تبليغاتX
//body>دوستان مهربانم به وبلاگ محکم خوش آمدید.محکم یعنی محمود احمدی نژاد ، حدیث فولادوند،کامران نجف زاده و مجید اخشابی.البته این فقط توضیح نام وبلاگم بود ولی وبلاگ در مورد هر چی که دلتون بخواد هست،میتونین ببینین.خوشحال شدم از حضورتون ." خانه ی رؤیاهایم کلبه ایست کوچک در دشت شقایق ها که تو را کم دارد،راستی کی میآیی؟" . محکم *** ساعتهای آرامش یک قلب رازگو
شنبه 29 تیر1387
به کدامین بهانه می ماندم؟
سلام . ممنون که میاین و به وبلاگم سر میزنید .

 تا الان زیاد به آینده ام فکر نکردم و باید بیشتر بهش فکر کنم و مصمم تر عمل کنم . دانشگاه سراسری رو خوب ندادم . آزاد تجربی رو خوب دادم . و آزاد پزشکی رو نمیدونم چه جوری دادم ، شاید خوب ، شاید بد . به هر حال اگر هم جایی قبول بشم باید جبران درس نخوندن های گذشته ی گذشته رو بکنم  . این روزها اینقدر با آه و اشک و دغدغه های خالی پر بوده که دیگر جایی برای باقی حرفهای نگذاشته . میشه یه آه کشید که بالاخره استرسهای مرده شوری تموم شد!

در صدد انجام یه کار فرهنگی هستم . بعدا خبرتان میکنم اگر انجام شد .

به امید برآورده شدن آرزوهای صورتی تان .

و این هم یکی از نوشته هایم برای شما :

 

قهوه را توی فنجان ریختم و رفتم روی صندلی چوپی توی بالکن نشستم . قلم را برداشتم  تا آرزوهایم را ثبت کنم و جلوی هرکدام که برآورده شده  علامت بزنم و برای آنهایی که هنوز اجابت نشده  منتظر بمانم  که ناگهان باد کاغذهایم را برد .

 

آرام و بی صدا از پله هایی که رویش فرش قرمز پهن شده بود و دور تا دور با گلهای رنگی تزیین شده بود ، بالا میرفتم و کم کم داشتم وارد قصر آرزوهایم میشدم که ناگهان از خواب پریدم .

 

نردبان را از توی حیاط برداشتم و بردم بالای پشت بام .  دستم به ستاره های آرزویم  نمیرسید . پله پله بالاتر میرفتم  تا بلکه بتوانم لااقل یکی شان را بچینم اما محکم به زمین خوردم .

 

داشتم توی دفتر کوچک نقاشی ام با آبرنگهای کودکی ام آرزوهایم را میکشیدم که آب لیوان روی دفترم خالی شد و آرزوهایم یکدست آبی شدند .

 

هوا سرد بود . آسمان میخواست عقده هایش را خالی کند . برف شروع به باریدن کرد . صبح که از خواب بلند شدم همه جا سپید پوش شده بود . آرزویم را با برف ساختم . خورشید که از خواب بیدار شد ،  آرزوی من تمام شد . زمان کمی را با آرزویم گذراندم .

 

داشتم توی خیابان قدم میزدم و به آرزوهای سوخته ام ، به آرزوهای نقره ایی ام فکر میکردم .

 دخترکی چادرم را گرفت و با التماسی کودکانه از من خواست که گلهایش را بخرم . دستهای کوچکش را که گرفتم از سرما میلرزید . لباس مناسبی هم نداشت . چشمش به آن طرف خیابان که افتاد ، انگار گل فروختنش یادش رفت . رد نگاهش را گرفتم . چشمم به دختری هم سن و سال خودش افتاد . آرزویش را فهمیدم . گفتم آبجی میای با هم بریم یه جایی ؟ دخترک به نشانه ی تایید لبخندی زد.

دستش را گرفتم و با هم رفتیم . تا شب با هم بودیم . برایش لباس و عروسک خریدم و شام خوردیم .

دخترک به من گفت : خوشحالم که زیر آسمان شهر من  هنوزهم  آدمهایی پیدا میشوند که مهربان باشند . و من به این فکر میکردم که دختر به این کوچکی چه دل بزرگی دارد و خوشحال بودم که در اجابت آرزوی کوچک دخترک نقش داشتم . وقتی از هم خداحافظی میکردیم ازش پرسیدم : راستی آبجی ! اسمتو به من نگفتی ؟

گفت : آرزو ...

