تبليغاتX
//body>دوستان مهربانم به وبلاگ محکم خوش آمدید.محکم یعنی محمود احمدی نژاد ، حدیث فولادوند،کامران نجف زاده و مجید اخشابی.البته این فقط توضیح نام وبلاگم بود ولی وبلاگ در مورد هر چی که دلتون بخواد هست،میتونین ببینین.خوشحال شدم از حضورتون ." خانه ی رؤیاهایم کلبه ایست کوچک در دشت شقایق ها که تو را کم دارد،راستی کی میآیی؟" . محکم *** ساعتهای آرامش یک قلب رازگو
جمعه 15 آبان1388
گل نرگس...
شبا رو جمع میکنم تا میزنم

رنگ روغنی به فردا میزنم

همه ی تلخی ها رو دور میریزم

طعم شیرینی به دریا میزنم

واسه ی اومدنت برنامه هاست

همه ی جاده ها آب پاشی میشه

نوک هر پرنده ایی شاخه گلیست

کف رودخونه هامون کاشی میشه

یه حساب تازه ایی باز میکنم

شکل ماهتو پس انداز میکنم...

۱-  خدا رو شکر "جمعه ایی" هست که به یادم بیاورد برای فرج ات دعا کنم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

2- یاهو مسنجر من سه روزی میشه که باز نمیشه . ایمیلم هم همینطور. چیکار کنم ؟!

۳- این عکسو ببینید :(من باهاش گریه کردم)...اسم معلم کلاس اولم خانم شاهرخی بود . یادش بخیر...

کلام آخر :

با تو ام

با تو خدا

یکمی معجزه کن...

نوشته شده توسط فاطمه در 12:43 | | لينک به اين مطلب
شنبه 9 آبان1388
آنفولانزای نوع ع ش ق...

ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه میدانم نه میخواهم بدانم

.

دلسنگ یا دلتنگ چون کوهی زمین گیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم

.

کوتاهی عمر گل از بالا نشینی ست

اکنون که می بینند خوارم ، در امانم

.

دلبسته ی افلاکم و پابسته ی خاک

فواره ایی بین زمین و آسمانم

.

آن روز اگر خود بال خود را می شکستم

اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم؟!

.

قفل قفس باز و قناری ها هراسان

دل کندن آسان نیست ! آیا میتوانم ؟!

فاضل نظری

پ.ن : "من که در تنگ برای تو تماشا دارم / با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟"

پ.ن: ازسنگهای بیابان ، خاموش بودن عجیب نیست . از ما که هم کیش موجیم این گونه ماندن عجیب است . (علیرضا قزوه)

نوشته شده توسط فاطمه در 18:58 | | لينک به اين مطلب
جمعه 8 آبان1388
رضا جان(ع) ، میلاد توست امروز...
 نشسته ام روی صندلی ، زل زده ام به تقویم روی میز و دارم به این فکر میکنم که چه بنویسم برای تو ، برای تویی که اینقدر خوبی ، مهربانی ...

چند روز دیگر تولد توست و من میخواهم نامه ایی برایت بنویسم و با یک شاخه گل رز و یک کارت "تولدت مبارک" بیایم پای بوست ، بیایم جشن تولد باشکوه تو و تولدت را تبریک بگویم ...

نگاه میکنم به 8/8/88 ...چه روز منحصر به فردی ... به این فکر میکنم که : خوش به حال "کودکی" که در این روز به دنیا بیاید ...خوش به حال "پیوندی" که در این روز بسته شود ....خوش به حال "دعایی" که در این روز اجابت شود ... خوش به حال "گرهی" که در این روز باز شود ...

هو المحبوب

آقایم سلام . سرورم سلام . منم . فاطمه . همسایه ایی در به در که مدام مزاحمت میشود و تو همیشه با مهربانی جوابش را میدهی. منم . همانی که همیشه شادی هایش ، غصه هایش ، گریه هایش و خنده هایش را برایت می آورد .منم . همان کسی که هرچه با تو حرف میزند خسته نمیشود . چقدر لذت با تو هم کلام شدن ، شیرین است ...

