خوری گلاب و ۱ قاشق چایخوری آرد جو دو سر و  ۱ قاشق چایخوری پودر کف دریا مخلوط کرده و خوب هم زنید و به محل جوشها بمالید.

۳-نرم کننده ی لبها و برطرف کننده ی ترک و چروک آنها

 نرم کننده و ضد ترک عسل

روزی ۲ مرتبه ، هر مرتبه نوک انگشتتان را به کمی عسل آغشته و سپس آنرا به روی لبهای تمییز و خشک خود بمالید و کم ی ماساژ دهید

نرم کننده و ضد ترک خامه و نشاسته ذرت

۱ قاشق مربا خوری خامه را با ۲ قاشق مربا خوری آرد نشاسته ی ذرت مخلوط کرده و حدود ۲دقیقه آنقدر هم بزنید تا یکدست شود .سپس آنرا به روی لبهای خود بمالید و پس از نیم ساعت گذاشتن،  لبها را با آب ولرم بشوئید.

۴-برطرف کننده ی سیاهی دور چشم و رفع تیرگی آن

کمپرس ختمی و بابونه

۱قاشق غذا خوری گل ختمی خشک را با ۱ قاشق غذا خوری  گل بابونه مخلوط کرده و داخل  ظرف دردار کوچکی بریزید .سپس ۳ لیوان آب به آن اضافه کنید و ۱۰ دقیقه بجوشانید. ابتدا پوست صورت و دور چشم را به بخار مستقیم آن نگهدارید بعد با حوله پوست خشک کرده و تفاله ی گیاه را روی پوست ضماد کنید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

دوستان ارجمند و گرامی اگر نیاز به ماسک خاصّی دارید برایم در قسمت نظرات بنویسید شاید بتوانم طرز تهیه ی ماسک آنرا برایتان بنویسم.

متشکرم - با سپاس فراوان

نوشته شده توسط فاطمه در 15:45 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 20 آذر1385
جمله های زیبا

من برنده ام چون آسمان دلم که ابری می شود به خود نوید باران میدهم

"برای رسیدن به هدف خود مانند یک تمبر پست باش

به یک مورد بچسب تا به مقصد برسی"

شما باید کارهایی را انجام دهید که فکر میکنید نمی توانید انجام دهید

کسی که دارای عزم راسخ است جهان را مطابق میل خود عوض میکند

همه از تنگی وقت  می نالند وباز تا جایی که میتوانند وقت خود را تلف می کنند

یک غم به تنهایی برای نابودی هزاران غم کافی است

راز موفقیت اینست که هدفی را بی وقفه دنبال کنید

"عموماً اشخاصی که زیاد می دانند کم حرف می زنند

و

کسانی که کم میدانند پر حرف هستند"

دروغ مانند برف است که هرچه آن را بغلتانند بزرگتر می شود

به عوض آنکه به تاریکی لعنت بفرستید یک شمع روشن کنید

هر آنچه از دنیا کمتر نتظار داشته باشی کمتر دچار یاس و ناامیدی می شوی

خوشتون اومد

نوشته شده توسط فاطمه در 14:57 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 13 آذر1385
اولین سالگرد سقوط هواپیمایc_130
زندگی در گذر است ..........................آنچه میماند خاطرات است و بس

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست 

                     هر کسی نغمه خود خواند واز صحنه رود

                                                             صحنه پیوسته بجاست    

                                                                              خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

یکسال از سانحه ی سقوط هواپیمای حامل جمعی از اصحاب رسانه گذشت شاید برای ما کمی زود گذشت  اما برای خانواده هایشان چه سخت  گذشت و چه سالی بود برایشان.

وقتی خبر را شنیدیم فقط دعا کردیم کسی طوریش نشده باشه اما سرنوشت این طور نمی پسندید . با اینکه خیلی هاشون رو نمیشناختیم امّا اشک امانمان نمی داد چه برسد به دوستان وخانوادهایشان.

وقتی دوستانشان را در واحد مرکزی خبر نشان میداد که چقدر گریه میکردند و نجف زاده هم نشسته بود و گریه میکرد دیگر طاقت نداشتم که ببینم ، خانواده هایی با احساسات گوناگون ، یکی پسرش را از دست داده بود ، یکی میخواست داماد شدن پسرش را ببیند یکی میخواست پسرش را وقتی پدر می شود ببیند یکی هم پدرش را ازدست داده بود و یتیم شده بود خیلی سخت بود .

شهید حمیدرضا خیر خواه هم که در جمع آنان بود که خدا بیامرزادش.البته آنان چه خوب رفتند ما فکری به حال خودمان بکنیم.

دیدار با خانواده هایشان این غم را در دل ما سنگین تر میکرد اما قضا و قدر الهی هر چه باشد نیک است.

   خوشا به سعادتشان

به همه مخصوصا خانواده هایشان و همچنین دوستاشون تسلیت می گویم ، انشا ءالله خداوند صبری ایوب به آنان بدهد 

نوشته شده توسط فاطمه در 15:46 | | لينک به اين مطلب
شنبه 11 آذر1385
قاب چشمم زینت عشق رضاست
عشق امشب حالتی دیگر گرفت                                   مرغ جانها سوی بامی پر گرفت

    می نخورده عشق بازی میکنم                                بلبلان را همنوازی میکنم                  

               از رضا غیر رئوفی کس ندید                     دست لطفش ناز آهو را خرید

                                  ای صفای قلب زارم         هر چه دارم از تو دارم

                                  تا قیامت ای رضا جان       سر زخاکت برندارم

دیشب حرم مثه همیشه نبود ، یه حالت دیگه داشت ، یه صفای دیگه که قابل وصف نیست ، هر کی یه گوشه نشسته بود و راز و نیاز می کرد شاید هم یواشکی گریه میکرد ، مردی رو دیدم خسته ، نالان از همه جا ، گریه میکرد ،  با امام رضا ی مهربون دردو دل میکرد ، چه دل پری داشت ، انگار تازه گمشده ی خودش رو پیدا کرده بود ، می خواست از این دنیا برایش بگوید از نامردی های دنیا. 

