تبليغاتX
//body>دوستان مهربانم به وبلاگ محکم خوش آمدید.محکم یعنی محمود احمدی نژاد ، حدیث فولادوند،کامران نجف زاده و مجید اخشابی.البته این فقط توضیح نام وبلاگم بود ولی وبلاگ در مورد هر چی که دلتون بخواد هست،میتونین ببینین.خوشحال شدم از حضورتون ." خانه ی رؤیاهایم کلبه ایست کوچک در دشت شقایق ها که تو را کم دارد،راستی کی میآیی؟" . محکم *** ساعتهای آرامش یک قلب رازگو
دوشنبه 23 دی1387
بهشتی روی زمین ...

من اینجا امام رضا دارم ....

با دوستم هماهنگ میکنیم و قرار میگذاریم . آماده میشویم و میرویم محل قرار . کمی پیاده راه می رویم . احوال پرسی میکنیم و بعد سوار اتوبوس میشویم و میرویم به سمت حرم .

ما را میگردند . خدا رو شکر بمب نداریم . التماس دعا میگوییم و می رویم . وارد که شدیم سلام میدهیم به آقا . حس غریبی دارد . اما هنوز در حسرت حال و هوای کسی هستم که مسافر است . دوست دارم ببینم چه حسی دارد . اذن دخول میخوانیم که آقا به ما اجازه ی ورود به خانه اش را بدهد . مهربان است . اجازه میدهد . همان اول که ندای قلبت را شنیدی و هوس حرم کردی ، یعنی پرونده ات امضا شده . زود باش بیا که منتظرت هستیم .

پنجره فولاد رضا ، برات کربلا میده...

با پنجره فولاد گره میزنیم . روحمان ، جسممان و آرزوهایمان را ...

حس غریبی دارد . تیپ شناسی های متفاوت ، آدم های رنگارنگ ... دو نفر آن طرف تر دارند به پای هم پیر میشوند انشاءالله . روحانی برایشان خطبه ی عقد میخواند . شیرینی پخش میکنند . از کرمان آمده بودند .

مادری زجه میزد . گریه میکرد . خودش را به پنجره فولاد دخیل بسته بود . شفای دخترش را میخواست که به کما رفته بود ... دختر جوانش ...

میرویم زیارت نامه برمیداریم . میخوانیم . گریه میکنیم . برایتان دعا میکنیم . برای همه ی ملتمسین دعا . برایتان نماز میخوانم .... گریه میکنیم ...وداع میخوانیم و برمیگردیم....سبک شدیم ....

دلتان بسوزد ، من اینجا یک همسایه ی خوب دارم ...یک همسایه بی نظیر....

به راستی که اینجا بهشتی ست روی زمین ...برایتان بهشت آرزو میکنم....

نوشته شده توسط فاطمه در 9:15 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 19 دی1387
مسافر

یادش بخیر....

زندگي دفتري از خاطره هاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم...

یکشنبه اسفند ماه سال 1383

تقریبا جزو آخرین گروه از قافله راهیان نور بودیم. بابام اومد مدرسه دنبال من و خواهرم و رفتیم خونه . وسایل را برداشتیم و به حوزه بسیج مربوطه مان رفتیم .

پلان اول :

مقدمه ی همه سفرهایی اردویی که مثه هم دیگه س .  دادن کارتهای بیمه ، یک سخنرانی توجیهی ، از زیر قرآن رد شدن و سوار اتوبوس شدن .(اتفاقا همون روز یه بارون شدیدی می بارید که خیلی صفا داشت ، یه حس غریبی بود . انگار میخوای بری کربلا )

پلان دوم :

سوار اتوبوس شدیم ، یه اتوبوس زوار در رفته که شبیه اتوبوس مش ممدلی بود که نه بوق داشت و نه صندلی ، اما صفاش به همین بود ، باید بر بال سیمرغ می نشستیم تا آبدیده ی سرنوشت شویم .

به در و پنجره اتوبوس پوستر و پرچم و ...زدن ، حسابی بسیجی شده بودیم ، بهمون بسته هایی که شامل چفیه و چیزهایی دیگر بود دادن (من خودم یه چفیه دارم که خیلی دوسش دارم ، مال جبهه بابام بوده ، به همه جا هم تبرکش کردم ، مکه ، کربلا و ...) .

نوارهای مذهبی و صدای حاج صادق آهنگران که پخش میشد ، انگاری داری میری جبهه .