رفیقی میگفت هر وقت تو دل تنگمان میشوی ، صدایمان میزنی ، می آییم حرم ات و آن وقت است که میگویند "طلبیده" شده ایم . وای که من چقدر عاشق این لحظه های ناب دلتنگی تو ام . لحظه هایی که میدانی دلمان بیشتر از هرجایی تو را میخواهد که صدایمان میزنی . لحظه هایی که فقط آرامش ِ آسمان ِ حرم ِ تو آراممان میکند ... .

دل ما همیشه به دل تو راه دارد ...خدا کند دل تو نیز همیشه به دل ما راه داشته باشد...

مولای غریبم !

چند روز دیگر جشن تولد توست و من نمیدانم چرا بغضم گرفته . نمیدانم به خاطر خوبی های توست که اینگونه شده ام یا بغضم گرفته چون احساس میکنم اگر امروز حاجتم را ندهی ، دیگر امیدی برایم باقی نمی ماند ...

دلم میخواهد از تو قول بگیرم که جمعه  من حاجت گرفته از حرم ات بیرون بروم ولی  احساس میکنم بی انصافیست که همین روز تولدت را هم از تو چیزی بخواهم اما سرورم ! ما دلخوشی های کوچکی داریم که نگاه بزرگی ، همچون نگاه تو را می طلبد ...

مولایم ! جمعه میخواهم فقط و فقط برای تبریک تولدت بیایم حرم . تنها بهانه ی من تبریک تولدت باشد ، نه حاجتی و نه گرهی ...

با این همه ...

دعا میکنم که : چه آنهایی که از گوشه کنار این جهان برای عرض تبریک آمده اند و چه آنهایی که دلشان اینجاست و نشد که بیایند و از نزدیک زیارتت کنند ، به دعایی که کنج دلشان پنهان کرده اند و تنها امیدشان نگاه توست برسند و بدون عنایتت از حرم ات بیرون نروند .

دعا میکنم که اگر به صلاحمان است ما را به مقصود برسانی ...

مرا ببخش اگر نتوانستم خوب حرفهایم را برایت بنویسم ....

مرا ببخش اگر همسایه ی خوبی برایت نبوده ام. سفارشم را به "خدا" بکن . و برایمان دعا کن .

تولدت مبارک همسایه

ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت امام رضا (ع) بر تمامی عاشقان آن حضرت مبارک باد .

نائب الزیاره تان هستم انشاءالله ... .

ای بابا جان.به اونایی که مشهد زندگی میکنن میگن همسایه امام رضا (ع) یا مجاورین امام رضا(ع).حتما که نباید خونمون وصل باشه به حرم که بهم گفتین من که خونمون نزدیک حرم نیست پس چرا نوشتم همسایه.

نوشته شده توسط فاطمه در 18:9 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 22 مهر1388
تقدیم به یک عدد "عشق"...
 

نمیدانم آسمان چگونه است

و زمین چه سان

که در هرچه مینگرم

تو را می بینم

نمیدانم به چه می اندیشم

که روزهاست

خود را از یاد برده ام ...

تنها چیزی که میدانم اینست که:

هر چه دورتر میروی

یادت نزدیک تر می آید

و هر چه کمتر تو را می بینم

نقشت بیشتر در دلم می نشیند ...

 دوستت دارم

پ .ن : امام صادق (ع) : بسیار دعا کنید زیرا دعا کلید هر رحمتی است .

 

نوشته شده توسط فاطمه در 14:18 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 15 مهر1388
تشکر از رفقای مجازی !
محکم

شما رفقای مجازی ِ دوست داشتنی ِ ماه ِ من ، همیشه من را شرمنده میکنید . خواستم بابت این همه مدت فقط یک تشکر خشک و خالی اما از صمیم قلبم از همه ی کسانی که حتی یک بار قدم به این وبلاگ گذاشته اند بکنم . از همه ی شما ، سفیر و وزیر و دانشجو و نقاش و منتقد و نویسنده و خبرنگار و ... .