مادری با کودکش کلنجار می رفت تا هر جور شده او را ساکت کند تا بتواند به نیایشش برسد ، یا اینکه یه عدع جوون هم دور هم جمع شده بودن و از فرط خوشحالی و سردی هوا که روی مخشون کمی اثر گذاشته  بود، تخمه می خودند و جوک و اس ام اس میخوندن .......خلاصه هرکی به یه امیدی اومده بود یا اینکه فقط و فقط اومده بودن که بگن یا ضامن آهو تولدت مبارک .

یا مردی که به گنبد طلایی آقا زل زده بود و اشک می ریخت و نگاهش رو حتی لحظه ایی بر نمیداشت ، شاید او هم حاجتی داشت . چراغونی ها و ریسه بندی های حرمم اون قدر زیبا و جذاب بود که یه احساس خوبی رو بهت دست میداد که دلت میخواست هیچ وقت از حرم بیرون نری  تا به آسمون نزدیکتر باشی .منم سرم و بلند کردم به طرف آسمون و آرزو کردم هرکی دلش میخواد اینجا باشه به آ رزوش برسه..

یه عدّه هم نذر کرده بودن که امشبه رو یه چیزی هدیه بدند به زائرای آقا،مامان منم اگه  ریا نباشه شیرینی خرید و پخش کرد  و به قول مامانم هر چی باشه یه امام رضا که بیشتر نداریم و دیگه اینکه همون خدا خیرت بده ایی هم که میگن دنیا ها ارزش داره.

یه عدّه هم فقط دنبال این بودن که یه فیلم درست و حسابی و مشتی و قشنگ واسه فامیلاشون بگیرن تا اشک اونا رو در بیارن،که بگن دلتون بسوزه که ما رفتیم  و شما ماندید.(البته با موبایل)

امیدوارم که هیچ وقت از در خونه ی اهل بیت جدا نشیم                   التماس دعا

امام رضا ی مهربونم تولّدت مبارک 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                           حرم عشق

آمدم از گرد ره در مشهدت یا رضا(ع)                                 ای تمام هستی ام بادا فدایت یا رضا(ع)

آمدم بر  تربتت تا عقده ی دل وا کنم                                 بسته ام دل برتو و لطف و عطایت یارضا(ع)

باز کن در را به روی زائر درگاه خود                                     تا شود مهر نمازم خاک پایت یا رضا(ع)

خواب میبینم یا که بیدارم، اینجا مشهد است                     من کجا و حرم و صحن وسرایت یا رضا(ع)

بر تو از خیل غلامانت سلام آورده ام                            یک جهان دل می زند پر در هوایت یا رضا(ع)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

            "  ولادت امام رضا(ع) بر همه ی مسلمین جهان مبارک باد  "      

نوشته شده توسط فاطمه در 16:29 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 9 آذر1385
بخونین ، حال کنین ، تشکر کنین(گفتگوی نجف زاده با همشهری جوان)
درباره نجف زاده
آقاي گزارش‌هاي با شخصيت!
 
جوان - محمد جباري:
سؤال: اسم يك خبرنگار تلويزيون مربوط به ده سال پيش را سريع بگوييد.

پاسخ به اين سؤال، اصلا راحت نيست. هر چقدر هم به مغزتان فشار بياوريد، بعيد است اسم خبرنگاري را بتوانيد از ته و توي آن بيرون بكشيد.

از بر و بچه‌هاي بخش‌هاي خبري آن زمان، همان مجري‌هاي خبر مثل افشار و بابان و حياتي در ذهن باقي مانده‌اند و تقريبا ديگر هيچ.

ولي اين روزها اگر اخباربين حرفه‌اي هم نباشيد و فقط گاهي اوقات پاي يكي از بخش‌هاي خبري بنشينيد، باز هم با تعدادي از گزارشگرهاي تلويزيون آشنا هستيد و يا حداقل اسم‌هايي مثل نجف‌زاده يا مرآتي به گوشتان خورده است.

در اين دوران جديد، نام خبرنگار و گزارشگر، همپاي نام مصاحبه شونده مهم شده است و مثلا زيرنويس مي‌شود: «مرآتي و وزير رفاه».

 ولي اين اتفاق جديد در همين سطح و ظاهر باقي مي‌ماند، اگر اتفاق مهم ديگري نمي‌افتاد: شخصي شدن گزارش‌ها. اين جريان باعث شد تقريبا براي اولين بار در تلويزيون، گزارش‌هاي هركسي «شخصيت» مخصوص به خودش را داشته باشد. اتفاق مهمي كه شايد بتوان كامران نجف‌زاده را آغازكنندة آن دانست.

در گذشته به سر و شكل مشابه گزارش‌ها و لحن‌هاي يكسان گزارشگرها عادت كرده بوديم. فرقي نمي‌كرد كه مثلا دربارة سوژه‌اي مثل راهپيمايي بيست و دوم بهمن، اين يكي گزارش تهيه كند يا آن يكي. چون نتيجه فرق چنداني با هم نداشت.

