تبليغاتX
//body>دوستان مهربانم به وبلاگ محکم خوش آمدید.محکم یعنی محمود احمدی نژاد ، حدیث فولادوند،کامران نجف زاده و مجید اخشابی.البته این فقط توضیح نام وبلاگم بود ولی وبلاگ در مورد هر چی که دلتون بخواد هست،میتونین ببینین.خوشحال شدم از حضورتون ." خانه ی رؤیاهایم کلبه ایست کوچک در دشت شقایق ها که تو را کم دارد،راستی کی میآیی؟" . محکم *** ساعتهای آرامش یک قلب رازگو
پنجشنبه 31 مرداد1387
روزگار مجازی

آرمان شهر من

داشتم توی ذهنم دنبال یک آرمان شهر میگشتم . دنبال جایی که آدمهایش ماسک های مختلف روی صورتشان نگذاشته باشند . آدمهایی که نام دوستی و مهربانی و صداقت را یدک نکشند .

 داشتم توی ذهنم دنبال یک آرمان شهر میگشتم . دنبال جایی که فقط و فقط متعلق به خودم باشد .

دنبال جایی که بتوانم در آن نفس بکشم . دنبال جایی که معنی واژه ی " زندگی " را بیابم .

 داشتم توی ذهنم دنبال یک آرمان شهر میگشتم . دنبال جایی که خدا را حس کنم . دنبال جایی که آسمانش صاف باشد و آبی . دنبال جایی که دل دلدادگی کند و از "عشق" بخواند . دنبال جایی که دوستی هامان رنگ ریا نگیرد .

دارم دنبال یک جای مقدس میگردم ، برای من ، برای تو !

 

سلام . بعد از دلنوشته ی خودم که بالا برایتان نوشتم ، خیلی ساده میرم سر اصل مطلب .  امیدوارم که حرفهایم کسی را ناراحت نکند و امیدوارم که حرفهای من را قبول داشته باشید .

قبلا این دنیای مجازی قصه ی ما خیلی ساده تر از این حرفها بود . خیلی رنگ روشن تری داشت . سفید بود و هنوز خاکستری نشده بود . کم کم خاکستری شد و چیزی به سیاه ماندنش نمانده .

قبلا صمیمیت بیشتر بود . پاکی و مهربانی در قلب هایمان موج میزد .  ریا نبود ، همدلی بود و یاری .

آن آدمهای روزگار ما غرور نداشتند ، اما حالا بدجوری گرفتارشان کرده . آن آدمها از جنس آدمهای قصه بودند ، مهربان ، دوست داشتنی ، با صفا ... اما حالا همه چیز عوض شده .  آن روزها زمزمه ی دوستی  بود .

میترسم . میترسم که این دوستی ها ، این عشق های پاک ، تبدیل به کینه و نفرت شود . چقدر خوب میشد اگر به دوران گذشته برمیگشتیم و باز ترانه ی زندگی سر میدادیم .

آن روزها کامنتهای زیاد دغدغه ی ما نبود که با آن کلاس بگذاریم . کاش واقعا  یکدل باشیم  .

 آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم

ان توبه صد ساله به پیمانه شکستیم

از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب

ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم

حالا من یه تصمیم گرفتم . اینجوری خیلی بهتره . بهترین راه هم از همون اول شاید همین بوده . اینکه فقط ارتباطمان به همین دنیای مجازی محدود شود . یعنی لااقل برای من یکی که اینگونه بهتر است ، شما دیگر خودت میدانی و خودت .

من این حرفهایی که اینجا مینویسم هم تجربیات و حرفهای خودم هست ، هم دردودل ها و حرفهای دیگران ، حرفهایی چند از آدمهای همین دنیای مجازی . از خیلی هاشان که دیگر بساط خود را از این  دنیای مجازی جمع کرده اند .

میدونی چرا بهتره ؟

واسه اینکه وقتی خیلی با یکی رفیق بشیم ، وارد زندگیش بشیم ، خیلی علاقمند بهش بشیم ، اونوقت فکر و ذهن و احساسات ما همیشه باهاش درگیره . دنبال بهترین راه حل برای حل مشکلش میگرده و وقتی به بن بست برسه ، وقتی کاری از دستش بر نیاد ، کم میاره و میزنه جاده خاکی !

