تبليغاتX
//body>دوستان مهربانم به وبلاگ محکم خوش آمدید.محکم یعنی محمود احمدی نژاد ، حدیث فولادوند،کامران نجف زاده و مجید اخشابی.البته این فقط توضیح نام وبلاگم بود ولی وبلاگ در مورد هر چی که دلتون بخواد هست،میتونین ببینین.خوشحال شدم از حضورتون ." خانه ی رؤیاهایم کلبه ایست کوچک در دشت شقایق ها که تو را کم دارد،راستی کی میآیی؟" . محکم *** ساعتهای آرامش یک قلب رازگو
جمعه 29 آذر1387
حلالیت !

آلزایمر لطفا !

سلام به تمامی  آدمهایی که لطف میکنند و این بلاگ را میخوانند .

میخواستم یک لطفی در حق همدیگه بکنیم . میدونم که اینقدر ماه هستید که انجامش میدید . بیاین هر چی کدورت و دلخوری از هم دیگه داریم رو از قلبمون بریزیم بیرون . مگر یه آدم چقدر میخواد عمر کنه که همش دنبال انتقام باشه ؟

خب انسان جایزالخطاست . همه ی آدمها اشتباه میکنند . یکی کمتر ، یکی بیشتر .

من خودم به شخصه ، جلوی همه ی شماها  اعتراف میکنم که :

خیلی وقتها پشت سرتون غیبت کردم .

خیلی وقتها ازتون دلگیر شدم .

خیلی وقتها به خاطرتون گریه کردم .

خیلی وقتها از این بلاگ متنقر شدم .

خیلی وقتها  ازتون متنفر شدم .

خیلی وقتها هم به ساده لوحی خودم خندیدم .

و با اینکه از دروغ خیلی متنفرم ، اما دروغ هم گفتم .

و باز هم اعتراف میکنم که :

خیلی وقتها حتی اگر ازتون دلخور هم باشم ، براتون دعا میکنم .

خیلی وقتها خدا رو شکر میکنم که اینجا افتتاح شد و بهونه شد واسه آشنایی با ... .

خیلی وقتها خندیدم و شاد بودم .

خیلی وقتها دوستتون دارم .

خیلی وقتها سنگ صبورم بودید .

خیلی وقتها آنقدر به من لطف کردید  و من را شرمنده مهربانی هایتان کردید که اشکم را در آوردید .

خیلی وقتها حرم که میرم ، اول از همه واسه شماها دعا میکنم . چه اجابت شود ، چه نشود !

                                                             ***

حالا ازتون میخوام که هرچی گله از من دارید رو فراموش کنید .  منو ببخشید . ازتون خواهش میکنم . من که نمیدونم دو دقیقه ی دیگه زنده هستم یا نه . شاید دیگه فرصتی نباشه برای حلالیت طلبیدن . اگر هم که از من خیلی گله دارید و دلخورید ، بهم بگین . نترسین بابا . کاریتون که نمیکنم . سعی میکنم حلش کنم . خواهش میکنم . فراموش کنید . آلزایمر دچارتان شود خواهشا .

از همه ی شما . از دوستانم از خواهران و برادرانم . از خبرنگارهای عزیز . از هرکسی که اینجا میاد و میره و من نمیشناسمش.

.

اینم آخر عاقبت ما بلاگ نویس ها :

امسال یلدا نداریم گویا . یادش بخیر دو سال پیش ، یلدای خاطره انگیزی داشتیم . روح ناصر عبد اللهی احضار کردیم . یادش بخیر   

 

                 شاید....

ای معنی انتــــظار ،  یک لحظه  بایست

دیوانه شدم به خاطــرت ، کافی نیست ؟

برگــرد و نگاهــم کن و یک جمله بگـــو

تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟

نوشته شده توسط فاطمه در 15:34 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 26 آذر1387
دمت گرم !

فتبارک الله احسن الخالقین .....

منتظر زیدی

دمت گرم....یه این میگن خبرنگار....حسرت خوردم به شجاعتش ....

نوشته شده توسط فاطمه در 10:9 | لينک به اين مطلب
سه شنبه 19 آذر1387
مرسی سرهنگ !

حدود ساعت 18 بود و من مشغول خوندن کتاب " آیین نامه " برای امتحان فردا بودم ، که یکی از دوستام که داروسازی میخونه ، بهم sms داد که من الان کنار "فاطمه دوستی" هستم . باورم نمیشد . یعنی خودش بود؟ یک آن برگشتم به حدود هشت سال پیش ، به دبستان شهید .... و به نیمکت آخر کلاس که من و فاطمه کنار هم می نشستیم . اسم هر دویمان فاطمه بود . تقریبا شبیه هم . جفتمان تپل تقریبا و درسخوان و به قول معلم عزیزمان خانم علوی که میگفت تنها تفاوت شما دو نفر درفامیلی تان است . اینکه او دوستی بود و من قهری !

میگفت باید فامیل هایتان را تلفیق کرد تا یک چیز بدردبخور از آب در بیاید .

