تبليغاتX
//body>دوستان مهربانم به وبلاگ محکم خوش آمدید.محکم یعنی محمود احمدی نژاد ، حدیث فولادوند،کامران نجف زاده و مجید اخشابی.البته این فقط توضیح نام وبلاگم بود ولی وبلاگ در مورد هر چی که دلتون بخواد هست،میتونین ببینین.خوشحال شدم از حضورتون ." خانه ی رؤیاهایم کلبه ایست کوچک در دشت شقایق ها که تو را کم دارد،راستی کی میآیی؟" . محکم *** ساعتهای آرامش یک قلب رازگو
جمعه 23 آذر1386
خداحافظ تا ؟؟؟

زندگی دفتری از خاطره هاست ....یک نفر در دل شب ....یک نفر در دل خاک ....یک نفر همدم خوشبختی هاست ....یک نفر همسفر سختی هاست .....چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ....ما همه همسفریم

 

دوستای گلم سلام

از لطف همه شما خیلی خیلی ممنون .

همیشه منو شرمنده میکنید .

میدونید که من اراده درست و حسابی ندارم و  تا حرف زور بالای سرم نباشه ، آدم نمیشم .

و در راستای اینکه این چند ماهه اصلا خوب درس نخوندم و اگر همین طور بگذره  خیلی تابلو میشه به همین دلیل تصمیم گرفتم که جدی درس بخونم .

پس این وبلاگ تا اطلاع ثانوی آپ نمیشه ، اینو گفتم واسه این که زحمت بیخود به خودتون ندید و تشریف بیارید. البته اگر خبری چیزی بود به من هم بگید ، سر میزنم گهگاهی .

خب شما ها هم زیاد آپ نکنید ، تا من زیاد عقب نمونم.

واسم دعا کنید . ....یادتون نره ها .

راستی میخوام خبر نبینم ....یعنی میشه ؟؟؟؟؟؟

 

خدای اطلسی ها با تو باشد

پناه بی کسی ها با تو باشد

تمام لحظه های خوب یک عمر

به جز دلواپسی ها با تو باشد

 من:

دوستای گلم ، منو خفه کردید ، به جون خودم خودم تصمیم داشتم همون موقع بهتون بگم ، ولی شماها خیلی عجولید / بابا جان بنده دانشجو نیستم / رشته ام تجربیه و امسال کنکور دارم و مثل همه ی اونایی که از بچگی دوست داشتن پزشک بشن ُ خب منم همینو دوست دارم / حالا مجاز بشم ، باقی اش پیشکش / پس دعا فراموش نشه./خوش به حال آبجیم که امسال کنکور داشت و تموم شد و قبول شد ، الهیات گرایش فلسفه وحکمت ، روزانه / حال من و موندم حجم عظیمی از این درسهای نخونده/

راستی میدونید اگه دولتی قبول بشم ، جایزه ام یه ۲۰۶ آلبوییخب حالا اگه دوست ندارید من قبول شم ، لااقل فکر این ۲۰۶ رو بکنید که می پره ،/ماشین خودمون پرایده ، فقط هر سال رنگشو واسه تنوع عوض میکنیم ، فکر کنم این سایپا دیگه به ما ماشین نده ، هی کهنه میکنیم باز نو میخریم ، اولیش سبز ، دومیش مشکی ، سومیش سفید ، همین چند روز پیش که عوض کردیم چون فقط سفید داشته ، باز سفید خریدیم./ پس دعا کنید /    چاکرتونم تا ابد : فاطمه

خب حالا خیالتون راحت شد ؟؟؟؟؟؟؟

 

محمد کاظم روحانی نژاد و کامران نجف زاده و حسین رنجبران ، دارن با جناب دکتراحمدی نژاد راهی خونه خدا میشن .....تا نرفتن برین التماس دعا بگید .