گزارش‌هاي آن زمان تلويزيون، مثل قالب‌هاي از پيش آماده شده‌اي بود كه فقط يك نفر بايد مواد لازم را در آن مي‌ريخت، حالا چه كسي، چندان مهم نبود. ولي حالا واقعا فرق مي‌كند دربارة فلان سوژه، چه كسي گزارش تهيه كند، چون نتيجه ممكن است از زمين تا آسمان فرق كند.

يكي از دلايل متمايز شدن گزارش‌هاي نجف‌زاده هم به خاطر دخالت دادن شخصيت‌اش در سر و شكل گزار‌ش‌هايش است. نجف‌زاده آدمي احساساتي است، قبلا شعر مي‌گفته، داستان نوشته است و روزنامه‌نگار هم بوده.

ويژگي‌هاي گزارش‌هاي او را هم رديف كنيم، تقريبا به همين ويژگي‌هاي شخصيتي مي‌رسيم. خيلي از گزارش‌هايش رمانتيك و احساساتي است. متن، نقش مهمي در گزارش‌هايش دارد.

سوژه‌هاي متفاوت گزارش‌هايش هم احتمالا ريشه در سابقة روزنامه‌نگاري‌اش دارد. اين وي‍ژگي‌ها در كنار لحن صميمي و خودماني و ساختار تصويري و پرداخت نسبتا فكر شده، هويت گزارش‌هاي نجف‌زاده را تشكيل مي‌دهد.

براي چند تا از گزارشگرهاي ديگر  تلويزيون هم مي‌توان اين ويژگي‌ها را رديف كرد. ويژگي‌هايي كه به گزارش‌هاي آن‌ها شخصيت و هويت جداگانه‌اي داده است.

البته اين شخصي شدن،  عوارض خودش را هم دارد. مثلا پرطرفدارشدن گزارش‌هاي نجف‌زاده باعث شده خيلي از گزارشگرهاي ديگر به تقليد از سبك نجف‌زاده، احساسات از خودشان خرج كنند و براي هر سوژه‌اي، يك متن ادبي را روي تصاوير بي‌ربط و باربط بخوانند.

چون احتمالا اين گزارشگرها فكر كرده‌‌اند هر گزارشي فقط با احساسات، شخصي مي‌شود. در نتيجه در بعضي مناسبت‌ها،  آدم بخش‌هاي خبري را با برنامة شعر و ادب اشتباه مي‌گيرد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــحالا مصاحبه

تاریخ درج: 18 آبان 1385 ساعت 13:35 تاریخ تایید: 18 آبان 1385 ساعت 14:44 تاریخ به روز رسانی: 18 آبان 1385 ساعت 14:44  
     
  
از صداي گلوله نترس!
 
جوان - احسان ناظم بكايي:
ظهر، نشسته بوديم و بي‌خيال داشتيم آخرهاي ساندويچ‌مان را سق مي‌زديم كه كامران نجف‌زاده سرساعت رسيد. اول يك گوشه نشست، ولي بچه‌ها دعوتش كردند بيايد كنار ميز بنشيند تا همه با هم حرف بزنيم.

او هم قبول كرد. حرف‌ها همان اول گل انداخت، چون همة ما عقيده داريم كه نجف‌زاده يك‌جورهايي نمايندة همشهري جوان در تلويزيون است! طبق معمول اين روزها، موضوع گفت و گو دربارة پخش سي‌دي‌هاي خانوادگي و خصوصي بود.

بحث آن‌قدر بالا گرفته بود كه هر كس وارد تحريريه شده بود نمي‌توانست فرقي بين ميزبان و مهمان پيدا كند و هر كس داشت حرف خودش را مي‌زد. حتي بچه‌ها اين وسط چند تيكه دربارة سوژة حسين شلغم و 22بهمن  انداختند كه او با خنده مي‌گفت: «بابا با خودتان كه هماهنگ كرده بودم.البته مطمئن بودم بعد از پخش گزارش‌ها، دمارم را در مي‌آوريد كه آورديد.»  نجف‌زاده  آن‌قدر از مجله تعريف كرد كه بچه‌ها به شوخي مي‌گفتند: «آقا شما هر روز بيا! اصلا ناهار بيا اين‌جا» خلاصه خيلي كيفور شده بودند. در فرصت يك ساعته دربارة 20:30 و سبك خاص گزارش‌هاي او حرف زديم. اما بهانة اصلي‌مان، عراق بود.

همان‌طور كه مي‌دانيد نجف‌زاده، چند ماهي خبرنگار اعزامي صدا و سيما به عراق بود. در مدتي كه آن جا بود، دوربينش را وسط مردم برد و برخلاف بعضي خبرنگارها كه شق و رق گوشه‌اي مي‌ايستند و خبري را كه از سايت خبرگزاري‌ها پرينت مي‌گيرند مي‌خوانند، شال و كلاه كرد و گزارش‌هاي نابي از عروسي و ختم و تولد در عراق فرستاد. او خاطرات و چيزهاي بامزه‌اي از اين كشور جنگ زده و اشغال شده برايمان گفت.

  •  فاميلتان نجف‌زاده است. اهل نجف هستيد؟

نه، پدر و مادرم تهراني‌اند. اصلا عربي بلد نيستم. در عراق مترجم داشتيم. اما خب، هر چقدر آي‌كيو پايين باشيد، به هر حال، ابتدايي‌ترين حرف‌ها را مي‌شود ياد گرفت.

  •  پس چطور ارتباط برقرار مي‌كرديد؟

وقتي مي‌رفتيم براي مصاحبه. خيلي كارمان مترجمي نبود، سؤال را مي‌پرسيديم و آن‌ها جواب مي‌دادند. بعدا در دفتر ترجمه مي‌كرديم. يك تفضل هم بلد بوديم.