واسه اینکه خیلی ها شرایط و موقعیت ادم رو درک نمیکنن . حسود هم شدند حتی در دوستی های صمیمی خودشان . وقتی به یکی اس ام اس میدی ، یکی دیگه دلخور میشه که چرا به اون دادی ، به من ندادی ؟ چرا از من بدت میاد اما اونو دوست داری ؟ (گفتم که قبلا اینجوری نبود ولی کاش... )

واسه اینکه نوشته های ادمو نمیخونن اونوقت خیلی راحت دروغ میگن و ما ساده شدیم پینوکیو .

واسه اینکه خبر ندارند که پدر و مادرهای ما باید جور قبض های سرسام آور  تلفن خانه و موبایل های ما را بدهند  و ما حسابی شرمنده شویم و هربار که قبض می آید ، یک تک پا به ان دنیا میرویم و برمیگردیم .

واسه اینکه اشتباهی آدمو درک میکنن و آدم هم اشتباهی ناراحت میشه .

واسه اینکه هنوز یاد نگرفتیم که باید توی زندگی 50 باشیم ، نه صد و نه صفر .

واسه اینکه اینجوری بهتره ....

وخیلی دلایل دیگه که مطمئنم خودت بهتراز من به این نتایج رسیدی .

 تنها یک لحظه بود که روی پل دوستی قرار گرفتیم

درس خواندیم

شیطنت کردیم

عاشق شدیم و ..

و سپس هر یک با کوله باری از آرزو و خاطره

در ابری محو شدیم

و دیگر حتی به ما اجازه نخواهند داد

که طول پل را بپیماییم

و از یکدیگر یاد کنیم و بس ...

حالا از شما ممنون میشم که شماره تلفن منزل ما و شماره تلفن همراه من و همراه خواهرم را به طور کل از ذهنتان ، دفترچه هایتان ، مویایلتان پاک کنید . و مطمئن باشید که این پایان دوستی نیست . توی دنیای مجازی حالا حالا ها با هم کار داریم . واسه من یکی که لااقل تا وقتی مهمون خاک نشدم ، ادامه دارد .... .

و مطمئن باشید که " در درون ذهن من هرگز نمیمیرد کسی " .

در مورد نامه و هدیه و سوغاتی هم باید بگم که لطفا دیگه به زحمت نیفتید و ادرس منزل ما را هم به کل delet کنید.من هم تا جایی که یاد هست جواب نامه ها و محبتهای شما رو دادم و البته میدونم که هیچوقت ارزش مادّی نداشته و فقط جنبه یادگاری بود . به جز سه مورد که انشاءالله در اسرع وقت برایشان ارسال خواهم کرد .

 واینکه نه دیدی باشد زین پس و نه بازدیدی ! یاعلی

هر شب به قصه  دل من گوش میکنی

                                          فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

 

توجه ! توجه

لطفا سوءتفاهم پیش نیاد لطفا ! من کلی گفتم و فرد خاصی مدّ نظر مد نبوده . من همه ی شما ها رو دوست دارم . لطفا پست رو کامل بخونید . تشکر

نوشته شده توسط فاطمه در 15:48 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 24 مرداد1387
نامه در نامه
                                  به نام خداوند مهربان

 

< اللّهم عجّل لولیک الفرج و العافیه و النصر و جعلنا من انصاره و اعوانه  والمستشهدین بین یدیه >

 

ماه نامه

ببخشید یکمی طولانیه . عوضش تا یه مدت اپ نمیکنم . البته آپ خیلی طولانی بود اما جا نشد . خیلی از نامه ها موند . میخواستم همین آپ باشه به مدت یه ماه . اما نشد دیگه . چیکار کنم؟

شرمنده .

 

 

 

سفرنامه

رفتیم  محمود آباد . دو شب سوئیت گرفتیم کنار دریا . شهرهای اطراف رو هم رفتیم دیدیم . شب  دریا وحشتناک بود اما از نگاه کردن به دریا خسته نمیشدم . بعد به طرف آستارا رفتیم و یک شب آنجا سوئیت گرفتیم . خیلی شهر شلوغی بود . تمییز هم نبود . بازارهایش هم خیلی جنس های مزخرف و گرونی داشت البته نسبت به مشهد . اصلا خوشمون نیومد . رفتیم  اردبیل ، همان ابتدای ورودی شهر یک پژو زده بود به یک تریلی که دوبل کنار یک تریلی دیگر پارک شده بود . مردم تموم تلاششون رو میکردن که پسرک جوان را نجات دهند اما در باز نمیشد . تابلو بود که مرده بود . صحنه ی وحشتناکی بود . رفتیم سرعین ، آب گرم سرعین ! همه ی خونواده رفتن الا من . خوشم نمیاد خب . عسل خریدیم . رفتیم تبریز دو شب آنجا بودیم . شهر خوبی بود ، مردمهای مهربونی داشت . هوا هم بد نبود . یه شب ساندویچی خوردیم که حسابی چسبید ، خیلی خوشمزه بود . چقدر این ترکها خوشگلن ها !