من و مامانم و خواهرم با هم بودیم ،تقریبا  وسطای اتوبوس نشسته بودیم ، رفقای خوبی هم پیدا کردیم .

سمانه دختری مهربان که متاسفانه مادرش رو از دست داده بود .

طیبه دختری ساده و بی آلایش که داغ پدر بر قلبش سنگینی میکرد .

فرزانه دختری مهربان و دوست داشتنی و احساساتی .

و خانم رحیمی که ماجرای زندگیش تو رو یاد داستان لیلی و مجنون می انداخت .(قم که رفتیم خیلی گریه کرد ، میگفت یاد اولین سفری که با همسرم اومدم افتادم که چقدر خوش گذشت و از فوت همسرش دیگه سفری نرفته بود تا الان )

پلان سوم :

از پشت سر راننده یه پرده وصل کرده بودیم که تقریبا راحت باشیم ....خیلی گروه صمیمی و خوبی بود ، چه ادا اطواری که در نمی آوردیم ، یادش بخیر ، طرز تهیه لواشک رو هم از یه حاج خانومی یاد گرفتم .

توی راهروی اتوبوس پتو پهن کرده بودیم و نوبتی بعضیها میخوابیدن ، نصفه شبی دیدیم الانه که سیل بیاد چون بارون می بارید و از سقف  سالم اتوبوس آب چکه چکه میکرد .

پلان چهارم :

در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان

شرط اول قدم آن است که عاشق باشی

از خیلی از شهرها گذشتیم ، توی خیلی هاشون هم توقف کوتاهی داشتیم ، جمکران ، مرقد امام هم رفتیم .

مرکزی ، اراک ، بروجرد و ....

بالاخره ساعت 6:35صبح روز سه شنبه به منطقه اهواز رسیدیم (اندیمشک و شوش و دزفول را گذراندیم ) پادگان چراغچی (حمیدیه) یا اردوگاه ثامن الائمه محل استقرار ما بود در خوزستان . (طفلی این سربازا چی میکشن ، به هر حال باید یکمی سختی کشید تا قدر دونست ) . از شام وناهار هم بگم که عجب ماجراهایی داشتیم . یادمه یه بار ساعت 4 ظهر ناهار خوردیم . رستوران یاس ، اول شهر قم که عجب ماجراهایی داشت . ولی خداوکیلی مسئول ما خیلی مرد نازنینی بود . خیلی جاهای اضافه بر سازمان ما رو می برد و خداییش خیلی تحویلمون گرفتن . با نفری 30 هزارتومان ایران گردی هم صفایی داره واس خودش .

اولین مقصد ما شلمچه بود . از شهر خوزستان که عبور میکردیم ، مردمان خونگرم و مهربان برای ما دست تکان میدادند ، ماهم که داشتیم دیگه از پنجره پرت میشدیم پایین ، خودمون هلاک کردیم  تا جواب محبتاشون رو بدیم ، اینقده حال داد .

از نخسلتان رود سر گذشتیم . به اروند کنار رسیدیم که نوشته بود :

اینجا قطعه ای از بهشت است با وضو وارد شوید.

رفتیم داخل ، نمونه بازسازی شده عملیات والفجر 8، دورتادور بساط دست فروشها پهن بود ، ماکتهای زیبا و در کنار دریای دجله و فرات (که به سه طرف ، عراق ، فاو ، خلیج فارس راه داره)هم یه آقایی توضیحاتی رو برای ما ارائه دادن و دیده ایی نبود که اشکی از آن جاری نشود .

بالاخره به شلمچه رسیدیم ، دایی حمیدرضای من هم اینجا شهید شده.

عطر عجیبی میداد...عشق بود و امید...

وقتی رسیدیم شلمچه اذون داشتن میدادن ... مامانم که از ما جدا شد . منو خواهرم هم بعد از نماز خوندن و دعا و ... رفتیم  قسمتی که نمایشگاهی کوچیک برپا کرده بودن که از توی  سنگر و ... رد میشدی . خیلی قشنگ بود . از سنگر آخری که داشتیم رد می شدیم و تاریک هم بود ، یه دفعه صدای مسلسل رو که شنیدم یه جیغ بلند کشیدم که نگو و نپرس بعد هم ازخجالت آب شدم رفتم توی زمین ...نمیدونم این صدا سوپرایز بود یا ... بعد از همین سنگر هم یه پیرمرد خیلی  نورانی و مهربونی  ایستاده بود و مثه همه یه چفیه سفید داشت  و یه عصا (شبیه پیر بابا بود ) و بهم گفت :

نترس دخترم ، ببین تو الان از یک صدایی که واقعی نبود اینقدر ترسیدی بعد ببین اونا چه دلی داشتن و یه مقداری خیلی شیرین صحبت کرد و ماهم التماس دعا گفتیم و رفتیم ....

