تبليغاتX
//body>دوستان مهربانم به وبلاگ محکم خوش آمدید.محکم یعنی محمود احمدی نژاد ، حدیث فولادوند،کامران نجف زاده و مجید اخشابی.البته این فقط توضیح نام وبلاگم بود ولی وبلاگ در مورد هر چی که دلتون بخواد هست،میتونین ببینین.خوشحال شدم از حضورتون ." خانه ی رؤیاهایم کلبه ایست کوچک در دشت شقایق ها که تو را کم دارد،راستی کی میآیی؟" . محکم *** ساعتهای آرامش یک قلب رازگو
چهارشنبه 29 آبان1387
روی ماه خداوند را ببوس !

از تعدادی فیلم ، اکثرا دیالگوهایی توی ذهن من ثبت میشن که یادم نمیره اصولا . شاید خیلی چیز خاصی هم نباشه . خیلی اتفاقی توی ذهنم مونده . حالا چند تاشو که دوست دارم رو اینجا  مینویسم :

 تارا و تب توت فرنگی : موافقی هر وقت از هم دور بودیم ، تو  آسمون به ماه نگاه کنیم ؟ اینجوری هر چقدر هم از هم دور باشیم ، باز نگاهمون تو  هم ه .

 آبی : کاش به دنیا نمی آمدم...کاش عاشق نمی شدم .

 کاغذ بی خط :  اسباب نوشتن فقط قلم و کاغذ نیست . اصل کار یه جای دنجه . حالا خیلی پاک و روشن هم نبود ، نبود . اما جای خودت ، باید جای خودت باشه تا بتونی فکر کنی ، اون فکر رو بنویسی تا روی  دنیای خالی و سفید کاغذ یه چیزی خلق بشه .

 کلاهی برای باران : من قبول ندارم که آدمها زشت و خوشگلن . فقط قیافه ی آدمها با هم فرق داره . مثل منظره هاست . نمیتونی بگی دریا زشته ، یا برف  خوشگله ، کوه زشته . بارون قشنگه....

 خداحافظ رفیق : توی این دنیا همه میدوند که زنده بمانند اما  هیچکس نمیدود که زندگی کند .

***

فیلم تارا و تب توت فرنگی را چند روز پیش دیدم . دوستش داشتم . جالب بود . نام من شد " تارا " و نام دوستم پاییز(وبلاگ هم بغض ) هم شد " توت فرنگی " .

***

وقتی داشتم از کلاس برمیگشتم ، صدای قرآن را شنیدم و دیدم که " نیمکت نشین محله "، پیرمرد همسایه مان فوت کرده است . بغضم گرفت و اشک توی چشمانم حلقه زد . با اینکه نمیشناختمش اما هیچ وقت دوست نداشتم ، ندارم و  نخواهم داشت که از بابابزرگ های دنیا کم شود . هیچ وقت !

***

رفتیم نمایشگاه کتاب ؛ با خواهرم ؛ خیلی چنگی به دل نمیزد اما تقریبا تعدادی از لیست بلند بالای کتابهایم را خریدم :

" روی ماه خداوند را ببوس " .... مصطفی مستور

" داستان سیستان " .... رضا امیر خانی

" قصه ی سنگ و خشت " .... محمدکاظم کاظمی

" آینه های ناگهان " .... قیصر امین پور

" شازده کوچولو " .... آنتوان دوسنت اگزوپری

" منتخب مفاتیح " ....

" داروشناسی و اصول مصرف داروها  " .... زهره نظر زاده

" بیماری های عفونی " .... انجمن پزشکان بریتانیا .... ترجمه دکتر وجیهه علیزاده

" سی دی کامل سامی یوسف " ....که بعدا از خریدش پیشمون شدم ....ازش بدم اومد....

" کتابخانه ی الکترونیکی نسخه 2 " ...شامل 2000جلد کتاب (به 3000 تومنش می ارزید )

"نرم افزار جشن شکوفه ها "....که 5000 تومان خریدم اما خالی بود .... داداشم شانس نداره...

***

روی ماه خداوند را ببوس :

خیلی کتاب جالبی بود . به دلم نشست و گاهی اشکم را درآورد .