دریاچه ارومیه هم رفتیم . هنوز که هنوزه از توی کفشهام نمک میاد بیرون . کفشهای نوام خراب شد.

مقصد بعدی ما قم بود . در راه بهزنجان رفتیم و بازار سرپوشیده ی  آن . حدود سه ساعت آنجا بودیم .

بعد رفتیم  حرم امام خمینی . نسبت به سه سال قبل که آمده بودیم خیلی کثیف شده بود . چقدر بده که به حجاب اونجا گیر نمیدن . برخورد مسئولین هم شایسته  نبود .  خیلی ها همون جا میخوابیدن . خیلی زشته . باید بیشتر رسیدگی بشه .

رفتیم قم . شهر قم را دوست ندارم . فقط حرم حضرت معصومه را دوست دارم . بافت قدیمی دارد و آب هم که شوره و آبهای شیرینشون هم که تلخه . شهر دلگیریه . اما خوبی شهر قم این بود که مردمش خیلی حجاب خوبی دارن . واقعا من یه دونه مانتویی ندیدم . اگر هم بودن اکثرا مسافر بودن . جمکران هم رفتیم . جاتون خالی . حسابی به یادتون بودم . خداوکیلی هیچ جا مشهد نمیشه . اینجا بهشته .

 

سیاسی نامه

به نام خداوند ایثار و انصاف..

مردی برای تمام فصول ...

روزی که احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور ایران از سوی ملت برگزیده شد ؛ شرایط با همه ی اولین روزهای رؤسای قبل متفاوت بود .

فردی که مورد حمایت هیچ یک از دو حزب نبود . فردی که در جریان انتخابات حتی از حمایت دوستان اصولگرای خویش نیز محروم بود . فردی که عزل و نصب ها را در جهت هماهنگ کردن و منسجم نمودن کابینه انجام میداد تا بتواند بهتر خدمت خود را به مردمی که قدرتش را میدون آنها بود ، انجام دهد .

فردی که دولتی مستقل ایجاد کرد و با شعار " ما میتوانیم " روی کار آمد و اقتدار و عزت از دست رفته ی ایران را دوباره برگرداند .

اصلا فردی که مورد حمایت رهبر باشد را تو خود وصف کن برایم .

صادق و بی ریا ، ساده و مردمی است . او  توانست یک دیپلماسی قدرمتند را به اجرا در بیاورد و یکی از بزرگترین چالشهای چند ساله ی اخیر دنیا یعنی بحران انرژی هسته ای را با اقتدار به نفع ملت خویش به پایان برساند .

فردی مهربان و صمیمی و مردم دوست که خیلی ها از رفتن به سفرهای زیادش ایراد گرفتند که چرا هزینه ها صرف مردم نشود اما اگر از نزدیک ببینند و پای  درد دل مردم بنشینند بهتر نیست ؟ کارها عملی تر نمیشود ؟

انرژی هسته ای ، سلول های بنیادی ، شبیه سازی واکسن ایدز ، مهندسی فضایی ، مهندسی ژنتیک  ، هپاتیت و... آنقدر هستند که در ذهن من نمی گنجد از موفقیت های باور نکردنی است . جوان های ما با جوانی و اراده  رئیس جمهورشان عجین شدند و اراده کردند و کار کردند و تلاش .

رئیس جمهور ما شاید به دلیل عدم حزب گرایی کارش دشوار باشد . دشمنانی که قصد تخریب او و دولتش را دارند و تنها حامی او و دولتش مردم هستند . و با اینکه از سوی مجلس خیلی مورد فشار بود اما باز هم تلاشش را ادامه میداد .

میخواهد تمام توانش را به کار بگیرد که به خواسته ها و شعارهایش جامه ی عمل بپوشاند و مستندها و گزارش های مردمی از دولت و سفرهایش و کارهای انجام گرفته و پروژه های اجرایی که خیلی سریع به مرحله ی اجرا میرسند ، حاکی از آن است که مردم نیز از او بسیار راضی هستند . خدا را شکر میگویم که مردمان فهیمی داریم .

شبانه روز زحمت میکشد ، بی خوابی و کم خوابی میکشد فقط برای من ، برای تو !