خیلی خوش گذشت ....

پلان پنجم :

طلائیه ، هویزه ، قدمگاه حضرت ابراهیم ، دهلاویه (نمایشگاهی از عکسهای شهیدان و مزار شهدا برپا شده بود . در سنگر عشق هم رفتیم و دورکعت نماز عشق خواندیم) ، مزار شهید آوینی ، چزابه (که یک چهارم اتوبوس توی آب بود ، اتوبوس جلویی که از مال ما زواردر رفته تر بود هم کج شده بود و الفاتحه)

ساعت 11 شب چهارشنبه هم به پل اهواز رفتیم . بیمارستان صحرایی امام حسن مجتبی (ع) ، سنگرهای انفرادی ، آرایشگاه صلواتی ، چایی صلواتی ، یخ صلواتی ، درمانگاه صلواتی و ...هم جالب بود .

شوش دانیال ، قم ، جمکران ، شاه عبد العظیم (یه فال از پسرک دست فروش دم حرم گرفتم که محشر در اومد).

پلان ششم  :

سوغاتی هم خریدم . تقریبا از هرجایی یه چیزی یادگاری خریدیم . خاک شلمچه هم تبرک آوردیم.

شنبه سفر ما به شهر عشق تمام شد و به مشهد برگشتیم .

شرمنده ، یه دفتره چهل برگه ، خیلی سعی کردم خلاصه اش کنم ....خواستید بخونید خواستید نخوانید .

ببخشید طولانیه و ببخشید چون این نوشته رو یکسال پیش نوشتم . نمیدونم چرا تصمیم گرفتم الان بذارمش.شاید ربطی به حال و هوای این روزها نداشته باشه . اما به حال و هوای دلم ...

میتونید سیو کنید بخونید و بعد بیایید کامنت بگذارید .

نوشته شده توسط فاطمه در 19:30 | | لينک به اين مطلب
جمعه 6 دی1387
تا مه راهو نپوشونده نگام کن ....

امشب همون شبیه که

            بوی محرمش میاد

                 خیمه و پرچمش میاد

                          فرشته از تو آسمون

                                        برای ماتمش میاد...

دارد کم کم از راه میرسد . عطرش  تمام کوچه ها را پر میکند و قلبها را رنگ میزند . نمیدانم چه میکند اما عجیب معجزه میکند . رنگ میزند و رنگ میزند . رنگ مهربانی ، رنگ محبت . عاشق میکندمان... .

عجب ماه دوست داشتنی و عزیزیست . دارد می آید . آی آدمها دارد میآید و من باز به امیدی ، برای  اجابت آرزویم دعا میکنم . آرزوی کربلا . آرزوی بین الحرمین . آرزوی دیدار یار .

دارد می آید . ماه نذری ، ماه حاجت ، ماه گریه ، ماه شفاعت ، ماه هیئت مادربزرگ ، ماه  مظلومیت حسین (ع) ، ماه گریه های زینب (س) ، ماه لالایی علی اصغر(ع) ، ماه نگاه نگران بی بی ، ماهِ ماهِ ما دارد از راه میرسد .... نادیدنی ها ، دیدنی میشود... .

محرم که می آید همیشه به این فکر میکنم که یا خدا به ما نزدیک تر میشود یا ما چند پله به او نزدیک تر میشویم . محرم که می آید دوباره ، بیش از هر روز سال ، بیش از هر دقیقه و ثانیه ی زندگیم ، هوس کربلا میکنم !

محرم که می آید ، "چنگ دل ، آهنگ دلکش میزند"....

نمیدانم ... امام حسین (ع) لابد مرا دوست ندارد که دعوتم نمیکند . اما من خیلی دوستش دارم . خیلی ، بیش از همه ....خیلی هم دل تنگش میشوم ....

حسین جان !