 بدرود تا آپ بعدی

توی پست قبلی خیلی ممنون از اینکه گفتید حس خودتون رو . اما  انتاب نمیکنم چون همشون خوب بودن .

اینم حس خودم (مسخره نکنیدها) :

 

تکیه میکند به تکیه گاه عشق

یک ضریحو یک حرم

یک صدا که میشود به دوست

میشود به اوج آسمان

 تا ته خدا رسید

دستهای خالیو

چشمهای منتظر

رسم عاشقانگیست !

با قدوم کوچک و نحیف خود

میکند طواف دور کعبه ی دلش

خالصانه ، بی صدا

عارفانه گوشه ی حرم

عاشقانه منتظر

صادقانه با خودش

بی بهانه با دلش

میکند خدا خدا ....

 

نوشته شده توسط فاطمه در 11:4 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 23 تیر1387
حس تو چیه؟

 

سلام ...من اومدم....گفتم که زود میام....آخه حوصله ی کامنت خوندن نداشتم

و به خاطر همین هم قسمت نظرات رو غیر فعال کردم .

خب حالا میخوام بهم بگی حس یا نظرت در مورد این عکس چیه ، بهم بگو

تا بهترین  رو انتخاب کنم . بالاخره شما هم اینجوری یه فعالیتی میکنید.

یاعلی

۲۴ تیر ولادت رهبر عزیزم را ، حضرت آیت الله خامنه ای را تبریک میگویم .

یک خط خودمانی :

برای ماندنت و سلامتیت و موفقیت روز افزونت دعا میکنم / آرزوی من دیدن لبخند توست .

نوشته شده توسط فاطمه در 11:44 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 19 تیر1387
کمی دیر ، گرچه نزدیک است !

من (محکم) :

 

با تمامی مردم همدلم

انگار که در دلشان بوده ام

تمامی گمنامان بخشی از منند

در خود گرفته اند مرا  و قلب مرا

کودکان و درختان و خانه نشینان

و تنها پیروزی من همین است .

 

و دوستان محکم :

 

اما چه چیز ، چه چیزی دوست من !

به تو تقدیم کنم ، از من چه چیزی به تو خواهد رسید ؟

جز همدلی و دوستی ؟

از کسی که به پایان سفر نزدیک میشود؟

من باید همین جا بنشینم

و از دوستانم با چای پذیرایی کنم .

 

بیرون میروم و تنها ، تنها قدم میزنم

در میان جمعیتی همه نا آشنا .

 

و برمیگردم….کمی دیر گرچه نزدیک است !

 

پی نوشت توضیحی :

از لابه لای کتابهای پدرم کتابی را برداشتم و فقط ورق زدم . جالب بود .

کتاب "  تفسیرهای زندگی "  نوشته ی ویل و همسرش آریل دورانت است .

و شعرهای بالا مربوط به بخشی از کتاب است  که راجع به بوریس پاسترناک (شاعر) است  .

 

نوشته شده توسط فاطمه در 10:32 | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 12 تیر1387
منتظر...

به نام خداوند ایثار و انصاف

دلبستگی و علاقه ی شدیدشون زبون زد خاص و عام بود . خیلی به همه علاقه داشتن . اونقدر که حتی یه ساعت هم نمیتونستن دوری هم  رو تحمل کنن . حتی اگراز هم  دور بودن ، با تلفن جویای حال هم میشدند.

سارا و پدرش علاقه ی خاصی بهم داشتن . سارا دوتاخواهر دیگه هم داشت اما عشق اینا یه رنگ دیگه داشت . همیشه با هم بودن و شاد و ...

مادربزرگ همیشه واسشون اسپند دود میکرد . میگفت : " ممکنه چشمشون بزنن . "

سارا توی بهترین مدرسه ی تیزهوشان  درس میخوند . دختر خیلی درس خونی بود . اونقدر که همه یقین داشتن حتما رتبه اش توی کنکور تک رقمی میشه . پدرش هم از این بابت خیلی خوشحال بود و همیشه به دخترش میگفت که باید تخصصش رو توی رشته ی قلب بگیره . سارا هم حسابی تلاشش رو میکرد واسه رسیدن به اون چیزی که پدرش رو خوشحال کنه .

صبح برای خرید مانتو با مادرش به بازار رفت . وقتی خریدش تموم شد ، خوشحال با پدرش تماس گرفت و گفت که از صبح چیکار کرده و چی خریده . شب با پدرش رفت بیرون ، یه رستوران شیک توی بهترین نقطه ی شهر . شام رو با هم خوردن و از فردایی که قرار بود بیاید با هم حرف زدند . از اینکه دو روز دیگه  کنکور داره  وکلی  نصایح پدرانه برای سارا.