الان من جدا از کامنت ها و ایمیل ها و اس ام اس ها و غیره ، کلی هم نامه و هدیه و چیز میز یادگاری دارم که بار هر بار نگاه کردن بهشان ، کلی خاطره را برایم زنده میکند. امیدوارم دیگر بیش از این شرمنده ام نکنید.

در آخر از آقا صالح هم به خاطر این لوگو خیلی ممنونم . خیلی سوپرایز شدم و ذوق زده...

ممنونم بابت تمام این لحظه ها ...

این پست فقط ماله تو بود...تویی که از اهالی کلبه محکم شده ایی . جزو ساعتهایی از لحظه های آرام زندگی ام که با تو قسمت اش کردم

نوشته شده توسط فاطمه در 21:16 | | لينک به اين مطلب
جمعه 10 مهر1388
برای مادر بزرگهایی که نیستند...

مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ی تاتار عشق

خمره ی دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانی ام

" حسین پناهی "

پ .ن1 : به یاد مادربزرگی که 18 ماه است سفر کرده و به یاد دلم ...

پ.ن 2 : نمیدونم چرا من خواب آن وری ها را نمی بینم ؟ خواب دایی شهیدم ،عموی شهیدم...دلم واسشون تنگ شده...فکرکنم یک سال پیش بود خواب عموم رو دیدم ...دیدم از یه جایی که آب زیادی- مثل آبشار - عبور میکرد ، میخواستیم رد شیم ، من میترسیدم...دستمو گرفت و از اونجا ردم کرد...یه پالتوی بلند مشکی پوشیده بود...چقدر دلم واسشون تنگ شده...

پ .ن ۳ : آهنگ دلنوازان رو گذاشتم روی وبم ...(چقدر من آپ تو دی هستم)

تقدیم به ... :

میخواهم

واپسین سخنم

این باشد که:

به عشق تو ایمان دارم ...

"رابیندرانات تاگور"

نوشته شده توسط فاطمه در 12:23 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 8 مهر1388
ای خدای خسته دلان ...
 با خدا باش و پادشاهی کن

                           بی خدا باش و هرچه خواهی کن

نوشته شده توسط فاطمه در 18:30 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 1 مهر1388
مثل باران لذت ببر از زندگی....

همچون باران باش ، رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن .

نوشته شده توسط فاطمه در 23:22 | لينک به اين مطلب
یکشنبه 8 شهریور1388
همسایه طاقت بیار

امروز دوستم خبر داد که توی گروه بندی 6 نفره برای کارآموزی در بیمارستان با هم افتادیم و البته نه با آن استاد خشن ، با یک استاد جدید . البته یکی از پسرهای گروهمان اصلا قابل تحمل نیست . (همون قضیه ی مار و پونه ) . خبر بسیار خوش حال کننده ایی بود .

.

چقدر برنامه ی ماه عسل با حضور ثمره محشر شده بود .

"... خدا حتما عاشق صدای من است که دوست دارد مدام صدایش کنم. "

.

وقتی پول گیرم بیایید ، 170 تومان میدهم قبض گوشی و مثل هر بار توبه میکنم که بار آخر باشد که اینقدر زیاد میشود . آخه اون که علی دایی بید و اینقدر پولدار میگه قبض گوشیم 100 تومان میاد . شطرنجی کنید لطفا ! . با اینکه رمان "دا" را هنوز نخوانده ام اما اینکه هیچ کتابی برای خواندن نداشتم داشتم دق میکردم . رفتم و باز هم کلی کتاب خریدم و بعدش فکر کردم که قرار بود "اپیدمیولوژی" بخوانم برای ترم بعد . البته ماه شهریور یک خوبی دارد و آن هم اینست که هیچ دوستی ندارم که متولد این ماه باشد ؛ پس صرفه جویی میشود در خرید هدیه . البته هدیه روز تولد پدر هست که همیشه معضل بزرگی بوده واسه من ! این بار تصمیم گرفتیم 4 تایی با هم براش کت و شلوار بخریم.

با همه ی این تفاسیر :

1- من بدم می آید که خانواده ام چیزی نمیگویند اما اهل فامیل مدام کری میخوانند که چه خبرته اینقدر قبض ات میاد ؟ مگه تاجری ؟ مگه چیکار میکنی ؟ ... انگاری از جیب اونا میدم .