  •  وقتي در عراق بوديد، بي‌خيال انفجارها، رفته بوديد سراغ سوژه‌هاي اجتماعي. واقعا اوضاع عراق در آن روزها امن بود؟

نه، عراق خيلي ترسناك بود. به جز نقاط سفيد مطهر، بقية جاها عذاب‌آور بود. هر چند آن موقع، جنگ لبنان باعث شده بود بقية اتفاقات به حاشيه برود.

  •  پس منطقة سبز بغداد چي؟ مي‌گويند آن‌جا گل و بلبل است.

نه آن‌جا چند تا كاخ صدام است كه از صبح تا شب خمپاره مي‌زنند. اصلا احساس اين كه آرامش يك ساعته‌اي داري، وجود ندارد. يك دفعه مي‌ديديم محلة بعقوبه و يعقوبه كه بغل دست دفتر ما بودند، مثل دعواهاي كارتوني به هم تير مي‌انداختند. آمار كشته‌ها خيلي بيشتر از آن چيزي است كه منابع رسمي اعلام مي‌كنند.

  •  رابطه‌تان با مردم عراق چطور بود؟

نمي‌توانم نگويم. روزي نواري از آرشيو تلويزيون عراق به دستم رسيد. بعثي‌ها سربازهاي ما را مي‌كشتند، تعدادي شهيد را در چاله مي‌ريختند و صداي زمختي هم با شادي حرف مي‌زد. مي‌ديدم و گريه مي‌كردم.

همان موقع، آشپز دفتر كه عراقي بود، وارد شد و نگاه‌هايمان به هم گره خورد. لحظة زجرآوري بود. نگاه‌ام به مردم عراق، آن‌طوري كه شعار مي‌دهيم نمي‌توانست باشد. سخت بود؛ ما 8 سال جنگيديم، زجر كشيديم. پــدرانــمان جــبهه رفـتـنـد.

نمي‌توانستم موشك باران‌ها را فراموش كنم. تعامل زيادي با مردم عراق نداشتم، ولي دوستان زيادي پيدا كردم. مطمئنا آن‌‌ها را صدام مجبور كرده بود، ولي كلا احساس راحتي نداشتم.

  •  پس چطور توانستيد اين گزارش‌ها را از زندگي مردم بگيريد؟

ببينيد، آدم‌ها با نگاه‌شان با هم ارتباط برقرار مي‌كنند. شايد اين تله‌پاتي با عراقي‌ها بود كه مؤثر بود. آن‌ها با دوربين خودشان راحت نبودند. ولي وقتي ما مي‌رفتيم و اجازه مي‌گرفتيم، اجازه دادند مثلا برويم عروسي‌شان.

بعد هم اين‌كه خيلي مهم است خبرنگاري كه به عراق مي‌رود، نكات ريز اجتماعي را بداند تا ارتباط بهتر و سريع‌تري برقرار كند. مثلا در عراق، كسي نبايد پايش را روي پايش بيندازد. اين مثل حرف ناجور است.

  •  با كدام گزارش‌تان حال كرديد؟

گزارش از محل بمب‌گذاري‌ها جالب بود. موضوع انداختن جسدها در رودخانة دجله هم خوب بود. گزارش عروسي هم باعث شد نگاه تازه‌اي به مردم عراق شود.

  •  گزارشي وجود داشت كه خواستيد تهيه كنيد و نشد؟

يك بار، دم در دفتر، فوتبال بازي مي‌كردند. تصويربردار حال نداشت. با اين كه كار راحتي بود. حسرت مي‌خورم چرا با آن‌ها فوتبال بازي نكردم.

  •  عراقي‌ها با دوربين مشكل نداشتند؟

فوق‌العاده حساس بودند. دوربين از فحش ناموس و تفنگ هم بدتر بود. راستش ما تصوير مي‌گرفتيم و زود در مي‌رفتيم. زن‌هايي كه اهل مصاحبه نبودند، سريع رد مي‌شدند. ولي كلا زياد دنبال مصاحبة مردمي نبوديم.

  •  پس بايد درگير هم شده باشيد.

زورمان نمي‌رسيد، ولي اتفاق‌هاي وحشتناكي برايمان افتاد. رفته بوديم كربلا. روي ديواري داشتيم تصوير مي‌گرفتيم. يكهو بستندمان به رگبار. مثل فيلم‌ها، خاك‌هاي ديوار پشت سرمان ريخت روي زمين. ت

تنها كاري كه كردم، اين بود كه بپرم پايين. با خودم گفتم عجب كاري كردم، ديگر نمي‌آيم ول كن نخواستيم. اما 10 دقيقه بعد، يك ليوان آب خوردم و آمدم همان جا و ضبط را ادامه داديم.

يك بار هم يك تك تيرانداز هوس كرده بود ما را بزند. لامپي بالاي سرم بود، آن را زد. خرد شد روي سرم. يك شب هم در دفتر بوديم. ريختند تو. ديدم آدم‌هاي عجيب و غريبي با نقاب آمده‌اند، گفتم اين‌ها از نيروهاي آدم حسابي و كماندوها هستند.

ولي بعد ديدم زيرشلواري پايشان است. با خودم گفتم اين‌ها از تروريست‌هاي درپيت هستند. شانس نداشتيم. همه را برق مي‌گرفت ما را چراغ نفتي! شانس آورديم. چند بار هم با زيرشلواري بردنمان.

  •  مگر دفترتان محافظ نداشت؟

محافظ تحريك مي‌كند. تروريست‌ها رد مي‌شوند و تخمه مي‌شكنند، دو نفر را دم در مي‌بينند، مشكوك مي‌شوند مي‌گويند اين‌جا چه خبر است. بعد حتما اتفاقي مي‌افتد.