 

     دزدیده شده از سایت آقای روحانی نژاد

 

   

   

 

 دزدیده شده از سایت خانوم افروز اسلامی

 

       حاج کامران نجف زاده

 

امروز دومین دوست اینترنتی رو دیدم از تهران اومده بود ..زهرا جون چه دختر گلی بود....مثه من

 

سکوتم از رضایت نیست

دلم اهل شکایت نیست

هزار شاکی خودش داره

خودش گير گرفتاره

همون بهتر كه ساكت باشه اين دل

جدا از اين ضوابط باشه اين دل

از اين بدتر نشه رسوايي ما

كه تنهاتر نشه تنهايي ما

كسي جرمي نكرده گر به ما

اين روزها عشقي نمي ورزه

بهايي داشت اين دل در پيشترها

كه در اين روزها نمي ارزه

كه كار ما گذشته از شكايت

هنوز پايبنديم در رفاقت

سكوتم از رضايت نيست

دلم اهل شكايت نيست

هزار شاكي خودش داره

نوشته شده توسط فاطمه در 19:15 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 19 آذر1386
پذیرای ورود قطره بارانم
 

 

  خدایا !

                   به سنجاق خیالاتم

                                              دو بال اوج پیما ده

 

 

    شهادت دردانه امام رضا(ع) ، جوادالائمه را تسلیت میگویم

                           التماس دعا

نوشته شده توسط فاطمه در 17:38 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 14 آذر1386
بالی برای پرواز

به آنکه پرواز را آموخت

نمیدانم باید با کدامین جمله  شروع کنم و از فراق یارانی بنویسم که بالهایشان را گشودند و عاشقانه پرواز کردند ....

نمیدانم باید چگونه توصیف کنم حال آنهایی را که عزیزانشان را از دست داده اند ....

نمیدانم زهرا وقتی بزرگ شد ، میخواهد به پدرش چه بگوید ؟....

حتما میگوید : خب با انصاف لااقل صبر میکردی ، مرا میدیدی ....یعنی اینقدر دیرت شده بود ؟؟؟؟

نمیدانم چه بگویم ......دل را زبان سخن  نیست و قلم را یارای نوشتن......

خوش به حالشان ....پروانه ها سوختند تا درس عاشقی به ما بیاموزند .....

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز    

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

همه چیز برعکس شده بود ، رسانه ای ها درسوگ بوند و مردم تصویر میگرفتند و خبر مینوشتند.

سخت بود !!!

اینبار دوربین خبر میخواست عکسی  یادگاری و زیبا بگیرد که هیچ وقت ازخاطره ها پاک نشود .

 برای ما ، برای دوستانشان ، برای تمامی اهالی خبر که همیشه با آنها ، با خبرهایشان ، با گزارشهایشان ، با عکسهایشان زندگی میکردیم ، برای ما بیشتر شاید سخت باشد ، برای ماهایی که عشقمان خبر است و آشناییم با اهلش...

وقتی گزارشگر گزارش میخواند با آن آه و سوز ، اشک دیگر امانمان نمیداد .

روحشان شاد و یادشان گرامی .

از درگاه خداوند برای بازماندگانشان طلب صبر میکنیم و به یاد دومین سالروز عروجشان ، فاتحه ای نثارشان کنیم.

خوش به حالتان!!!

برای ما هم دعا کنید و دست ما را بگیرید

 

                                       @@@@@@@@@@@

-عکس از نجف زاده / اگه رفتین نظر فراموش نشه

-التماس دعا

اینم یه عکس :

     

نوشته شده توسط فاطمه در 20:58 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 12 آذر1386
ای روزگار غریب...
جمعه خونه خاله جان دعوت بودیم ، عصر شوهرخاله مرا صدا زد که کمی با من حرف بزند ، چون روحیه ام افتضاح خراب بود و اصلا تابلو نبود که بابا به ایشون گفتن . ...گفتم تابلوی که چی میخواین بگین وقتی کنار بابانشستین و ایشون هم سیر تا پیاز ماجرا رو واستون گفتن.... اما اصلا به روی خودشون نیاوردن و گفتن : نه فاطمه خانوم چون ما عادت کردیم که شما رو همیشه شاد و شنگول  ببینیم و اینجوری نیستید نگران شدیم .