سخنان و کارهای سید محمد خاتمی ، رئیس جمهور سابق ایران که در طول هشت سال ، اشتباهات زیادی را انجام داد ، خصوصا مسئله صدور انقلاب که یکی از شاهکارهای وی بود ، اصلا قابل قیاس با کارهای  احمدی نژاد نیست . حالا خاتمی و همچنین کروبی هر کدام خط و مشی متفاوتی  ایجاد کردند که برای بقا در عرصه ی سیاست است . در مورد خاتمی دیگر چیزی نمینویسم به احترام سید بودنش  . اما جایی تیتری را خواندم در مورد خاتمی که نوشته بود :

ما از این ناراحت نیستیم که تو به ما دروغ گفته ای

از این ناراحتیم که دیگر نمیتوانیم به تو اعتماد کنیم .

 

حالا برای احمدی نژاد دعا کنید . از روی عقل و انصاف تصمیم بگیرید . من نیز برای ماندنت و برای موفقیتت و برای سلامتیت دعا میکنم . پیروزمند باشید .

 

( چند وقتی بود خیی حرفها توی گلوم گیر کرده بود . کاش میشد صریح تر حرف زد . یاعلی )

 

 

طنزنامه

انگیزه های داوطلبین برای شرکت در کنکور

طی آمار سازمان آمار ایران انگیزه های داوطلبین برای شرکت در کنکور به شرح زیر است:

( توجه : برای این آمارگیری با بیش از 790 میلیارد نفر مصاحبه شده است)

24 درصد داوطلبان : کیک و ساندیس سر جلسه

9 درصد داوطلبان : بابام برام جایزه می خره

53 درصد داوطلبان : نمی دونم

8 درصد داوطلبان : پیدا کردن شغل

6 درصد داوطلبان : برای سعادت در دنیا و آخرت

 

الهی  نامه

 

قسمت اول :  

خوندن قرآن باعث میشه که توی زندگی توکلمون رو از دست ندیم . باعث میشه همیشه خدا رو احساس کنیم . باعث میشه نور ایمان توی دلمون روشن تر بشه . حالا من چند تا سوره که توی بعضی روزها ثوابش بیشتره رو بهتون میگم که بخونید . مخصوصا سوره ی حشر که توصیه میکنم هر روز بخونید . من خودم مدت یکساله که دارم هر روز میخونم (ریا نباشه ) ، خیلی به آدم ارامش میده .  من بین نماز مغرب و عشا میخونم . چون ثوابش بیشتره . مخصوصا اینکه اگر حاجتی دارید ، به مدت 40 روز بخوانید ، اگر یک روز فراموش کردید ، دوباره از اول شروع کنید به خواندن .

سوره حشر : هر روز

سوره  اعراف : ماهی یک بار

سوره علق : هر روز

سوره صافات : جمعه ها

سوره شوری : سه شنبه ها

سوره  ص : شب جمعه ها

سوره طه : خداوند تلاوت این سوره را خیلی دوست دارد . ثواب زیادی دارد .

سوره عنکبوت  و روم : در شب 23 ماه مبارک رمضان

خواندن 7 مرتبه سوره مومنون سبب میشود که رغبت و توجه شما به نماز بیشتر شود .

قسمت دوم :

من نمیدونم این آهنگهای غمگین و مزخرف چی داره که خیلی ها واسشون سروکله میشکنن . مخصوصا این اهنگهای غمگینانه . من خودم هر وقت حالم خوب نبود ، دلم میگرفت . یکی از دوستام واسم چند تا از این ها رو بلوتوث میکرد واسم . من و خانواده ام اصلا اهل نوار گوش دادن نیستیم . فقط یکی دو تا از کاستهای افتخاری و یکی دو تا از کاستهای اصفهانی و اخشابی  را گوش میدهیم . اونم توی سفر بیشتر اوقات .  وقتی اهنگی توی روحیه ی شما تاثیر بزاره ، وقتی آهنگی اشک شما رو در بیاره ، وقتی آهنگی شما رو به رقص در بیاره گناه داره . اشکال داره . از خدا دورتون میکنه . همین!