" هر چه بیشتر به او ایمان بیاوری ، وجود و حضور او برای تو بیشتر میشود . "

من این جمله رو با تک تک سولهای بدنم درک کردم و از صمیم قلبم بهش اعتقاد دارم .

خدایا !

منو ببخش .... خیلی دوستت دارم ....بوس

شازده کوچولو را هم خواندم ، قشنگ بود . داستان سیستان را هم  خوانده ام و حالا دارم " تکنولوژی فکر " از دکتر علیرضا آزمندیان ، خبرنگار سابق خبر را میخوانم . تا اینجایش که از خواندش لذت بردم .

خیلی جالبه . اینکه آدمها به هرچیزی که توی ذهنشون هست و درگیرشن ، بالاخره بهش میرسن . به نظر من که اینجوریه . مدتی پیش که رفته بودم از یک مرکز فرهنگی CD  بخرم . چشمم به CDهای سخنرانی دکتر علیرضا آزمندیان افتاد . نامش برایم آشنا بود اما هرچه فکر کردم ، نشناختمش . روز بعد که مجله ی خانواده ی سبز را خریدیم با ایشون مصاحبه کرده بودند و برایم خیلی جالب بود که اینقدر سریع و ناخود آگاه جلوی چشمم سبز شد . خیلی دوست داشتم که کتابش را بخرم . توی نمایشگاه کتاب به چشمم نخورد اما چند روز بعد ، در یک همایش دانشجویی کتابش را به خواهرم هدیه  دادند که من بسی خوشحالم گشتم .

 

نوشته شده توسط فاطمه در 20:35 | | لينک به اين مطلب
شنبه 25 آبان1387
وصیت نامه داخل این دفترچه است !

صدای گریه اش از توی اتاق بلند شد. به طرف مادر بزرگ رفتم و دیدم که دفترچه ایی توی دستانش هست و مدام می بوسدش و گریه میکند و صورتش را با آن تبرک میکند و  روضه میخواند . دلش برای پسرش تنگ شده بود . اولین بار بود که دفترچه اش را می دیدم . فقط دور تا دورش خونی بود ، طوریکه وصیت نامه  قابل خواندن باشد . دیدم جای ترکش را که از صفحاتش گذر کرده بود . درست روزی که به شهادت رسیده بود ، نوشته بود و در جیبش گذاشته بود . جایی که ترکش خورده بود و به خاطر آوردم  که به خاطر وصیتش من و خواهرم اینگونه نام گرفتیم . و مرور میکنیم ....

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الذّین تابو ربّنا الله ثم استقاموا تنزل علیم الملائکة فلا خوف علیه و لا تحزن باسلام . و درود بی کران به مولا و سرور شهیدان آقا اباعبدالله الحسین و جد بزرگوراش حجة بن الحسن .

به درستیکه به حقیقت یکایک سلولهای بدنم گواهی بر وحدانیّت الله و گواهی بر رسالت بزرگ منجی بشریت حضرت خاتم النبی محمد(ص) و گواهی بر امامت شیر خدا حضرت علی میدهیم .

بارالها تو را سپاس میگویم که به من معرفت حقیقت وجودی خود را عطا کردی تا در این معرفت که راه هدایت بندگان خاص مقرب تو است به وصال تو دست یابم .

خداوند پدر و مادرم را بیامرزد که آنان وسیله ای بودند برای هدایت من به سوی تو .

سفارش من در این موقعیت حساس تنها این است که به والله قسم میخورم آنانی که اکنون از جنگ خود را به دلایل بنی اسرائیلی کنار میکشند ، فردای قیامت نامه ی عملشان را به دست چپ آنان خواهند داد . لحظه ایی به اعمالتان فکر کنید و یقین داشته باشید که روزی خواهید مرد . پس چه بهتر که این مرگ شهادت در راه معبود باشد .

مادرم امیدوارم که مرا ببخشی که بدون خداحافظی از آغوش پر محبتت رفتم و سفارش من به برادران این است که حسین وار زندگی کنند .

و به خواهرانم این است که تا میتوانند راه فاطمه زهرا و زینب سلام الله را پیشه خود سازند . خداوند به شما صبر عدم وجودم را در میان شما عطا کند .