یک آدم . اصلا نه ، یک گنهکار که تنها دلخوشیش زیارت توست ، منتظر نگاهت می ماند ، نگاهش کن .

خدایا !

نگذار  عقده ی زیارتش در دلم بماند . نگذار ... " ناله ی عشقست و آتش میزند " ...

پ . ن ۱ : چون امسال روز اول محرم دوشنبه است . خواندن سوره ی " واقعه " به مدّت ۱۴روز(دقیق نمیدونم ) و بدین صورت که روز اول یکی ، روز دوم دوتا و ... بخوانید که خیلی حاجت میدهد.

پ . ن ۲ : اسامی آنهایی که در ختم قرآن شرکت کرده اند و اینکه کدام آیات را بخوانند را در همان پست نوشته ام . حتما بخوانید ها . بعضی ها را خودم اضافه کرده ام . اگر نمیخواهید بخوانید به من بگویید .

پ . ن  ۳ : من به تنهایی یک چلچله در کنج قفس ، بند بند وجودم همه در حسرت یک پرواز است...

دوست من من بلاگ ساخته....بهش سر بزنید!!

نوشته شده توسط فاطمه در 10:55 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 3 دی1387
جایزه ادبی !
امروزسه شنبه سوم دی ماه ۱۳۸۷ ، که سالگرد یک روز خاطره انگیز برایم بود ، خاطره انگیز تر شد....

خیلی خوشحالم...وقتی بهم زنگ زدن ، خیلی گریه کردم...حالا چون دقیق نمیدونم ، بعدا بهتون خبر میدم...

.

اول که آف یکی از بچه ها را خواندم ، سریع رفتم توی سایت اولین جشنواره جایزه ادبی ایران و همون طرحی که خیلی وقت پیش دوست داشتم به عنوان فیلمنامه به یک کارگردان بدهم را به صورت داستان کوتاه درآوردم و برایشان ارسال کردم . آخر شهریور 87 .

تا اینکه دیروز با بنده تماس گرفتند و گفتند که شما به عنوان رئیس دایرة المعارف جایزه ادبی ایران شناخته شدید . منو میگی کلی ذوق کردم . اینقد که اصلا شوکه شده بودم و اصلا حرفهای یارو رو نمی شنیدم . تازه تا 10 دقیقه بعدشم گریه میکردم از فرط خوشحالی .

گفتن یه ایمیل میزنیم و توضیحات کامل رو میدیم . من هم کماکان منتظر ایمیل بودم . تا اینکه امروز ایمیل ( شونصد صفحه ایی )را خواندم و دیدم که پس از تبریکات صمیمانه ی فراوان ، نوشته که فرم پر کنید و مبلغ 19500 تومان هم ، با 30 درصد تخفیف هست تازه !!!! برایمان ارسال کنید با یک بیوگرافی که زیبا در مورد خودتان نوشته اید و یک عکس شیک (نه پرسنلی؛ باید برم آتلیه بگیرم ) ؛ برایمان بفرستید .

تا در اردیبهشت 88 در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ، رونمایی شود و کتاب در سطح خارج از کشور هم میره و من میشم یه چیزایی تو مایه های مارال عظیمی (ساناز و آراس به عنوان همراه میپذیریم)....

و زنگ زدم و گفتن وابسته به هیچ نهاد دولتی نیست . اما انتشاراتش معروف است و برگزیده هم هست.

حالا جایزه که نمیدن اما به قول خودشون فرصتیه برای دیدن شدن شما . حالا پدرم میگن نمیخواد بفرستی . سرکاریه ، کلاهبرداریه .....

من چیکار کنم؟

تا ده دی هم فرصت هست .... .

میخوام یک ختم قرآن بگیرم واسه تموم بابا بزرگهایی که الان پیش ما نیستن ، مخصوصا بابا بزرگی که تازه از بین ما رفته ، بابابزرگ آبجی سمیه .... هرکسی که میخواد شرکت کنه ، حتما تا جمعه در نظرات بنویسه تا بعد بهش اعلام کنم که از کجا تا کجا باید بخونه .

به یاد بابا بزرگها ....

.

کسانی که تا کنون در ختم قرآن شرکت کرده اند :

چون تعداد زیاد بودند . نفری 156 آیه از اول تقسیم کردم . تعداد آیاتش که یکیه . حالا یکی کوتاه تر میشه ، یکی بلند تر . التماس دعا . راستی برای آقای مهدی آذر مکان و من هم اگر دوست داشتید دعا کنید که بانی شدیم واسه ختم قرآن .