 

دل نامه

 

واسه تویی که دوستت دارم :

 

دست گذاشتم رو یکی

که یک قشون خاطر خواشن

همشون هنر دارن ، یا شاعرن ، یا نقاشن

دست گذاشتم رو یکی

که اون منو دوست نداره

من تو پاییزمو اون اهل یه جا تو بهاره

دست گذاشتم رو یکی

ما رو چه به فرشته ها

برو شاعر تو بمون و عشق و دست نوشته ها

(مریم حیدرزاده)

 

برای تو که دلتنگتم :

چند ماهه که دیگه پیشمون نیستی . مادر بزرگ عزیزم دلم واست خیلی تنگ شده . توی مسافرت خیلی به یادت بودم . وقتی میگن خاک مرده سرده ،  زود فراموش  میشه ، دلم میگیره  ، میترسم . نمیخوام وقتی مردم زود فراموش بشم . اما خیالت راحت تو  واسه من هنوز فراموش نشدی ! دوستت دارم .

گفتم که چرا رفتی و تدبیر نه این بود

گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود

گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود

گفتا که بگو مصلحت حق چنین بود

 

نکته نامه

 

در کتاب ورونیکا تصمیم میگرد بمیرد . در بخشی از کتاب هم اتاقی اش ماری از ورونیکا که در آستانه ی مرگ قرار دارد ،  میخواهد که با هم در باغ قدم بزنند . ورونیکا میگوید : " نمیخواهم مزاحم باشم . "

ماری در جوابش میگوید :

" تو هیچ چیز یاد نگرفته ایی؟ حتی با نزدیک شدن به مرگ ؟ دست بردار از این فکر که تمام مدت مزاحمی ، که شخص کنارت را اذیت میکنی . اگر مردم از تو خوش شان نیاید ، میتوانند اعتراض کنند و اگر شهامت اعتراض ندارند ، مشکل خودشان است . "

 

برای من این قسمت خیلی جالب و آموزنده بود .

 

خداحافظی نامه

 

دیگر امری نیست . جز سلامتی شما .

 

عصر دلتنگی هاتون کوتاه

                         عمر عاشقی هاتون بلند

 

                          اللّهم صلّی علی محّمد و آل محّمد و عجّل فرجهم .

نوشته شده توسط فاطمه در 11:49 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 13 مرداد1387
روزت مبارک

 به دلیل رفتن به مسافرت زودتر ازموعدمقرر برای خبرنگارها مینویسم .

 

به نام خداوند ایثار و انصاف

اصلا فکر نمیکردم روزی بتوانم تا این اندازه  ارتباط نزدیکی با خبرنگارها و دنیای خبر داشته باشم . توی این دنیای خبری ما ، خبرنگارهای رنگارنگی آمدند و گاهی ماندگار شدند و گاهی رفتند . گاهی خبر را خیلی زیبا مینگاشتند ، گاهی نه !

گاهی چهره شان خبر میداد که خبری هست . گاهی نمیتواستند میان اشکها و لبخندهایشان فاصله ایجاد کنند . گاهی در حلقه ی کوچک دوستی شان غوغایی میشد . گاهی خاکستری میشدند و ما نگران میشدیم . وقتی آبی بودند ، شاد بودیم  .

گاهی دلشان برای خودشان تنگ میشد . گاهی کلی اسرار مگو داشتند که در گفتنشان هنوز هم در شک و تردیدند . گاهی قلمشان بدجوری اشک را بر گونه های ما جاری میکرد . گاهی  رگ سیاسی شان جوش می آمد و گاهی بدجور با ضد هوایی برج هم را میزدند . گاهی دلخور میشدند . گاهی هوس میکردند بروند . گاهی کلاهشان را باد می برد . گاهی ستاره ی سهیل میشدند ، گم میشدند  و ما  باز نگران میشدیم . گاهی دل ما ناباورانه برایشان تنگ میشد حتی آنهایی که دوستشان نداشتیم . گاهی معروف میشدند . گاهی با خبرهای توپشان بدجوری کولاک میکردند . گاهی سنگر میگرفتند . گاهی که خسته بودند ، شعر میگفتند . شاعر شدند .

گاهی دلشان سفر میخواست ؛ رفتند ؛ گاهی برگشتند ، گاهی برنگشتند .

گاهی دلشان یاد حافظ می افتاد . گاهی  گوشه ایی دعا میکردند که به خانه ی  خدا  اعزام شوند ، رفتند ، دعایشان مستجاب شد ، برگشتند ، دلشان جاماند .

گاهی یواشکی عروسی میکردند . گاهی خداخدا میکرند کسی نفهمد اما خبردار میشدیم . طاقتمان نمی آمد بقیه را هم خبر نکنیم ، آنوقت " ما " چند روزی میشدیم خبرنگار !

گاهی  ماموریت میخورد به پستشان جایی که دوست نداشتند ؛ زندگی خرج دارد دیگر ؛ مجبور بود .