به هر حال قشنگ صحبت کردن و من هم خیلی تحت تاثیر حرفاشون قرار گرفتم و قرار شد کارهایی که گفتن رو مو به مو انجام بدم و دیگه گریه هم نکنم .

اما مثل اینکه به ما نیومده دو روز گریه نکنیم .

شنبه دوباره سرما خوردم و آقای دکتر توصیه اکید فرمودن که دو روز از خونه بیرون تشریف نبرم .

به هر حال ما هم ذوق کردیم و ماندیم خانه و حسابی مادر جان از ما پرستاری فرمودن و پدر جان هم  تجویز دارو میکردن و این وسط قرصهایی که اون دکتر بیچاره داده بود له شد (بابا گفتن تجویز من بهتره)

مخلص کلام اینکه :

شب دوستم زنگ زد و بهم گفت که یکی از بچه های تازه وارد کلاس ، چه چیزایی که پشت سر من نگفته ( فکرای بد نکنید ، حیف که نمیتونم بگم ) ، حرفهای مریم مثل پتکی بود که بر سرم فرود می آمد ، اصلا باورم نمیشد ، آدمی که از اول شروع کلاسها ، بنابر توصیه فردی که گفتن ، ایشون رفتارش با بقیه خیلی فرق داره ، و خیلی بیش از حد عقده ای تشریف دارن  باید باهاش مدارا کنیم ، کردیم .

من ، منی که تا حالا سعی کردم از دست هیچ کسی ناراحت نشم و بدی ها از ذهنم پاک میشه اما اینبار به گماننم هرگز.......

اما واقعا اخلاقش گنده (من تاحالا همچین کسی رو تو عمرم ندیدم)تمام استادهای دانشگاه از فامیلای ایشون تشریف دارن .

اصلا باورم نمیشد ، کسی که هی میگفت : فاطی خیلی دوست دارم ، خیلی چاکرتم ، سنگ صبورمی  و از این حرفهایی که مثل برف آب شدند .

فقط به خاطر اینکه خودشو برتر نشون بده ، حاضر شده هزار جور دروغ و تهمت سر هم کنه .

دیگه اشک امونم نمیداد ، همش فکر خودکشی میکردم و به خدا میگفتم ، خدایا اگر یکمی ایمانم سست بود حتما این کار رو میکردم ولی من که تو رو فراموش نکردم مگه نه خدا؟؟...تو هم که همیشه شرمنده میکنی...، نیلوفر گفت :

برو بابا دیوونه ای مگه ؟.......همه اونو می شناسن که چه آدمیه ........

فرشته اس ام اس زد که : خدا اون بنده ای رو که بیشتر دوست داره ، بیشتر امتحانش میکنه .

این حرف فرشته یکم آرومم کرد .

پاییز هم که مثل همیشه تو موقع های سخت ، مثه یه فرشته  ظاهر میشه ، اس م اس داد ، بعضی وقتا حرفاش بدجوری  روم تاثیر میزاره .

خلاصه  فکر هزار جور دعوا رو باهاش کردم ، گفتم تا دیدمش هزار جور فحش ردیف میکنم بهش میگم ، اصلا میزنمش....نه اصلا فقط بهش میگم :

معرفت در گرانی است به هرکس ندهند

پر طاووس قشنگی است به کرکس ندهند

صبح تا دیدمش دوباره بغض کردم ، خیلی دلم از دستش پر بود ، توی سالن دعای عهد گذاشتن ، نشستم و گوش دادم و گریه کردم ، دیدم باز همون طرف اومد کنارم نشست ، اصلا به روی خودش هم نمی آورد ، مثلا فکر میکرد از هیچی خبر ندارم .