خداوند پاداش همه ی آنانی را که در راه خدا کار میکنند را شفاعت محمد(ص) و خاندان او قرار دهد .

اگر اشتباهی در نوشته ها بود بدلیل کمی وقت است .

ساعت 2 روز یکشنبه 5/7/66

الحقیر : حمید رضا . صلواتیان

 

بی زحمت نظرات پست قبل رو توی همون پست بنویسید . با تشکر

آقای پرنده : من این پست رو به خاطر کامنتهای شما نگذاشتم . خیلی اتفاقی پیش اومد .

لطفا دیگه توی این بلاگ کامنت نگذارید . یاعلی

نوشته شده توسط فاطمه در 8:53 | | لينک به اين مطلب
شنبه 18 آبان1387
به جهان دوباره نگاه کن!

عشق تدریجی نیست ! 

معجزه

تنها زمانی میتوانیم معجزه ی زندگی را کاملا دریابیم که اجازه دهیم مسائل غیر مترقبه رخ دهد . پنجره ی قلبم را گشودم . آفتاب در اتاق دلم جاری شد و عشق روحم را اشباع کرد .

 عشق

 قبلا عاشق شده ام . عشق مانند مواد مخدر است . ابتدا احساس رهایی نابی میکنی . روز بعد ، بیشتر میخواهی . هنوز معتاد نشده ای اما این احساس را دوست داری و فکر میکنی هنوز میتوانی به همه چیز مسلط باشی . دو دقیقه به فردی که دوست داری فکر میکنی و سه ساعت به او فکر نمیکنی . اما بعد به او عادت میکنی و کاملا به او وابسته میشوی . اینک سه ساعت به او فکر میکنی و دو دقیقه او را از یاد میبری . اگر نباشد مانند معتادی میشوی که خمار است و درست همانند معتادی که سرقت میکند و خودش را خار و خفیف میکند تا به آنچه نیاز دارد برسد ، تو هم برای عشق ، دست به هرکاری میزنی .

ایمان

خداوندا !

راضی ام به رضای تو . زیرا تو از ضعف های دل بندگانت آگاهی و از هر کس مطابق با تحملش انتظار داری . عشق مرا درک کن . زیرا تنها چیزی است که واقعا به من تعلق دارد و تنها چیزی است که قادرم آن را با خود به جهانی دیگر ببرم . خداوندا عشقم را خالص بگردان . به عشقم یاری ده تا بتواند از گزند دامهای دنیا نجات یابد. 

"کنار رودخانه ی پیدرا نشستم و گریه کردم"

                                                     از :  پائولو کوئیلو

 

پ .ن 1: خواندن کتابهای پائولو کوئیلو را به همه ی شما توصیه نمیکنم . چون ممکنه با خوندش نظرهای بدی داشته باشید . زیرا باید قدرت تطبیق آن را با مسائل اسلامی و تفکرات و اندیشه های جامعه ی خودمان داشته باشید.

 پ . ن 2: همیشه توی لحظه هایی که به خوندنش نیاز دارم ، جلوی راهم سبز میشه و کتابهاشو میخرم و میخونم . هر وقت بهش نیاز دارم ، به دادم میرسه انگاری .

 پ. ن3 : خدایا منو ببخش .... مهربانم ! منو ببخش .... قاطی میکنم گاهی اوقات دیگه.... بهم حق بده ....ok?

 پ. ن 4 : در راستای فراگیر شدن طرح دهه  کرامت و روز ویژه ی دختران ، یک حکایتی را که با چشمان خود دیده ام ، تعریف میکنم .البته قصد بنده فضولی نبوده ولی از اونجایی که کنار صندلی این دو نفر ایستاده بودم ، ناخودآگاه گوش هایم تیز تر شده بود انگاری . ( برای اینکه همش نگویید این بلاگ دخترانه است ) .