گاهی عاشق میشدند . گاهی دلتنگ میشدند ؛ گاهی جمعه هایشان خراب میشد ؛ گاهی کم می آوردند ،  میزدند جاده خاکی ؛ گاهی گریه میکردند ؛ گاهی روحشان لطیف میشد ؛ گاهی قرارهایشان را فراموش میکردند ؛ گاهی تلخ خبر میخواندند ،  گاهی شیرین ؛ گاهی  برای دلشان نوشتند ؛ گاهی کتاب چاپ کردند .

گاهی نامرد میشدند . گاهی مهربان . گاهی سوژه کم می آوردند ؛ گاهی سوژه به آنها آنتن نمیداد .

گاهی ، فقط گاهی دلشان برای " زندگی " تنگ میشد .

گاهی ما بهترین هایشان را از دست دادیم .

 

پائولو کوئلیو میگوید :

دیوانه بمانید ، اما مانند عاقلان رفتار کنید ؛

خطر متفاوت بودن را بپذیرید ، اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید .

 

روز خبرنگار را به همه ی خبرنگارهای با ایمان و شجاع و مهربان ایران زمین ، تبریک میگویم و از خداوند برایشان بهترین ها را آرزو میکنم .

 

توصیه نوشت : خبرنگارهایی که وب ندارن ، بهتره دست به کار بشن  .

 

تبریکانه : روز جانباز رو به عموی عزیزم و پدر عزیزم تبریک میگم ؛ مطلبی نوشتم اما نگذاشتم ؛ نمیدانم چرا ؟! شاید چون خودم عمل کننده به آن نیستم .

 

نوشته شده توسط فاطمه در 16:19 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 9 مرداد1387
نیمه ی سیب

بعضی وقتها ، خیلی از ادمها شبیه اند بهم . واسه شما هم حتما اتفاق افتاده .

حالا یه چند تایی رو میگم .

 

یه بار با خواهرم داشتیم میرفتیم حرم . جلوی ما یه آقایی داشت راه میرفت . خوش تیپ . کت شلواری . قد بلند . و جالبیش این بود که خیلی خیلی شبیه آقای محمدحسین رنجبران (خبرنگار) بود .

 

رنجبران

 

توی خیابون یه دختری رو دیدم کپ مجری جدید اخبار جوانه ها . تنها فرقش این بود که مانتویی بود .

 

عکس نداریم

 

فیلم صبحانه ایی برای دو نفر رو دیدید که؟ توی این فیلم جایی که چکامه چمن ماه لباس سفید رو پوشیده رو بیشتر دقت کنید . بعد برین برین هندی نوای عشق(یاد منیست دقیق ها- فکر کنم همیم بود) رو از کلوپ بگیرین ببینین. دخترنقش اصلی فیلم ، مخصوصا جای کنسرتش خییل شبیه چکامه است .

 

 

 

یکی از دوستان وقتی فهمید جزو طرفداران کامران نجف زاده هستم بهم گفت : " منم خیلی ازش خوشم میاد چون شبیه آرش (خواننده) " . من که نمیشناختمش . یادم رفت بعد برم توی گوگل عکساشو ببینم . بالاخره با یادآوری پاییز رفتم توی گوگل عکساشو دیدم . اصلا شبیه نیستن خب (گریه)

 

آرش

 

آرش خواننده

 

 

عکس کامران خان رو حال کنید که چقدر قشنگ از روی تی وی گرفتم

 

رفته بودیم ساندویچی سر میلانمون که کالباس بخریم . یه اقایی اومده بود کلی کالباس خریده بود . بابام و منو و خواهرم گفتیم چقدر شبیه نرسی گرگیا(بازیگر – فوت کردن) است . گفت خودم هستم . خودش بود . داشتن چند تا خونه بالاتر از خونه ی ما فیلم میساختن . و بازیگر بودن . روحش شاد .

 

 نرسی گرگیا

 

فیلم روح رو دیدید؟ بازیگر نقش اول فیلم خیلی خیلی شبیه یکی از دوستامه !

 

 

سال دوم و سوم راهنمایی دبیر زبان من خانوم ماهی بود به اسم ناهید دری که در هفته های آیتی بعد از ۴ سال ندیدن میرم دیدنش . فقط دو سال پیش ۷ دقیقه تلفنی باهاشون حرف زدم . و اینکه ایشون خیلی شبیه بازیگر نقش آرزو در پاتوق هستند . خانوم شهناز شهبازی . البته خانوم من هم خوشگل تر و هم صدای نازی داره .