اما هیچی بهش نگفتم ، دیگه باهاش حرف نمیزنم ،

 سکوت کردم و  همه چیز رو سپردم دست خدا

خطها همه تو در تو و یکصد گره دارند

این خط خطیه قلب من است و گله دارند

یک آینه و صد قلم و صد دل و اندوه

یک آدم و صدها و گله و هلهله دارند

یک کودک و صد شهر و زمین و همه اندوه

اینها همه ترس از عجل و زلزله دارند

یک آدمو صد کار و هزاران دل پر درد

صد دست پز از زخم و پر از آبله دارند

پس زندگی شاد کجاست این همه شادی

حرفش که بیاید همه صد مشغله دارند

 فال حافظ گرفتم دیشب :

ای هد هد صبا به سبا می فرستمت

بنگر که از  کجا  به  کجا  میفرستمت

کی گفته ایشون دوسته من ؟

فقط یه همکلاسی .... فقط همین.......

نوشته شده توسط فاطمه در 16:2 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 7 آذر1386
نیشابور
سلام .

جاتون حسابی خالی بود ، چند سالی میشد که نیشابور نرفته بودم ایندفعه بار سوم بود که میرفتم ، خیلی حال داد ، مخصوصا اینکه خانوم دکتر فرخی همراه ما بودن و حسابی از کلام شیرین و شیواشون و اطلاعات جامعشون بهره بردیم ، کاشکی مینوشتم اما مگه این دوستان محترم بنده گذاشتن ، گوشیمم  هم که خداخیرش بده از بس عکس گرفتم جا نداشت که صداشون رو ضبط کنم ولی یه مختصری مینویسم .

موس را بر روی عکسها نگه دارید تا نام مکان را بدانید.

اول رفتیم آرامگاه عطار و کمال الملک

عطار

داخل آراماگه عطار

کمال الملک

دوم شادیاخ که شهری بوده که زلزله اومده و چند تا جسد هم از اون زمان باقی مونده که در همان حال خواب مردن.

محوطه باستانی شادیاخ یکی از محله‌های نیشابور کهن بوده‌است که از اوایلا سده سوم هجری مسکونی شده و تا سال ۶۶۹ هجری که زمین‌لرزه آن را در هم درنوردیده، اهمیت ویژه‌ای داشته‌است. بخشی از بقایای شهر کهن نیشابور در آن محل نهفته‌است. این مکان همچنین جایگاه زندگی شیخ عطار نیشابوری بوده‌است و اکنون نیز آرامگاه وی و همچنین خیام نیشابوری در آن محله قرار دارند.

این محوطه، اکنون در شمار آثار تاریخی ملی به شمار می‌رود و شماره ثبت آن ۱۰۹۱۰ می‌باشد

 شادیاخ از دو واژه «شادی» و «اخ» تشکیل شده‌است که به معنای شادی‌آفرین می‌باشد. این محل همچنین به صورت‌های «شادکاخ»، «شادجهان» و «شادمهر» نیز نامیده شده‌است

اجساد باقی مانده در شادیاخ

خانوم 35 ساله در خانه اش

سوم آرامگاه حافظ و شیخ محروق و امامزاده ابراهیم

آرامگاه خیام

شیخ محروق

 

شیخ محروق

امام زاده ابراهیم

 

چهارم بی بی شطیطه

پیرزنی بودند که امام موسی بن جعفر بر بالای سرشون نماز خواندند و بسیار مورد توجه و عنایت امام قرار گرفته اند  و ماجرایش را بعدا در همین قسمت اضافه میکنم .متاسفانه الان وقت ندارم.

درب ورودی مزار بی بی شطیطه

بی بی شطیطه

پنجم قدمگاه

چشمه حضرت که میگن خوردن آبش تبریکه ما هم یه شیشه آوردیم.