  •  اسلحه داشتيد؟

نه من نداشتم.

  •  كتك چي؟ كتك هم خورديد؟

آن‌ها كتك ندارند. تير مي‌اندازند. اصلا بدن و فيزيك خودشان را خرج نمي‌كنند. انرژي مصرف نمي‌كنند. تير مي‌زنند. من در حياط راه نمي‌رفتم. همه تفنگ دارند. با 6 هزار تومان مي‌شود بهترين كلت را خريد. همه هم با هم مشكل دارند.

انگار اين مملكت هيچ وقت روي آرامش را نخواهد ديد. در بغداد كه گل سرسبد عراق است، روزي دو ساعت برق بود. اما مردمش به درد عادت دارند. جنگ با ايران، آمريكا و تحريم‌هاي چند ساله باعث شده اميدي به بهتر شدن نداشته باشند. آن‌ها چهل سال است خرما مي‌خورند.

  •  پس خيلي خوش گذشت.

آره، خيلي. صد بار احساس مرگ مي‌كردم. روزهاي اول سختم بود. بعد هي «وان يكاد» مي‌خواندم و كار مي‌كردم. اين اواخر، بي‌حس شده بودم. فشار زيادي باعث شده بود بگويم هر چه پيش آيد خوش آيد.

  •  اما به حق مأموريت‌اش مي‌ارزيد.

نه بابا! فاميل‌ها مي‌گفتند برگردي، خانه مي‌خري. ولي وقتي برگشتم، همة پول‌ها را قرض دادم. همة 3 ميليون را. ببينيد، اگر هم پول زيادي بدهند كه نمي‌دهند، اين پول خون است.

بعضي‌ جاها مي‌گفتم اگر روزي 100دلار بگيريم و فقط زير پتو بخوابيم، باز هم نمي‌ارزد. چون هر كس آن‌جا دارد تير مي‌زند و بالاخره يكي به‌ات مي‌خورد. عراقي‌ها وسط خمپاره و موشك مي‌گفتند: «از صداي گلوله نترس. گلوله‌اي كه تو را مي‌كشد، صدا ندارد.» آن‌ها با اين ضرب‌المثل‌ها زندگي مي‌كنند.

آشپز ما رفته بود هندوانه بخرد، 20 متري كنارش ماشيني منفجر شد. زنگ زد ماجرا را گفت، گفتيم برگرد. گفت نه، هندوانه‌ام را بخرم بر مي‌گردم. ديدن جسد كنار خيابان، عادي بود.

خانواده‌اي نيست كه كشته نداده باشد. ضدضربه شده‌اند. مراسم ترحيم مي‌گيرند، قاتل‌ها مي‌آيند مي‌گويند جمع كنيد والا كركره‌تان را پايين مي‌كشيم. همه جا وضع خراب بود به جز كربلا و نجف.

  •  آن ‌جاها چطور بود؟

خيلي عجيب و غريب. حرم امام علي را كه مي‌بينيد، تك تك سلول‌هايتان سيخ مي‌شود. اما داخل حرم، آرامش عجيبي است. قابل توصيف نيست.

  •  سامراچي؟ يك سال است حرم عسكريين منفجر شده، اما هيچ خبري از آن جا نمي‌رسد.
    مي‌خواستم بروم، ولي گفتند اگر برويد، سرتان را بدون تعارف مي‌برند.

 اين يك نقطة تاريك خبري است. يعني در اين يك سال، هيچ كس نتوانسته آن جا برود. اصلا آن‌جا چه تغييري پيدا كرده؟

رفتن، برگشت نداشت. تروريست‌ها بغل خيابان خمپاره مي‌زنند. به بازرسي‌هاي وسط راه اطميناني نيست. سامرا از جاهايي است كه حسرت ديدنش را دارم. شنيده‌ام تغيير چنداني هم نكرده.

  •  بقية خبرنگارها چي؟ آن‌ها هم نتوانسته‌اند بروند؟

اصلا خبرنگاري در عراق وجود ندارد، مگر تصويربردارهاي محلي. بي‌بي‌سي موقعي كه گزارش مي‌داد، گزارشگرش از داخل پادگان گزارش مي‌داد. بعد تصويرهاي بيرون را از فيلم‌بردارهاي محلي مي‌گرفتند.

همين الان هم سي‌ان‌ان و بي‌بي‌سي، تصويرها را از محلي‌ها مي‌گيرند و در استوديوهاي لندن و نيويورك، خبر را روي آن‌ها مي‌خوانند. جلوي چشممان خبرنگار العالم، دو روز ناپديد شد و بعد كشتندش.

  •  شما در گزارشي از وسط آمريكايي‌ها رد شديد و همزمان حرف مي‌زديد. سربازهاي آمريكايي چطور بودند؟

به عراقي‌ها مثل مورچه نگاه مي‌كنند. استيون گرين سربازي كه به محموديه رفت و بعد از تجاوز به دختر خانواده‌اي، همه را كشت، در دادگاه گفت: «من قبلا چند تا آدم كشته بودم. اما كشتن اين‌ها مثل كشتن مورچه است.»

اول فكر مي‌كردم اين‌ها موجودات عجيبي هستند، جلو رفتم ديدم هيچي نيستند. تفنگ را از آن‌ها بگيري، هيچ اتفاقي نمي‌افتد.

كاش بودي تا بي‌احترامي‌و حق‌خوري‌شان را مي‌ديدي. وقتي يك ماشين آمريكايي از بغداد به بصره راه مي‌افتاد، هيچ ماشين عراقي حق نداشت به 200 متري ماشين آمريكايي بيايد.