 

شهناز شهبازی

 

رفتم مجله بخرم . صاحب کیوسک خیلی خیلی خیلی شبیه اسماعیل شنگله(بازیگر ) بود .

 

 

              

نوشته شده توسط فاطمه در 14:58 | | لينک به اين مطلب
جمعه 4 مرداد1387
سه ساله شدی ...
خوگشله؟

 

به نام خداوند ایثار و انصاف

اول مرداد که آمد  وبلاگ محکم با دوسالگی خداحافظی کرد و وارد سه سالگی شد . دارم به این فکر میکنم که تا چند سالگی اش اینجا برایش تولد میگیرم ؟ تو فکر میکنی تا چند سالگی ؟

یادم آمد که به چند نفر از دوستان عزیزتر از جانم قول داده بودم که تا آخر عمرم اینجا قلم بزنم و اینجا گرد و غبار نگیرد اما مثل اینکه قول هایم هم مثل خودم ساده بودند و دلشان نمی آمد که عملی شوند .

چند باری اینجا جنجال برپا شد و حرف از رفتن بود . من عاشق اینجا هستم حتی اگر کسی هم اینجا نیاید و روزگاری اینجا  بی کامنت شود(میشود؟) چون ناسلامتی ساعتهای آرامش قلب من است و ممکن است حتی بدون اینجا از تیک تاک بیفتد . مگر میشود بدم بیاید؟ اما زمانه گاهی بدجور با آدم بازی میکند و آدم ها هم گاهی خیلی بدجورتر جلویش کم می آورند و می بازند .

اما بهتر است حالا قول بدهم که دیگر حرفی از رفتن نزنم . چون خیلی ها دسته به زن دارند مثل آقا حسین خودمون(جعفریان) .

 

قبلنا اینجا چیزهای مختلف زیاد مینوشتم اما حالا قلمم حول  دل نوشته و دست نوشته و کارهای روزانه خودم ، بیشتر میچرخه و خیلی ها درخواست نوشتن همان مطالب طنز و گاهاً عارفانه کرده اند . چشم ، حتما بعد از اینکه خیالم از آینده ام جمع شد ، بیشتر اینجا را سروسامان میدهم .

 

ممنون از انتقادها و درخواست های خوبتون . در مورد اسم حدیث فولادوند گفته بودید که باعث میشود حرمت نام پدرم کم شود اما بهتره زیادی سخت نگیریم ، من کلا از وقتی دبستان بودم از حدیث خوشم می آمد اما حالا شاید زیاد نه ، اگر چه خیلی ها وقتی می بیننش بیشتر ذوق میکنن چون من خوشحال میشم لابد .

تازه بابام خشک مذهب نیست و با هم روابط صمیمانه ایی داریم . خیلی از دوستام  غبطه میخورند به ما . بازم از خدا ممنونم واسه این دو نعمت گرانبها .

 

در مورد جناب نجف زاده و اخشابی و رئیس جمهور محترم هم اگر خبری داشته باشم دلم نمیاد شما رو بی خبر بزارم البته خبرهای عمومی نه شخصی (نگران نشین ) واسه همین گیر سه پیج ندین که چرا مینویسم توی فلان مجله با یکیشون مصاحبه کردن یا چیزی های دیگر .

 

ممنون که ناراحت شدید از اینکه بعضی وقتها موقع آپ کردن خبرتون نمیکنم . شما هنوز منو نشناختید؟ نمیدونید عادت ندارم وقتی آپ میکنم خبرتون کنم؟ حالا اگه شد عوض میکنم شیوه ام رو ،  ولی خیلی احتمالش کمه .

و حالا اگر انتقادی چیزی داشتید بگویید تا اگر بجا بود عملی شود .

راستی من نمیدونم چرا به هرکی میگم واسه وبم قالب بسازه بعدش پیشمون میشه / شما طراح قالب رایگان میشناسی؟

حالا بگذریم ...

                  تولدت مبارک کوچولو

 

پی نوشت : آموزش کامپیوتر و مخلفاتش هم مثل آموزش رانندگی نیاز به تجربه و تکرار دارد . فتوشاپ رو خوب یاد گرفته بودم اما چون از تابستون سال گذشته کار نکرده بودم . یادم رفته . این پوستر هم ته مانده ی چیزی بود که یادم مانده !