 موقع برگشت هم که خداخیرشون بده این دوستان من را ......یه کلیپ جن بهم نشون دادن که نگو و نپرس ، توی اون اتوبوس به اون تاریکی ، تازه فک میکردم جنه خیلی محسوس حسابی زوم شده بودم روی فیلمه که تا جنه اومد جلو ، دوستمم یه پخخخخخخخ کرد که اشک منو در اورد ، حالا یکی آب قند بیاره من اینجا تلف شدم ، کرکر دارن میخندن .

والسلام

نوشته شده توسط فاطمه در 16:14 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 5 آذر1386
پست موقت
سلام دوستان گلم ، ما فردا با بروبچز تیم ادبیات میریم نیشابور ، یه روزه ، به هر حال راه دراز است و حادثه برپا ، پس اگر برنگشتیم حلال کنید

راستی !

بسیجی روزت مبارک

لادن عزیزم ۴ آذر تولدت رو بهت تبریک میگم و بهترین ها رو برات آرزو میکنم . ...خیلی ممنون از محبتات ، من چیزای خیلی خوبی ازت یاد گرفتم .

نوشته شده توسط فاطمه در 17:44 | لينک به اين مطلب
شنبه 3 آذر1386
رسم مهمانی رفتن

یک روز وخانه نشسته بودیم داشتیم تخمه می خوردیم که یک دفعه دیدیم تلفنمون زنگ زد ، گوشی رو ورداشتم ، گفتم کیسه؟

گفت من کامران نجف زاده هستم از واحد مرکزی خبر هسته ، با من مصاحبه میکنید ؟

گفتم چرا ؟

گفته  چون شما وبلاگ نویس مشهوری شدی ، توی بیلبوردهای تبلیغاتی اسمتونو زدن و من میخوام با شما مصاحبه کنم.

گفتم نه من الان سرم شلوغه ، مشغول نوشتن هزارمین کتابم هستم ، از اونجا یک قرار ملاقات با بوش دارم و...

گفتش خب حالا اگه اشکال نداره من امشب میخوام یک مصاحبه از شما بگیرم .

خلاصه دیگر یک طیاره اسکورت از اونجا گرفتم ، آمدم پیش شما ، ببینم چطور هستید ، خوب هستید ، در سلامتی کامل به سر می برید ، هو؟

 

                    ***************************************

 

درسته که میگن مهمون حبیب خداست و قدمش روی چشم اما من اصلا از مهمونایی که سرزده لطف میکنن و قدم رنجه میفرمایند هیچ خوشم نمی آید .

آخه بابا جان من فکر نمیکنین ، ممکنه خونه طرف جنگل آمازون باشه و یا هیچی توی خونه نداشته باشن ، فقط وقتی حال میده که سر زده بیان و کسی  خونه نباشه

حالا اگر مناسبتی ، چیزی باشد خب تلفن زدن نمیخواد اما من هنوز نفهمیدم گراهام بل بیچاره این همه تلاش کرد و این تلفن رو اختراع کرد چرا بعضی وقتا یادمون میره کاربردش چیه.

حالا امروز من یک مهمان ویژه دارم و مقدار کمی هم استرس .

چون یکی از بچه های وبه به اسم مریم(دل نوشته)و من یکم خجالت میکشم .

فقط خدا کنه در نره .درضمن قراره کتاب تلخه نارنج نجف زاده رو هم بیاره تا من بخونم .

راستی  شنیدین میگن که اگه مهمونتون نرفت توی کفشش شکر بریزین تا زود پاشه بره ؟

این هم کتاب تلخه نارنج که ان شاءالله خواهم خواند.

 

 

اینم  دسته گلی که مریم لطف کرد و  واسم آورد

 

 

راستی !