بنزين با قيمت بالا و گرما پدر در مي‌آورد. آن وقت ماشين‌ها مسير دو ساعته را هشت ساعته بايد پشت سر كسي مي‌رفتند كه عشقش كشيده سي‌تا سرعت برود و به ريش ملت بخندد. نگاه‌شان استعماري است.

  •  20:30 مثل قبل نيست، خيلي محتاط شده.

موافق نيستم. من فكر مي‌كنم هر وقت زمان انتخابات مي‌شود خبرها داغ‌تر مي‌شود. چون جنجال‌هاي حزبي در انتخابات به اوج مي‌رسد. شما الان داريد 20:30 را با 20:30 زمان انتخابات مقايسه مي‌كنيد. سه سال پيش كه 20:30 شروع شد، در تلويزيون از اين‌جور خبرها نبود، شنيدن و ديدنشان عجيب بود و جذابيت زيادي داشت. اما الان بقية بخش‌هاي خبري هم به حاشيه توجه دارند و جسارت پيدا كرده‌اند. اين باعث شده ذهن مردم، عادت كند.

  •  خبرهاي داغ كه ربطي به زمان انتخابات ندارد. همين الان سوژه زياد است، مثل ماجراي بنزين، سوءاستفادة مالي دو نفر از يك بانك خصوصي، جمعيت 120 ميليوني و خيلي چيزهاي ديگر. نكند شايعة فشار دولت به تلويزيون واقعيت دارد؟

نه! ما به وقتش انتقاد كرديم، ولي ما بايد مصداقي كار كنيم. وقتي احمدي‌نژاد گفت اسم مفسدان اقتصادي را اعلام مي‌كنم و نكرد، گزارش‌هايي رفتيم دربارة ماجراي سوءاستفاده مالي آن دو نفر از بانك و اين‌كه رئيس جمهور گفت افشا مي‌كنم و نكرد.

گفتيم چرا افشا نشد. سر قضية «دو تا بچه كافي نيست» هم منظور احمدي‌نژاد اين نبود كه پنج تا بچه كافي است. اين شوخي بود. اما تيتر ژورناليستي شد. ما سعي مي‌كنيم نگاه غير ژورناليستي داشته باشيم، چون تلويزيون يك رسانة فراگير است.

  •  اما بعضي جاها به تعريف و تمجيد بيجا مي‌پردازيد. به خاطر همين بعضي‌ها مي‌گويند 20:30 پاچه‌خار شده است.

ببينيد، ريشه‌يابي، يك بحث است و پاچه‌خاري يك بحث ديگر. ما داريم انتقادمان را مي‌كنيم ولي الان ظرفيت نقد بالا رفته.

  •  بالا رفته؟! الان شما مي‌توانيد راحت گير بدهيد؟ همين چند روز پيش، دولتي‌ها به رسانه‌ها گير دادند كه چرا مسألة گراني‌ها را بزرگ كرده‌اند.

آره، نسبت به سه سال پيش، جسارت‌ها بالا رفته. نمونه‌اش مفاسد اقتصادي كه راجع به‌اش حرف زديم. ما الان بحث‌هاي مجلس را منعكس مي‌كنيم، حتي اگر مجلسي‌ها ناراحت شوند ما كارمان را مي‌كنيم، ولي قبول مي‌كنم كه 20:30 جا براي رشد دارد. 20:30 دارد ابعاد جديدي را تجربه مي‌كند.

  •  كه در آن موفق نبوده مثل تريبون آزاد يا حاشيه‌هاي پزشكي.

در بخش‌هاي جديد، خيلي خود خبرنگار آن بخش مهم است كه بتواند آن را بپروراند يا نه.

  •  خط آزاد هم كه دست خودتان بود و نگرفت.

ببينيد، همين چند روز پيش مي‌خواستم با معاون وزير علوم دربارة ماجراي دانشگاه هاوايي صحبت كنم، همه چيز هماهنگ بود. رفتم در اتاق گريم كه خبر دادند، صحبت نمي‌كند. البته قبلا حدس مي‌زدم چون تا گفتم تلفن ثابت بده، گفت نه، من تو مسير هستم.

همان جا گفتم او ما را سر 20:40 مي‌پيچاند. خيلي‌ها تا دم مصاحبه مي‌آيند ولي ناگهان منصرف مي‌شوند، اين ديگر به من ربطي ندارد.

  •  خب، اسمشان را در اخبار بگوييد.

اسم چند نفري را گفتيم، باز هم مي‌گوييم ولي آن‌‌ها هم تقصيري ندارند. با اين‌كه سؤال‌ها را از قبل مي‌گوييم و حتي همان سؤال‌ها را در مصاحبه با نشريات جواب داده‌اند ولي باز تا حرف از پخش زنده مي‌شود، بدن‌ها مي‌لرزد.

  • بچه‌هاي 20:30 بايد چند تا بخش خبري ديگر را هم جواب بدهند. اين جواب دادن باعث شده تا سوژه‌هاي 20:30 در  جاهاي ديگر تكرار شود؟

سعي شده تفكيك شود. 20:30 سعي كرده خبرهايي را كار كند كه بقيه واردش نشوند، 99درصد هم موفق بوده، همه جاي دنيا همين‌طور است. هيچ وقت برنامه‌هاي موازي با يكديگر نمي‌سازند، منتها اين جا به هم نزديك مي‌شوند.

  •  خيلي هم نزديك‌اند. گرافيك، وله‌هاي تصويري و حتي ادبيات.