او هم داروسازی قبول شده و حالا با دوست من دوست . از صمیم قلبم خوشحال شدم که در چنین رشته ایی قبول شده و ازطرفی هم دلم به حال خودم سوخت که این سالها اولویت هایم را نادیده گرفتم و پله های ترقی را به جای طی کردن ، طی کشیده ام لابد .

کتاب را بستم . هم خوشحال بودم و هم ناراحت . افسردگی گرفتم . به این فکر کردم که کاش این 6 ماه را برای کنکور میخواندم عین آدم و دوباره کنکور شرکت میکردم و کتابهای تست هم دست نخورده و تمییز ، به کتابفروشی فروخته نمیشد .

فردایش که سرهنگ داشت برگه ام را صحیح میکرد ، یک نگاه عطوفتانه کرد و گفت : " دخترم ! شما رشته ات معماریه ؟ ".... گفتم : " نه ، چطور مگه ؟! " ... گفت :" آخه تا به حال ندیده بودم که کسی اینقدر زیبا و قشنگ این خونه های تست رو پر کرده باشه . " ... گفتم : " مرسی . لطف دارید .".... گفت پس معلومه خیلی با سلیقه ایی ، حالا چی میخونی ؟! " ... گفتم : " پرستاری " ... گفت : " آفرین ! پس قراره فرشته نجات بشی ! خیلی عالیه . کمک به خلق . کمک به جامعه . کمک به خلق ." ... تا آخر که پرونده ام را مهر میزد ، مدام میگفت کمک به خلق ، کمک به جامعه ... .

بچه های کلاس بد بد نگاه میکردند . سرهنگ خشن ، مهربان شده بود . چشمک میزدند و میگفتند : " ای کلک آشناته ؟! " .... همش لطف خدا بود .... ذهنم بدجوری درگیر شده بود ....

مرسی جناب سرهنگ ... ممنونم ... خیلی خوشحالم که قرار است بشوم نجات دهنده ... حالا فرشته بودنم پیشکش ....

دل نوشت : کربلایی زهرای عزیز ، قاصدک عزیزم که پنجشنبه عازمی به جایی که دل خیلی ها بی قراره اونجاست . قاصد ما بشو و به امام حسین (ع) بگو هوای هواداراشو داشته باشه . بگو کاری بکنه که عقده ی زیارتش توی دلمون نمونه و بی دیدار یار ، رهسپار اون دنیا نشیم . خوش به سعادتت عزیزم .

نوشته شده توسط فاطمه در 21:4 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 13 آذر1387
چهره من
ابری نیست

بادی نیست

می نشینم لب حوض

گردش ماهیها ، روشنی ، من ، گل ، آب

پاکی خوشه ی  زیست

مادرم ریحان میچیند

نان و ریحان و پنیر

آسمانی بی ابر

اطلسی هایی تر

رستگاری نزدیک

لای گلهای حیاط

نور در کاسه ی مس چه نوازش ها میریزد

نردبان از سر دیوار بلند

صبح را روی زمین می آرد

پشت لبخندی پنهان هر چیز

روزنی دارد دیوار زمان

که از آن چهره ی من پیداست

چیزهایی هست که نمیدانم چیست

میدانم سبزه ایی را بکنم خواهم مَرد

میروم بالا بالاتر تا اوج

من پَر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت ، راه

من پَر از فانوسم

من پَر از نورم و شن

و پَر از دار و درخت

پَرم از راه ، از پل ، از رود

از موج

پَرم از سایه ی برگی در آب

چه درونم تنهاست !

***

برای شهدای خبر :

ای شما !

ای تمام عاشقان آسمان !

از شما سوال میکنم :

نام یک نفر غریبه را

در شمار نامهایتان اضافه میکنید؟

 

15 آذر ، سالروز آسمانی شدن اصحاب خبر گرامی ....

روحشان شاد

 

نوشته شده توسط فاطمه در 20:58 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 12 آذر1387
پشت صحنه فیلم " زن ها فرشته اند "
نیکی کریمی  و محمدرضا شریفی نیا

 

نیکی کریمی در پشت صحنه ی فیلم " زن ها فرشته اند در حال خواندن رمان " بادبادک باز " ، با همین جلدی که من دارم !

نوشته شده توسط فاطمه در 13:34 | لينک به اين مطلب
جمعه 8 آذر1387
این روزها ....

 

این روزها تنها

حس میکنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس میکنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست میدارم

گاهی

_ از تو چه پنهان _

با سنگ ها آواز میخوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب میدانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال ، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس میکنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم

حتی اگر میشد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می پرستم...

 

این روزها گاهی کمی کمتر ، گاهی زیادی بیشتر هستم .