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

2- برای من لذت بخش است خریدن کتاب و وول خوردن میان قفسه های کتابفروشی "شهرکتاب " در خیابان راهنمایی .

3- هرچه دارم میدهم در راه دوست . عاشق هدیه دادن و سوغاتی خریدن و ... واسه دوستام و اونایی که دوستشون دارم هستم .

4- اصلا من پس انداز کردن بلد نیستم . عابرم هم هر ماه پر میشود و خالی میشود .

.

نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست ... .

.

همسایه طاقت بیار !

تو کمی دورتر از من گریه کن ، بخند

کمی دورتر از خودت راه برو ، ببین

کمی نزدیک مهربانی قلب ها بیا ، بشین !

قول میدهم ته خط

ما همه از سوراخ یک سوزن رد شویم .

                                                     "هیوا مسیح"

نوشته شده توسط فاطمه در 14:7 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 3 شهریور1388
در فصل گریه های بی دلیل من

به نام خدایی که از پنهان قلب های ما آگاه است ....

اول : تقدیم به کسی که از جنس دریاست ....

دارد دیر میشود

پنجره ها را که بسته ایی

در را که قفل کرده ایی

دیگر دلواپس چه هستی ؟

شیر ابر را که نمیتوانی ببندی

کنتور رعد را که نمیتوانی قطع کنی

بیا برویم !

هیچ اتفاقی نخواهد افتاد

این خانه واژه های نسوزی دارد

تو باز خواهی گشت

و همسایه ها مهربان تر خواهند شد

چندان که فکر میکنی

دیوارتان من بوده ام

" محمد علی بهمنی "

آرزویم همه اینست : نرود اشک در چشمان تو هرگز ، مگر از شوق زیاد....

دوم : حرفهای دلم ...

پ .ن 1: گاهی بغض داری بی دلیل ؛ دلت گریه میخواهد بی دلیل ؛ از خودت دلگیری بی دلیل ؛ احساس میکنی غمگینی بی دلیل ...

پ.ن 2: یا من دل نازک شده ام یا تو بی وفا .

پ.ن3 : "دلم هوای غزل کرده / هوای زمزمه در یک اتاق دربسته / که رمز هیچ کلیدی به قفل آن نخورد..."

پ.ن 4 : بازم میگم : نه صد نه صفر . 50 لطفا !

یاعلی

نوشته شده توسط فاطمه در 0:30 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 26 مرداد1388
شکایت نامه ایی علیه خودم !

الان در نقطه ایی هستم که به  شدت از خودم متنفر هستم . از برخی از خصوصیاتم متنفرم . از اعتماد به نفس پایینم متنفرم . از موبایل متنفرم . گرچه من همیشه  و به همه گفته ام "نوشتن نمیدانم و فقط گاهی برای دل خودم مینویسم." ، اما حالا از نوشتن نیز متنفرم . از این خانه متنفرم . مدتیست دکتر من را از تایپ کردن و اس ام اس داد قدغن کرده است به خاطر دستم که به شدت درد میکند اما من آدم نمیشوم . از دروغ متنفرم و همیشه سعی میکنم راستگو باشم. تو هم سعی کن .

اما اعتراف میکنم که رازدار خوبی هستم . میخواهی باور کن ، میخواهی نه !

حالم به شدت افتضاح است . نه خنده هایم خنده است ، نه شادی هایم رنگ شادی دارد . تصنعی ... بی اثر ...

من از خودم شاکی هستم . من مقصرم . من را ببخش .

دل من ...دل من ... دل من به شدت برای ماه رمضان تنگ شده . دلم برای خدا تنگ شده .

تو برایم دعا کن که "من" بتوانم خودم را تغییر دهم . کاش میشد به دنیا گفت : " بایست . من میخواهم پیاده شوم . "

دعا کن . دعا کن امشب سبک بال شوم . دعا کن باران ببارد . دعا کن که دعایت اثر دارد .

دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر / با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

همه ی حرفهای توی دلم ، فقط اینها که با تو گفتم نیست

گاه چندین هزار جمله هنوز ، همه ی حرفهای ادم نیست

باورت میشود که بسته شده همه ی آسمان آبی من ؟

و کسی که تمام من شده بود ، باورت میشود که دیگر نیست؟...

 

کی گفته این خونه قراره تعطیل بشه ؟

چه شایعاتی ....

نوشته شده توسط فاطمه در 11:12 | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 22 مرداد1388
....
.....................
نوشته شده توسط فاطمه در 21:32 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 20 مرداد1388
اسیر

1- تو آخرش منو میکشیا ....تو بدجور منو خونه خراب خودت کردی ....گفتن دوری و دوستی ، نگفتن اینقد طول بکشه ....گفتن کربلا ، نگفتن آدمو دیوونه میکنی ...تو که ما رو خونه خراب کردی....گفتی هر کی بیاد کربلا دلش آروم میشه ، نگفتی هر کی بیاد غرق در میشه . نگفتی هر کی بیاد...

گفتم کربلا میام اونی میشم که تو خواستی ، نشد !...نشد ... هر کاری کردم ...

گفتم کربلا میام اونی میشم که تو گفتی ، نشد !

گفتم کربلا میام ، دلمو فقط میدم به آقا ، نشد !

گفتم کربلا میام دلمو گره میزنم به شیش گوششو میرم . خودم که اومدم هیچی ، دلمو کندم و آوردم...کاش قلمم میشکست اینجوری نمیومدم....

تا ندیده بودم میگفتم ندیدم ، دلم خوشه یه روز می بینمو آدم میشم ، نشد ... هر کاری کردم نشد ...

قرار نبود دوریمون اینقد طول بکشه ...

مگه نگفتی هر کی زیر قبه ات دعا کنه ، دعاشو مستجاب میکنی ؟

مگه ما نگفتیم ما رو یادت نره ؟

عباس به تو بگم... (نماهنگ کربلا با صدای علیمی )

2- این متن بالا تمام حرف این روزهای من است . از وقتی از کربلا برگشته ام مدام خواب کربلا میبینم.

3- هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...

4- قسمتی از مناجات شهید دکتر مصطفی چمران: خدایا خسته شده ام ، پیر شده ام ، دلشکسته شده ام ، نا امیدم ، دیگر آرزویی ندارم . احساس میکنم که این دنیا دیگر جای من نیست . با همه وداع میکنم میخواهم فقط با خدای خود تنها باشم .خدایا به سوی تو می آیم از عالم و عالمیان میگریزم ، تو مرا در در جوار رحمت خود سکنی ده .

5- خدايا اگر آتش اندوه ، آزمون عشق ما به توست ،خوشا اندوه و اگر تو در قلب هاي آتش گرفته و دلهاي شکسته جاداري خوشا شکسته دلي ... .

6- هر چه که بیشتر فکر میکنم می بینم بیشتر از سیاست متنفر میشوم . سیاستی که دارد علایق ما را از ما میگیرد . سیاستی که باعث شده به آدمهایی که دوستشان داریم ، جور دیگری نگاه کنیم . سیاست ما را سیاسی کردند . کاش لااقل حرمت آنهایی که زمانی دوستشان داشتیم ، را نگه میداشتیم ....

7- شماره ۲۲۹ مجله خانواده سبز ، عکسی از کامران نجف زاده چاپ کرده که من درست کردم . پوسترشو برای تولد داداش کامران . ببینید.

دلشکسته

8- این پست داداش کامران رو که مربوط به فیلم دلشکسته است رو از دست ندید . فیلمی که امروز برای شانزدهمین بار دیدمش . یه حس عجیبی داره .

۹ - جالب بود واسم ؛ اینکه سحر دولت شاهی (مامان فضایی ها در سریال مسافران)همسر رامبد جوان بید . در برنامه ی تلویزیونی آورده بودنشون.

یاعلی ....محکم

نوشته شده توسط فاطمه در 20:12 | | لينک به اين مطلب
شنبه 17 مرداد1388
روزت مبارک خبرنگار

سلام...