قبول دارم. شايد ادبيات 20:30 بين همة بخش‌ها رفته باشد. ولي وقتي مخاطب دارد نمي‌شود جلويش را گرفت.

  •  اوج اين اتفاق، روز قدس بود. تمام خبرنگارها متن‌هاي احساسي مي‌خواندند، پر از شعر و آه و سوز.

البته آن گزارش‌ها با هم تفاوت داشت. ولي خب، مي‌شود جلوي اين جريان را گرفت. اين نوع ادبيات، موج طولاني را ايجاد كرده. ولي الان عده‌اي از آدم‌هاي قديمي خوش فكر آمده‌اند تا مراقب باشند، كارها شبيه به هم نشوند.

  •  خود شما هم مدتي بود به تكرار افتاده بوديد.

اگر اين احساس را كنم، عرصه را عوض مي‌كنم. من قبلا مصاحبه نمي‌گرفتم. خودم متن مي‌نوشتم. بعد ديدم اين وضعيت پيش آمده كه همه به جاي مصاحبه، قلم به دست گرفته‌اند و متن مي‌نويسند و روي تصوير مي‌خوانند و متن‌ها عين هم شده. اما حالا دنبال مصاحبه‌ام. الان ده روز است معطل يك مصاحبه براي گزارش اكس‌پارتي‌ام. اين گزارش را مي‌توانستم شش ساعته ببندم. ولي نبايد كه همة گزارش‌ها تصوير و صدا و آه و اوه باشد.

  •  شش ساعته، گزارش مي‌بنديد؟

تجربة روزنامه‌نگاري خيلي كمك مي‌كند. روزنامه‌نگاري، جمع كردن ساندويچي همه چيز است. همه جا سرك مي‌كشيد و لااقل در سطح،‌وسعت پيدا مي‌كنيد.

  • پس عمق چي؟ سريش شدن و دنبال سوژه دويدن چه مي‌شود؟

عمق دادن مهم است ولي من اهل آويزان شدن نيستم. تو كت‌ام نمي‌رود دنبال يك نفر بروم تا شايد چيزي گيرم بيايد. اين نقطه ضعف است. بايد گير داد. ذهن فعال داشت، بدن مناسب داشت.

سه سال پيش در مصر مي‌خواستم با جك‌استراو (وزير خارجة انگليس) مصاحبه كنم، چون قدم كوتاه است، آن‌قدر ميكروفن را بالا گرفتم كه بدنم كش آمد!

  •   راستي اصلا كارتان انعكاس منفي داشته؟

يك بار يكي سوار ماشين دم در جام‌جم آمد گفت اين‌ها چيه مي‌گي؟ تا گفتم بيا ببينم چي مي‌گي، رفت. تا صبح ذهنم مشغول بود. اما به طور كلي انعكاس خوبي بوده، آدم‌هاي معمولي طوري برخورد مي‌كنند انگار پسرشان هستم. خدا كند لايق باشم.

تاریخ درج: 18 آبان 1385 ساعت 13:06 تاریخ تایید: 18 آبان 1385 ساعت 14:43 تاریخ به روز رسانی: 18 آبان 1385 ساعت 14:43  
     
  
دست خودم درد نکنه
نوشته شده توسط فاطمه در 12:54 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 8 آذر1385
فعلاً این چند تارو داشته باشین تا تولد امام رضا ببینم چی میشه
سلام ممنون از نظرات عالی تون

نه متأسفانه گزارش آقای نجف زاده رو با بیژن نوباوه ندیدم.ولی دوستان خیلی تعریف کردند.

این سی دی رو فکر کنم توی فرشگاهها ی عرضه ی محصولات فرهنگی بشه پیداش کرد.

راستی اون شب حرم خیلی حال داد جای همتون خالی،هوای سرد،ریسه بندی و چراغونی حسابی حال و هوای حرم و عوض کرده بود،واقعا جاتون خالی.........

۱۴ یا ۱۵ آذر اولین سالگرد سقوط هواپیمای  سی ـــ۱۳۰  است.روحشان غریق رحمت باد.

متشکرم فراوان

 

نوشته شده توسط فاطمه در 17:47 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 6 آذر1385
چه میکنه این نجف زاده(کامران میرزای نجف قلی خان زاده:اسم اصلی)ناراحت نشینا
بیا ، مثلاً گفتم دیگه از نجف زاده نمینویسم.

امشب تا از حرم اومدیم پریدم توی خونه و تلویزیون رو روشن کردم ، اخبار خارجی تمام شد و دیدم داره تصاویر "نجف زاده " رو نشون میده ، راستش خیلی ترسیدم و هول ورم داشت که چی شده؟امّا وقتی گفتن چهره ی خبری این هفته است خیلی خوشحال شدم.ولی شانس آوردم خیلی حیف میشد اگه نمیدیدم.

ممنون آقای کامران نجف زاده ی خبرنگار توپ صداو سیما،عالی بود ، حرف نداشت.

در ضمن سقوط هواپیمای انتانوف سپاه رو به همه تسلیت عرض میکنم

نوشته شده توسط فاطمه در 22:3 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 5 آذر1385
پیشنهاد
یه پیشنهاد براتون دارم دوست دارین گوش بدین.

سی دی هست به نام "سربندهای فراموش شده" یه مستند با مداحی مجتبی رمضانی و همن طور شاعرش هم خودشه و تصویر و تدوین آن هم مربوط به شرکت سینمایی تصویر باران هست.

 اول  اینکه خیلی قشنگه وآدم واقعاً تحت تأثیر قرار میگیره ، فکر کنم اونایی که دیدن با نظر من موافق باشند.