روزنامه نمیخوانم . همشهری جوان نمیخرم . اخبار گوش نمیدهم . فیلم و سریال نمی بینم . مدام توی اتاقم هستم و فقط " کتاب " میخوانم . فقط گزارشهای خبرنگاران را گاهی می بینم . حرف نمیزنم و شده ام مصداق " این زن حرف نمیزند " . در روز فقط دو ساعت شادم و میخندم و آن هم آن دوساعتی است که با مربی رانندگیم هستم . گاهی به اصرارش با هنرجو های بعدی هم هستم و اینجوری چهار پنج ساعتی با هم هستیم . خیلی دوستش دارم و خداکند از اس ام اس زدن هایم کلافه اش نکنم . کاش همه ی آدمها مثل او بودند... .

البته در ترک اعتیاد  به سر می برم . میخواهم بچه ی اقتصادی ای بشوم و یاد بگیرم که پس انداز کنم .

کلاس " روزنامه نگاری " ثبت نام کردم اما نرفتم و ارجاعش دادم به تابستان .

یکشنبه وقت دکتر گرفته ام . یک  " جراح " ! .... حالا بماند که برای چه....مردم ، خبرتان میکنم.

حرم میروم . امام رضا (ع) گاهی زیادی هوای آدم را دارد . دعایتان میکنم . دعایم کنید .

این هفته فیلم " تارا و تب توت فرنگی " را سه بار دیدم و باز با خودم گفتم: " کاش جای تارا بودم ... "

مدام تمرین " آرامش " ، " سکوت " ، " خوب بودن " و "خوب ماندن " میکنم .

تمام روزهای من  شده " خدا " و من تمام این با خدا بودن ها را به همه چیز ترجیح میدهم .

این روزها  تمام دفترچه های خاطراتم را  خوانده ام و خاطره های قدیمی ، خاطره های تلخ و شیرین را مرور کرده ام .

این روزها که کتابهای خوانده نشده ام ، تمام بشود . میروم سراغ کتابهای درسی و " آناتومی انسان " .

موبایلم هم یک هفته ی تمام است که روی silent است . گرچه از سکوت موبایل متنفرم اما اینجوری راحت ترم . miss call  و   sms   و  زنگ های اضطراری  را از هر ده نفر ،  یکی را جواب میدهم .

مدتی بود با قلم و دفتر غریبه شده بودم و خاطراتم را توی کامپیوترم مینوشتم اما فردا میروم و همان دفترچه ی خاطرات زیبایی که دوستش دارم را میخرم و شروع میکنم به نوشتن با شیوه ایی جدید :

به نام او ....

دفترچه ی خاطرات توت فرنگی

خلاصه اینکه :

شده ام لاک پشت .....سرم فقط توی لاک خودم می چرخد .

نوشته شده توسط فاطمه در 12:17 | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 6 آذر1387
تلقین ....

بالاخره می آید ....

روزی که همیشه منتظرش هستم می آید ....

میدانم که روزی دلش برای اشکهایم میسوزد .....

میدانم که روزی دلش برای غربت چشمانم میسوزد.....

میدانم که روزی دلش برای دلم تنگ میشود ....

میدانم که روزی قلبش برای قلبم می تپد .... .

میدانم که روزی مرا می بخشد .... .

میدانم و یقین دارم که آن روز می آید.... .

می آید ....

 این روزها مدام با خودم مرور میکنم :

 "در نبرد بین روزهای سخت و انسانهای سخت ، این انسانهای سخت هستند که می مانند نه روزهای سخت ! "

چگونه میشود سخت بود ؟

دل نوشت1 :

" آخرین درودهایم نثار آنانی باد که کاستی هایم را میدانند و باز دوستم میدارند ! "

دل نوشت2 :

مرده شوره این دلم را ببرند که وقت و بی وقت  تنگ میشود !

مرا ببخش ... ولی :

دلم برایت تنگ شده ....

دل نوشت3 :

همیشه سکوت بهترین راه حل است !

نوشته شده توسط فاطمه در 17:54 | | لينک به اين مطلب
جمعه 1 آذر1387
درخواستی ( من از شما ؛ شما از من )

درگوشی

 گاهی آنقدر برای اجابت آرزوهای عزیزانم دعا میکنم که آرزوهای

 خودم میشود "بربادرفته"

حالا میشود برای اجابت آرزوی من دعا کنی ؟

 

عکسهای درخواستی شما

هم بزرگ میشن ، هم روی عکس توضیحات ارائه شده:

دومین بوم من :

دومین تابلوی من

یکی از نقاشی های من :

نقاشی های من

جدیدترین از حرم امام رضا(ع):

جدید ترین عکسی که  از حرم گرفتم

پاشا رستمی :

پاشا رستمی

جایی که من آرامش میگیرم:

جبل النور....مزار شهدای گمنام در کوهسنگی مشهد

شرمنده ، وقت نبود بگردم یه عکس خوب پیدا کنم . دم دستی همین بود :

آزاده نامداری

این هم کامران نجف زاده که کشتین من رو :

کامران نجف زاده(جدیدترین)

از عکسهای من تشکر کنید حالا !

آقای رضا حسینی بای :

خبرنگار

از خانم پارسی پور و ترکمندی و آقای دلاوری هم که درخواست کرده بودید در اسرع وقت میگذارم .

 

نوشته شده توسط فاطمه در 22:23 | لينک به اين مطلب