روز بعد ؛  یک عبور و یک تصادف ...

پدر سارا تو سانحه ی تصادف  فوت کرد . هیچ کس جرات نداشت خبر فوت پدر رو به سارا بده . گفتن لااقل فردا کنکورش رو بده ، بعد بهش خبر بدن اما میدونستن چنین چیزی امکان پذیر نیست ، چون سارا ثانیه ای از پدرش  بی خبر نمی موند .

حالا مدتهاست که سارا ، تنها به گوشه ای زل زده  و در یک بیمارستان روانی بستری است ....شاید منتظر است.......کاش پدرش برمیگشت تا همه چیز مثل اولش میشد اما...

شاید حرف مادربزرگ......

حالا او مانده و غبار آرزوهای بربادرفته اش........برایش دعا کن !

توضیح :

این ماجرایی که نوشتم واقعیت داره !

سارا  نام مستعار است .

 این روزها هر کی رو توی خیابون میبینم بای خودش داره زمزمه میکنه :

" رکوعی اینجا ، رکوعی اونجا ، رکوعی همه جا "

دیدین که خانوم زهرا رکوعی مجری مهربون خبر ، این روزها همه جا فراگیر شده؟

نوشته شده توسط فاطمه در 13:10 | | لينک به اين مطلب
جمعه 7 تیر1387
سکوت!

 

سلام مسافر باران !

با روزهای مانده به پایان چه میکنی؟

کنکور سراسری رو افتضاح دادم . حالا  پیش به سوی دانشگاه آزاد. الان هم دپرسم . سکوت !

 

نوشته شده توسط فاطمه در 13:38 | لينک به اين مطلب
یکشنبه 2 تیر1387
حرف دل برای تو و تبریکی کوچک برای واژه گرامی " مادر "

به نام خداوند ایثار و انصاف

گاهی وقتها ، متن ها و جمله هایی رو میخونی که دقیقا همونی بوده که تو ،  توی بک گراند ذهنت داشتی اما نمیتونستی به زیبایی  بر صفحات سپید کاغذ بنگاری .

این نوشته ی  انوشه میر مجلسی ، خیلی آشناست با من ! بوی غریبگی نمیدهد. این روزهایی بی قراری  من با تو ، تویی که خودت میدانی حرفهایم همه از روی دلتنگی ایست برای تو و دیگر هیچ .

تو هم دوست داری بخوان ؛ حرف دل است ؛ همین!

                                               ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

من دلم شکسته بود از بی تفاوتی و تو دلگیر تکرار دلخوری ها بودی ! مهم نیست کدوممون اول شروع میکنه ، اول دل من میشکنه یا دلگیری تو شروع میشه ، مهم اینه که وقتی میگی : بی انصاف نباش " با کودکانه ترین احساس توی دلم تکرار میکنم " باشه ... قول میدم دیگه بی انصافی نکنم ! "

 

من دلم شکسته بود از سدی که می ساختی و تو خسته بودی از گفتن حرفهایی که همش بوی خستگی  میده !

مهم نیست کی تموم میشه مهم اینه که وقتی می گی " درک کن! " با یه دل نگرانی همیشگی زل میزنم  به آسمون و با خودم میگم " باشه...قول میدم درک کنم ! "

 

مهم اینه که آدمها این روزها خیلی بی وفا شدن .

 

می دونی فرق من و تو چیه ؟  تو فکر می کنی حرفهای نگفته رو همیشه می شه گفت ٬ اما من فکر میکنم بعضی از حرفها رو فقط یه بار ٬ یه روز ٬ یه ساعت و  یه لحظه می شه گفت ! تو عجله ای نداری برای گفتن اما من گاهی کودکانه بی قراری میکنم !

 

راستی !

من هنوز منتظر بارانم...

 

 

             مادر عزیزم روزت مبارک

                دوستت دارم مامان گلم

 

پی نوشت کودکانه :

داداشم که توی پست قبل عکسشو گذاشته بودم ، جوگیر شده وبلاگ درست کرده . بهش سر بزنید.

نوشته های محمدصالح کوچولو

 

پی نوشت تلفنی :

تل خونه از فردا رسما قطع بید !

 

پی نوشت پیامکی :

هميشه غم انگيزترين و سخت ترين لحظات رو کسي واست مي سازه که زيبا ترين و شيرين ترين لحظات رو واست ساخته بود

 

پی نوشت دلتنگی :

............

نوشته شده توسط فاطمه در 12:40 | | لينک به اين مطلب