هدیه هایی که بعضی ازدوستان لطف کردن و برام فرستادن رو به مریم نشون دادم و گزارشهای نجف زاده  به همراه عکس و....با هم دیدیم ...جاتون خالی.......

 

راستی مریم از بدت اومد نه؟....

 

من انتشاراتی کتاب تلخه نارنج رو یه بار دیگه توی وب نوشتم ولی از اونجایی که وقتتون گرفته مییشه برید دنبالش همین جا دوباره مینویسم .

تلخه نارنج/کامران نجف زاده / تهران : سازمان بسیج دانشجویی(مرکز مطالعات و پژوهشها) ، 1382.

55صفحه

سایز کوچیک

طراحی جلد و صفحه آرایی : جواد فتحی

طرح ها : علیرضا نصرتی

نوبت چاپ : چاپ اول زمستان 82

شمارگان 5000 نسخه

قیمت:450 تومان

درباره نویسنده :

نویسنده این کتاب خبرنگاری است که تاکنون بیش از هزار مقاله و گزارش در کارنامه خود دارد .

وی از سالهای میانی دبیرستان به طور جدی وارد کار مطبوعات شده و تاکنون سردبیری چندین نشریه را نیز عهده دار بوده است .

فهرست :

گفتمان(توی وبشون نوشتن)

پایان مترسک

خانه ای پشت یاس ها

نقاش

سرگیجه

تیزی در کار نبود!

بیچاره کبوتر ها

افطار با شربت شهادت

میخواهم یک گربه نقاشی کنم !

یک صندلی خسته

پایان دوران

شکنجه واقعی

معجون گریه

خوشبختی موقت

پلاک 76

مشق اشک

آرزوهای سوخته

رادیوی نصرت خان

بربادرفته(توی وبشون نوشتن)

و دست خطی از نویسنده :

تلخه نارنج ، برداشت های کوچکی از زندگی استو کوتاه مثل عمر و شاید مرثیه ای باشد بر آرزوهای سوخته نسل ما .

امیدوارم دست نوشته هایم را با صبوری بخوانی و کاستی هایش را بر من ببخشایی.

کامران نجف زاده

و تقدیم کردند به:

اهالی خانه ام...

خب نوشتن داستانهاش بر عهده ی مریمه ، خیالتون تخت ، همشو توی وبش مینوسه میتونید برید اونجا بخونید ، مگه نه مریم ؟...بزاری خب.......کتاب ماله توست پس من نمیزارم......(کتاب رو یکی از فامیلاشون به مریم هدیه داده واون هم از نمایشگاه کتاب گرفته)

 

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 15:15 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 1 آذر1386
عیدتان مبارک !
صبح سر کلاس نوشتم برای امام رضا (ع) از ته ته دلم ، اما گم شد نیست ، دیشب هم نوشتم...نمیدانم چرا ؟؟....گریه میکنم .....الان حسابی داغونم ، نمیدونم چرا ؟.....شاید الان رفتم حرم .....شاید هم شب دعای کمیل رفتم ، ولی حتما میرم....میخوام از امام رضا بپرسم که گناهم چی بوده ؟؟؟

به هر حال شب دوباره مینوسم .....الان دیگر رمقی ندارم

عیدتان مبارک

خدایا !

آنان که شوق زیارت امام عشق را دارند را راهی سفر عشق کن .

التماس دعا

نایب الزیارتان هستم اگر قبول باشد

این عکس ها رو امشب گرفتیم...جاتون خیلی خالی بود.....

     

 

دیشب نه پریشب خواب خیلی قشنگی دیدم ، منو یاد اون نذری انداخت که باید ادا میشد ولی فرصتی نبود ، اگر شد که نذرم را ادا کردم ، حتما خواب را برایتان مینویسم به همراه عسکهایی که آنجا قرار است با آنها بگیرم.....پس فعلا سکرت باقی بماند بهتر است .

نوشته شده توسط فاطمه در 15:17 | | لينک به اين مطلب