 

نفر اول ( خودم ) : از آیه 1 بقره تا 156 سوره بقره

نفر دوم ( مامانم ) : از آیه 156 بقره تا 26 ال عمران

نفر سوم ( قاصدک 14 ) : از آیه 26 آل عمران تا 182 آل عمران

نفر چهارم (منادا) : از آیه 182 آل عمران تا 138 نساء

نفر پنجم (مهدی آذرمکان ) : از آیه 138 نساء تا 120 مائده

نفر ششم ( آبجی سمیه  ) : از  آیه 1 انعام تا 156 انعام

نفر هفتم ( خواهر سمیه1 ) :  از آیه 156 انعام تا 147 اعراف

نفر هشتم ( خواهر سمیه 2 ) : از آیه 147 اعراف تا 22 توبه

نفر نهم(نفیسه ) : از آیه 22 توبه تا 49 یونس

نفر دهم (پاییز ؛ هم بغض ) : از آیه از 49 یونس تا 96 هود

نفر یازدهم (زینب / آشنا ) : از آیه 96 هود تا 23 رعد

نفر دوازدهم ( چیستا ) : از آیه 23 رعد تا 84 حجر

نفر سیزدهم ( پرنده ای در قفس ) : از آیه 84 حجر تا 13 اسراء

نفر چهاردهم ( صاحبدل بیدل ) : از آیه 13 اسراء تا 58 کهف

نفر پانزدهم (لادن ) : از ایه 58 کهف تا 6 طه

نفر شانزدهم ( محدثه ) : از آیه 6 طه تا 27 انبیاء

نفر هفدهم ( زهرا_ ض) : از  آیه 27 انبیاء  تا 71 حج

نفر هجدهم (سلوا ) : از آیه 71 حج تا 30 نور

نفر نوزدهم (مریم فشندی ) : از آیه 30 نور تا 45 شعراء

نفر بیستم ( داغ لاله) : از آیه  45 شعراء  تا  201 شعراء

نفر بیست و یکم ( مینا ) : از آیه 201شعراء تا 37 قصص

نفر بیست و دوم ( نیلوفر آریایی) :از آیه  آیه 37 قصص تا 36 روم

نفر بیست و سوم ( نسرین تولدی دوباره  ) :از آیه 36 روم تا 73 احزاب

نفر بیست و چهارم ( کیمیا) : از آیه 1 سبا تا 57 یس

نفر بیست و پنجم ( ابوالفضل) : از آیه 57 یس  تا  130 صافات

نفر بیست و ششم ( مامان قاصدک) : از آیه 130 صافات تا 16 زمر

نفر بیست و هفتم ( زینب عسل باران) : از آیه 16 زمر تا 12 فصلت

نفر بیست و هشتم ( رضا سلام خداحافظی) : از آیه  12 فصلت تا 60 زخرف

نفر بیست و نهم ( فاطمه / رهاورد ) : از آیه  60 زخرف تا 35 احقاف

نفر سی ام  ( کژال) : از آیه 35 احقاف تا 36 ذاریات

نفر سی و یکم ( ریحانه نوری ) : از آیه 36 ذاریات تا 21 قمر

نفر سی و دوم ( نیوشا ) : از آیه 26 قمر تا 44 واقعه

نفر سی و سوم ( مائده - شهرفرنگ) : از آیه  44 واقعه تا 14 صف

نفر سی و چهارم  ( فرشته شیطون) : از آیه 1 جمعه تا 20 حاقه

نفر سی و پنجم ( سهراب- نشانه ها) : از آیه 20 حاقه تا 20 مزمل

نفر سی و ششم ( یاسمن- شباهنگ ) : از آیه 1 مدثر تا 30 مرسلات

نفر سی و هفتم ( آلاچیق/فاطمه ) :  از آیه 30 مرسلات تا 9 تکویر

نفر سی و هشتم ( مریم/ ستایش سادات ) : از آیه 9 تکویر تا 19 اعلی

نفر سی و نهم ( زهرا سلیمانی) : از آیه 1 غاشیه  تا 11 عادیات

نفر چهلم ( مهدیه خواهر محدثه) : از آیه 1 قارعه تا 6 ناس

نوشته شده توسط فاطمه در 13:2 | | لينک به اين مطلب