 مکان : مشهد – اتوبوس شرکت واحد به سمت سجاد

× پیرزن(بنده خدا زیاد هم پیر نبود) هر چه بیشتر از پسرش و تحصیلات عالیه ی فرزندش در دانشگاه کمبریج میگفت ، دختر صمیمی تر میشد و انگاری بیشتر ذوق میکرد . کلی با هم گپ زدند و دختر نیز از رشته اش برای پیرزن میگفت . وقتی پیرزن داشت پیاده میشد ، رو به دخترک گفت: برای پسرم تازه عروس پیدا کردم . اگر نامزد نکرده بودند ، حتما تو را برایش انتخاب میکردم ، اگرچه عروس من هم خیلی ماه است . خیلی حال کردم . حال دختره بدجوری گرفته شده بود .

در همین راستا از تمامی دختران دم بخت خواهشمندیم ، جهت ترشیده نشدن ، از اتوبوس های شرکت واحد در هر مسیری که برایشان مقدور است ، استفاده کنند . ×

 پ . ن 5 : نظر به اینکه بنده مدت چند روز در افسردگی و ناخوش احوالی شدیدی به سر می بردم و احدی حال ما را نپرسید ،  فقط از  تمام فامیلهای محترم که قصد تخریب منزل ما را داشتند و به بهانه های متعددی در خانه ی ما تلپ شدند تشکر میکنم . کمی روحیه مان عوض شد . دوستان را خط قرمز میکشم ، چون اگر میمردم هم ، کسی خبر دار نمیشد .

پس : یادت باشه وقتی اومدی ، لااقل یه شاخه گل ( ترجیحا رز آبی باشه !) سر قبرم بزاری ! ( بلا از من دور باد ! آمین )

 پ .  ن  6: از اونجایی که ترم اول زبان به اتمام رسید و خیلی هم دوران خوبی بود و زیادی به ما حال داد و در حال حاضر به خاطر همین یک ترم ، کلی لول اینجانب بالا رفته و پدرجانم ترسیدند که ممکن است خطری شود ، امر فرمودند که از ترم آینده ، بی خیال کلاس زبان شوم و استراحت کنم تا اواسط دی ماه که شروع کلاسهای دانشگاست . و باز از آنجایی که نمیتوانند بنده را یک روز در خانه تحمل کنند ، بنده را در کلاسهای رانندگی ثبت نام کرده اند . ما هم از ذوق هر روز با برادر جانمان در خانه ماشین بازی میکنیم .

 پ . ن 7 : چند روز پیش در یک گردهمایی دانشجویی دعوت بودیم که از جوک های لطیف مجری کمی افسردگی مان برطرف گردید . در زیر به یکی از جوکهای ایشان که به رشته ی اینجانب مربوط میشود و موجبات بسی رضایت مندی ما را از انتخاب این رشته فراهم گردانید ، برایتان مینویسم :

سلام خانم پرستار

- سلام آقای دکتر

این بیماری که دیروز عمل قلب داشت ، حالش چطوره ؟

- حالش خیلی خوبه آقای دکتر

از کجا متوجه شدید؟

- از اونجایی که خیلی حرف زد ، هوشیار بود ، ضمناً به من پیشنهاد ازدواج هم داد .

خب کاملا مشخص شد که قلبش خوب کار میکنه ولی مغزش نه !!

 پ . ن آخر : تا هفته های آتی خدانگهدار . بی مزه گیه اینجانب را به خوشمزه گیه خودتان ببخشید و از آنجایی که چند روز پیش بنده با موتور ، ساعت 12 شب در خیابان متنهی الیه خانه مان تصادف کردم و البته فقط کمی پایم چلاق [غ] شد ، ممکن است آسیب های مغزی هم دیده باشم که در چند روز آینده معلوم خواهد شد .

(زیاد جدی نبود ها ، جوگیر نشید باز زرتی پاشید  بیایید عیادت مثلا . مامان بابام هم خبر ندارن ، نیس نگران میشن).... یاعلی

ولادت باسعادت امام رضا(ع) را به همه ی شما تبریک عرض میکنم . نایب الزیارتان خواهم بود اگر قبول باشد.