میخواستم بگویم این روزها دلم خیلی برای واژه ی "خبرنگاری " میسوزد که  ناجوانمردانه مورد ستم بعضی از اهالی این روزگار قرار گرفته اما دیدم نه . دلم نمیسوزد . ممکن است این روزها بعضی ها دلشان خون باشد از خبرنگار و خبرنگاری ، اما خیلی های بیشتر از آن بعضی های کمتر هم عاشقانه دوستشان دارند و برای خودشان و حرفه ی ترش و شیرینشان  احترام زیادی قائلند . نمیخواهم یک طرفه به قاضی بروم . این وسط ها ممکن است بعضی ها حرمت ها را زیر پا گذاشته باشند اما خیلی ها هم به حق سخن گفتند و راه درست را انتخاب کردند . مخصوصا در این دوران عجیب  و غریب انتخابات امسال که موجی از توهین و سخنان نا به جا و ناسزا به این قشر جامعه که فقط جرمشان شاید این بود که حق " انتخاب" داشتند - مثل هر انسان دیگری- روانه شد . کسانی  که از جانشان مایه میگذارند و برای نشان دادن حقیقت آرام و قرار ندارند . کسانی که هر توهین و خشونتی را تحمل میکنند و صبر و بردباری را پیشه راهشان کردند .

حالا من در این روز گرامی !

به پاس همه ی محبتها ، تلاشها و  از خودگذشتگی هایتان بر دستان مهربانتان بوسه میزنم و بابت این همه صبوری از شما تشکر میکنم و  از خداوند منان برایتان بهترین ها را آرزو میکنم و امیدوارم که همیشه گامهایتان در بهترین مسیرها و در راه انقلاب و امام و سرافرازی ایران استوار باشد و قلمتان پر امید برای آبادی ایران بنویسد.

اجرکم عند الله

روزت مبارک

برایتان تفالی زدم به حافظ عزیز ....

گر ز دست زلف مشکینت خطائی رفت رفت

ور ز هندوی شما بر ما جفائی رفت رفت

برق عشق از خرمن پشیمنه پوشی سوخت سوخت

جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

گر دلی از غمزه ی دلدار باری برد برد

ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار

هر کدورت را که بینی چون صفائی رفت رفت

عشق بازی را تحمل باید ای دل پایدار

گر ملالی بود بود و گر خطائی رفت رفت

از سخن چینان ملالتها پدید آید ولی

چون میان همنشینان ماجرایی رفت رفت

عیب حافظ گو مکن زاهد که رفت از خانقاه

پای آزادی چه بندی گر بجائی رفت رفت

 

کامران نجف زاده در گفتگویش در گزارش ازگیرنده تا فرستنده ی لبافی (آن روی سکه ی خبرنگاران) به نظرم حرفهای جالبی زد . اینکه :

"خبرنگارهای تلویزیون مخاطبشون شاید به خاطر اینکه وسعتش بیشتره ، دشواری های خاص خودشون رو دارند نسبت به روزنامه نگار ها که آدمهای مظلومی هم هستند .

اگه کسی صبح که از در خونش میاد بیرون ، یقه اش رو خیلی بسته باشه  میگن حاج آقا التماس دعا ، اگه خیلی باز باشه یه جور دیگه بهش نگاه میکنند . تلویزیون هم مخاطبش میلیونیه و هرکسی با اون ترازوی خودش آدم رو میسنجه . از این نظر به نظرم خیلی کار دشواریه .

ما خبرنگارهای تلویزیون باید یاد بگیریم که تحمل مخالفمون رو داشته باشیم . حتی اگه به اسم نقد جانب حرمت رو فروگذاشتن ، باز هم باید به این باور برسیم که آدمها دلیلی نداره همشون شبیه هم فکر کنند . "

گزارش های میترا لبافی برای روز خبرنگار ۱۷ مرداد :

از گیرنده تا فرستند (آن روی سکه ی خبرنگاران)

روز خبرنگار-خاطرات و خطرات - قسمت اول

روز خبرنگار - خاطرات و خطرات - قسمت دوم

.