 پی نوشت : کتاب طعم گس خرمالو و مثل همه ی عصرها از زویا پیرزاد رو خوندم . زیاد به دلم نشنست .تکراری بود و با درون مایه ی شبیه به هم . اما  کتاب چای با طعم خدا قشنگ بود . و کتاب قبلی قیصر بهتر از این یکی بود . اما کتاب شما که غریبه نیستید هوشنگ مرادی کرمانی قشنگ بود . خیلی روم تاثیر گذاشت . خیلی افسوس خوردم که کاش استرس و هوس های بیهوده نمی آمد دنبالم که از سال دوم همچنان درس هایم را خوب میخواندم . میرم که ورونیکا را شروع کنم . یاعلی

نوشته شده توسط فاطمه در 11:6 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 2 مرداد1387
فرهنگ

توی این سه روز که بالاخره کنکورها تموم شد ، مجله زیاد خوندم به همراه حدود 10 تا فیلم که دیدم.

فیلم مسلخ عشق(ایرانی) رو که گرفتیم ، فیلم نبود به نظرم ، یه جورایی تو مایه های رازبقا یا سی دی آموزشی . پسران آجری هم که واقعا بی خود بود اما محاکمه قشنگ بود ! و الی آخر ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بابام صدام میکنه ؛ میرم توی حال ؛ شبکه خبر زیرنویس میکنه که نتایج اولیه کنکور سراسری فردا اعلام میشه ؛ خود به خود گریه ام گرفت ؛ استرس گرفتم ؛ قلبم تند تند میزد ؛ به بابام دوباره یادآوری میکنم که من قبول نمیشم ، بیخودی امیدوار نباشه ؛ زنگ میزنم خونه ی مامان بزرگ که به مامانم بگم حتما بیاد خونه که فردا نتایج رو میزنن . به دختر خالم که گیر داده بود ما هم بریم اونجا ، گفتم که نتایج رو میزنن ، نمیتونیم بیایم  اما ازش قول گرفتم که فعلا به کسی نگه ! روز بعد خاله ، دخترخاله ، دختردایی زنگ زدن که بپرسن نتایج رو زدن یا نه (از دخترخاله شنیده بودن )؟؟! .....قول داده بود نه ؟

شب خواب رتبه ام رو دیدم ، نه بد بود نه خوب اما ... !

میگن 7 مرداد اعلام نتایجه ... به من و شما  که ربطی نداره کی میزنن ... ربط داره ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بالاخره بعد از مدتها با خواهرم رفتیم همون کتابفروشی محبوب من که کتاب بخریم ؛ تقریبا دو سه ماهی از آخرین کتابی که خوندم میگذره ، گلها همه آفتابگردانند از قصیر امین پور / آخرین کتاب رمانی هم که خوندم بادبادک باز خالد حسینی بود / آخرین کتاب علمی هم که خوندم ، یه کتاب کوچیک و جمع و جور و قدیمی در مورد مثلث برمودا بود / روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس  و لیلی نام تمام دختران زمین است از عرفان نظر آهاری و از گیرنده تا فرستنده میترا لبافی هم جزو آخرین کتابهایی بود که خوندم / اونقدر لیست خرید کتابهام زیاد شده بود که دیگه طاقت نداشتم ؛ بی کتابی هم بد دردیه !

 

اینا رو خریدم :

 

"عادت می کنیم" و" سه کتاب"(همه عصرها،طعم گس خرمالو،یک روز مانده به عید پاک ) از زویا پیرزاد ، "قمار باز" داستایوسکی ترجمه جلال آل احمد ، "دستور زبان عشق"  قیصر امین پور ، "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد"  پائولو کوئیلو ،  "شما که غریبه نیستید"  هوشنگ مرادی کرمانی و "چای با طعم خدا" عرفان نظر آهاری .

_____________________________________________

 

با اینکه خیلی از کتابهامو به دلیل کمبود بودجه نخریدم اما بهتره که همینا رو تموم کنم ، باز برم سراغ بقیه . خداوکیلی اونقدر کتابها گرون اند که آدم زیاد هوس نمیکنه دورو بر کتابفروشی ها بپلکه !

اما دلم سوخت که مجبور شدم کتاب هزار خورشید درخشان خالد حسینی رو بزارم سرجاش .

کتاب" من او" رضا امیرخانی رو هم تموم کرده بود !

راستی ! فروشنده های کتاب فروشی حسابی ما رو تحویل گرفتن چون خیلی با فرهنگیم کلی کتاب خریدیم.

 

نوشته شده توسط فاطمه در 9:45 | | لينک به اين مطلب