نوشته شده توسط فاطمه در 18:28 | | لينک به اين مطلب
جمعه 10 آبان1387
با خبرنگاران

اول : به نام خدا

دوم : سلام

سوم : تا بهمن برای رفع بیکاری میرم کلاس زبان ، میگن بهترین کلاس اینجاست و رتبه اش اوله . به همراه دخترخالم که شیش سال از من بزرگتره . استادمون خیلی عالیه . very very nice . خلاصه اینکه خیلی خوش میگذره . جلسه ی چهارم کلاس ، داشتیم شغل ها رو یاد میگرفتیم با تصویر که نشون میداد و از ما میخواست که بگیم چی میگن بهش . اینبار عکس یک خبرنگار رو نشون دادن و من با جیغی تقریبا بنفش گفتم reporter  و استاد هم کلی تشویق کرد و گفت مثال بزن ، گفتم : کامران نجف زاده  and  میترا لبافی and... .

فقط امیدوارم که با شروع کلاسهای دانشگاه ، تایم آزاد هم داشته باشم که بتونم ترمها رو ادامه بدم .

 چهارم : چقدر طول کشید تا تک تک گزارشهایی که با زحمت فراوان از اینترنت دانلود کرده بودم را از توی سی دی های رنگارنگ جمع کنم و همه شان را توی یک پوشه توی درایوf گذاشتم( اگرچه دو تا از سی دی هایم باز نشد و یکی هم شکسته بود .) و  بعد تک تکشان را با همان شور و شوق اولیه دیدم . هرکدامشان یک حس عجیبی داشت . از سیاست کمی بدم آمده بود . انگار واقعا از خبر دور افتاده ام . دیگر زیاد اشتیاق شنیدن حوادث جور و واجور ، خبرهای تلخ و شیرین را ندارم . بعضی هایشان تکراری شدند . بعضی ها را صد بار قبلا شنیده ایی اما باز  برایت همان طعم بار اول را دارد . از بین تمام گزارش هایم که هر کدامشان را خیلی دوست دارم ،  گزارش کامران نجف زاده از اخلاق امام حس عجیبی داشت . با شبانه مراتی و امامی که رفته بودند جمکران گریه ام گرفت  وقتی آن نابینا از عمق وجودش حرف میزد . با گزارش حسن پور که در مورد خوردن خرما به جای قند بود خندیدم .و گزارش شریعتی نجف زاده را دیدم که نمیدانم چه جوری از زیر دستم فرار کرده بود که ندیده بودمش و بعد با دومین سالگرد پرکشیدن یاران خبرکه نجف زاده مثل همیشه زیبا به تصویر کشیده بود ، اشک ریختم و مدام خاطره های آن روز غم انگیز جلوی چشمانم رژه رفتند . از گزارش روحانی که از تایلند فرستاده بود و مجموعه ی فرهنگی هنری "مینی سیام"  را معرفی کرده بود ، خیلی خوشم آمد . چه جای جالبی بود . مصاحبه ی رنجبران با دکتر احمدی نژاد هم که معرکه بود . با اشکها و لبخندهای عاطفه میر سیدی ، اشک ریختم . گزارش آتوسا ظرافت از کودکی که در 5 سالگی پیش امام رفته بود و عکسهایش تقریبا همه جا هست ، تجربه ی جالبی بود . گزارش روحانی نژاد از پانزدهمین دوره ی بازیهای قطر را دیدم . از گیرنده تا فرستنده  میترا لبافی که در مورد خبرنگاری بود را دیدم و کلی حال کردم . حاشیه های محمد دلاوری از  دیدار نخبگان با رهبر هم جالب بود. گزارش فهیمه کوه خضری از مقام و منزلت زن از دیدگاه امام(ره) هم دیدن داشت . گزارش سید مهدی شریفی از سه یار دبستانی هم زیبا بود و ....  بعد که همه ی اینها را دیدم به این فکر کردم که فردا بروم کلاس خبرنگاری ثبت نام کنم یا نه؟

کلی با خودم کلنجار رفتم و بعد منصرف شدم .....ما را به کار بزرگان امید نیست .

پنجم  :  اینکه شرمنده به وب هاتون سر نمیزنم . نت ندارم . باور کنید .

پ . ن۱ : از شروع کلاسهای دانشگاه دلهره دارم . دعا کن تا بهمن .

پ . ن ۲: آن آرزوی گمشده ام میرقصد ... !

نوشته شده توسط فاطمه در 11:38 | | لينک به اين مطلب