و ما هم باید یاد بگیریم که هر خبرنگاری مثل هر انسان دیگری نظر شخصی خودش را دارد و اگر نظر ما مخالف با عقیده ی وی باشد ، جانب حرمت را نگه داریم . عقاید همه ی انسان ها  که مثل هم نیست !

نوشته شده توسط فاطمه در 6:30 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 5 مرداد1388
مامن آرامش

بسم الرب الحسین

مسجد شهدای شلمچه / مزار 8 شهید گمنام

مسجد شهدای شلمچه

وقتی شنبه 20 تیر 88 پدرم آمدند و گفتند انشاءالله شنبه ی دیگر راهی هستیم کربلا ،  باورم نمیشد . باورم نمیشد قرار است یک هفته ی دیگر جایی باشم که یک عمر آرزویش را داشتم . نمیدانم حسین (ع) با دل من چه کرده . با دل همه ی ما چه کرده . اما مرا بدجوری اسیر خودش کرده . از وقتی خودم را شناختم و حسین را شناختم ، آرزویم کربلا بود . همیشه ذکر یا حسین بر زبانم بود . من عاشقش هستم  . اضطراب زیادی داشتم ؛ رسیدن یا نرسیدن . شنبه شد . 27 تیر . با یک  توپولوف فکستنی رفتیم تا اهواز تا شلمچه ، تا جایی که عطر شهدا را احساس میکنی .

نجف :

حرم امام علی (ع)

هتل المنی در نجف اشرف

نزدیک نجف که رسیدیم حس عجیبی بود . روحانی کاروان مداحی میکرد و روضه میخواند . دلهایمان هوایی شد . با اینکه راه هتل طولانی بود و باید با ماشین میرفتیم اما چون 27 رجب روز زیارتی بود و بسیار ترافیک بود ، پیاده رفتیم . " گر به شوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور " . از وادی السلام عبور کردیم به حرم امام علی (ع) رسیدیم . نمیشود وصف کرد حال و هوایش را . صفایی داشت وصف ناشدنی . حسی عجیب داشت . نگاه خاصی داشت . باورم نمیشد دارم در وادی السلام قدم میزنم . باورم نمیشود مقام هود و صالح(ع) و امام صادق(ع) و امام زمان (عج) را زیارت کردم . رفتم مسجد کوفه . خیلی با تصوراتم فرق میکرد . خیلی دوست داشتنی بود . هنوز باورم نمیشود آنجا نماز خواندم . باورم نمیشود رفتم تا محل شهادت مولا علی (ع) ، تا باب الفیل ، تا مقام حضرت ابراهیم (ع) ، دکة القضا ، دکة المعراج ، بیت الطشت ، مقام حضرت نوح(ع) ، جبرائیل(ع) ، سجاد (ع)، صادق (ع) تا محل کشتی نوح تا مرقد مسلم بن عقیل که همیشه به وفاداری اش غبطه میخورم تا مرقد مختار ، هانی بن عروه . باورم نمیشود در مسجد کوفه جایی که روزی قدمهای مولایم نوازش بخش زمین آنجا بوده قدم گذاردم و نماز خواندم . نماز مغرب و عشا را آنجا خواندیم . انگار روی آسمان قدم میزنی . رفتم تا منزل مولایمان علی ، خانه ی حسین و زینب ، مرقد میثم تمار ، کمیل بن زیاد .

امیرالمومنین

وقتی کامران نجف زاده از مسجد سهله گزارش داد خیلی گریه کردم . دوست داشتم آنجا را ببینم . جایی که امام زمانم همیشه آنجا حضور دارد . دوست داشتم آقایم را ببینم .  رفتم مسجد سهله . بغض گیرکرده در گلویم آزاد شد. درد و دل کردم با مولایم . کاش لیاقت داشتم . کاش می دیدمش . آنجا که بودیم یک مرغ عشق زیبا آمد نشست روی چادر یکی از خانم های کاروان ، مرغ عشق زیبایی که تا کنون مثالش را ندیده بودم . گفت به فال نیک میگیرم .