دوم اینکه خودم دارم میخواستم بذارم که وقتگیر بود ولی شاید ................قول نمیدم.

سوم اینکه می خوام یه مدت در مورد نجف زاده ننویسم ، آخه وبلاگم شده نجف زاده ای، گرچه بد نیست ولی میخوام دلنوشتها و مطالب قشنگی ورو براتون بنویسم اگه خدا بخواد..... تا بعد.....

راستی چرا در مورد شعر دوستم نظر ندادید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط فاطمه در 13:2 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 2 آذر1385
تبریک مخصوص+چند خبر+یه شعر
"ولادت حضرت معصومه (س) و روز ملّی دختران رو به همه مخصوصاً دخترای ایرونی تبریک میگم"

  • گزارشهای  نجف زاده رو توی این یه هفته دیدید مثه همیشه جذاب و زیبا، مخصوصاً گزارشی که از دیدار آقای احمدی نژاد به صدا وسیما بود ، چقدر آقای احمدی نژاد کامران خان رو خوب میشناخت.مترو ، زنگ انشاء، عراق(که ندیدم فقط شنیدم)و..............البته من فقط متن این گزارش رو دارم گفتم که بعد نگین که بزار توی وبلاگ.
  • خانم سهیلا آرین رو حتماً میشناسین (همونی که مسلمون شده بود وتوی کوله پشتی آورده بودنش)امروز توی یه همایشی که توی سازمان صدا و سیما بود حضور داشته و صحبت کرده ولای حیف که من نرفتم فقط تعریفاش رو از دوستان شنیدم.
  • راستی دوستم یه خواب جلب دیده که براتون مینویسم:"خواب دیده که اخبار ۲۰:۳۰رو نشون داده و دیده که نجف زاده داشته با من مصاحبه میکرده ، روز بعد هم وقتی توی کلاس زبان همدیگه رو دیدیم به من گفته که خودت رو دیدی و  من هم گفتم که نه بابا چی میگی و انکار می کردم......"البته این خواب دوستم با بقیه ی خوابها یه فرق عمده داشته چون توهم بوده و اینکه خودم توهمش رو توی خواب رفع کردم که توی کفش نمونه.
  • این شعر پایین که مینویسم مال امام زمانه که دوستم خانم"مریم اختراعی طوسی " سروده و قراره که در  آینده از شاعران درپیت مملکت بشه(خالی بستم میخواد دکتر بشه) حالا شما اگه خوندین لطفاً نظر بدین که من بهش ابلاغ کنم تا زیاد امیدوار نباشه.نام شعر رو هم خودم یه چیزی گذاشتم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"آقا جون منتظریم"

آقا جون سلام به روی ماهتون       یه عالم حرف دارم من باهاتون

می خوام از این همه انتظار بگم            می خوام از دوریتون ودلها بگم   

این همه دوری و سختی واسه چی؟            واسه چی، این همه غصّه واسه چی؟

این دلها یک بارون قشنگ میخواد          بارون نگاه مولا رو می خواد

مولایی که من میگم خودتونین                 شُمایی که آقایی مهربونین

آقا جون بیا تا بارون بگیره            دلهای ابری ما جون بگیره

آقا جون دلم گرفته به خدا           چرا قهر کردی آقا جون با ما ها

ما دیگه طاقت دوری نداریم           طاقت هوای ابری نداریم

اگه تو بیای و بارون بگیره       دلهای ابری ما جون میگیره

از پس اون همه ابرای سیاه          می یاد و دلهامون آروم میگیره

آقا جون یه نیم نگاهی به ما کن         یه نگاه به دفتر دلها بکن

دفترای دلهامون سیاه شده          تموم مشقهامون اشتباه شده

میدونم رو مشقامون خط میکشی          رو تمومشون یه ضربدر میکشی

می دونم که میگی جا زدین همش                توی مشقهاتون کلک زدین همش

میگی که دفتراتون چقدر سیاست              بدون رنگ و پر از دوز و ریاست

میگی که مداد گُلی نبود مگه            که همش دفتراتون سیاه داره

حق داری،به خدا حق داری آقا             هرچی که میخوای بگی حقّ  آقا

آقا جون من می دون مدفترامون چقدر سیاست            میدونم تموم مشقهام اشتباست

یک کمی حوصله خرج نکرده ایم            همه رو با خط خطی نوشته ایم

امّا تو مهربونی، ببخشمون                یک معلّم خوبی ، ببخشمون

واسه من یه دفتر تازه بیار          تا که از نو مشقهامو شروع کنم

تا دوباره بنویسم به نام او             تادوباره دلمو بنا کنم

بنویسم آقای خوب و مهربون                این دفعه میخوایم که مهربون بشیم

بشیم اون شاگردی که تو دوست داری                دیگه توی امتحانا رد نشیم

بنویسم آقا دلم هوای ابری نداره               خورشیدش تو آسمون خوب می تابه

بنویسم که اینا از برکت وجود توست            این که ابرا رفته اند به خاطر بارون توست

آگه بارون وجود تو نبود       الان آسمون هم آفتابی نبود

آقا جون بارون شدی و باریدی       منم این دفعه میخوام برکه بشم

تا که با قطره های بارون تو          واسه ی دلم یه دریا بسازم

دریایی که توی آبش همیشه         عکس مولای خوبم پیدا میشه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اللّهم عجّل لولیک الفرج

شاید این جمعه بیاید ، شاید.........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"همه ی رنگها زیباست الّا دورنگی"

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ممنون که به وبلاگ من سر میزنین و نظراتتون رو بیان میکنید،شاد باشید

   

نوشته شده توسط فاطمه در 22:41 | | لينک به اين مطلب