سامرا :

رفتم سامرا . غمکده بود . غربت عجیبی داشت . حرم امامین هادی و عسگری (ع) ، مرقد نرجس خاتون مادر امام زمانمان ، مرقد حکیمه خاتون عمه ی امام یازدهم و سرداب مقدس امام زمان . خاکش ، رواقش ، صحنش ، ضریحش همه و همه بوی غم میداد .

کاظمین :

رفتیم کاظمین ، تا حرم امامین موسی بن جعفر و امام جواد (ع) ، تا مرقد بزرگانی همچون شیخ مفید ، خواجه نصیر الدین طوسی ، سید مرتضی  ، سید رضی ، نواب اربعه .

کربلا :

رفتیم طفلان مسلم . حرمشان معصومیت خاص داشت . از معصومیتشان میسوختی . تاب نمی آوردی .

ساعت به وقت عراق نزدیک 21 شب چهارشنبه بود . دقایقی دیگر کربلا بودیم . دلم تاب نداشت . آرام نداشت . لحظه ی وصال همیشه سخت است و شیرین . روحانی روضه میخواند . باورم نمیشد . باور کن باورم نمیشد . یعنی من دعوت شده بودم ؟ منی که پر از گناهم؟ منی که لیاقتش را نداشتم؟ شاید دارم میروم که آدم شوم . دلم میخواست از اتوبوس که پیاده شدم بدوم تا حرمش . دیگر دلم طاقت نداشت . رفتیم هتل "سفیر کربلا " (میگن بهترین هتل کربلاست). پنجره ی اتاق ما رو به روی حرم امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) بود .

هتل سفیر کربلا / محل اقامت در کربلا

سفیر کربلا

غروب کربلا / از پشت شیشه ی اتوبوس

حرم حضرت ابوالفضل(ع)

مقام حضرت صاحب زمان(عج) در کربلا معلی

مجسمه مشک

حالا من رو به روی حرم ایستاده ام . رو به روی درب ورودی حرم . میترسم . میترسم داخل شوم . اشکها امانم نمیدهد . با اجازه ی اربابم وارد میشوم . دستم به ضریح میرسد . " کاش میشد عشق را تفسیر کرد "... . باورم نمیشود در حرم آقایم حسین نماز جمعه خواندنم ، دعای ندبه خواندم ، دعای کمیل خواندم . شش گوشه را زیارت کردم . آنجا که بروی دیگر نه گرمای هوا برایت طاقت فرسا میشود نه میتوانی دل بکنی  از شبهای بین الحرمین ، از ضریح عباس(ع) ، از کف العباس ، از تل زینبیه ، از خیمه گاه ، از مرقد علی اکبر(ع)  ... . کربلا عشق است . "آنجا فقط عشق باریده بود و زمین تر شده بود" . حرم حضرت ابوالفضل (ع) که میروی ابهتی عجیب دارد . چشهمایم شرم داشتند که ضریحش را نگاه کنند .آخرین بار شنبه صبح ساعت 2:30شب تا 4:10 صبح آنجا بودم . حرم امام حسین (ع) . نماز صبح را خواندیم و آمدیم . چقدر وداع سخت است از کسی که عاشقش هستی ...

تل زینبیه / کربلا

 

حرم امام حسین(ع) از پشت پنجره ی هتلمون در کربلا

*

حالا من برگشته ام . با دلی سبک شده . با قلبی آرام . آرامشی دارم که وصف ناپذیر است . من برگشته ام . صحیح و سالم . لیاقتش را نداشتیم شهید شویم . سقوط هم نکردیم . من برگشته ام و میخواهم به شما بگویم که برای تک تک تان دعا کردم . به یاد همه تان بودم . سلام همه ی شما را رساندم . نماز هم خواندم برایتان . اسم همه تان را نوشتم و در ضریح امام علی (ع) و امام حسین(ع) انداختم . گرچه نیازی نبود . کافیست دلت هوایی باشد ، کافیست یادشان باشی خودشان جوابتان را میدهند . حالا من برگشته ام با دلی که جا مانده آنجا و تاب دوری ندارد و دلتنگ است ....

حاشیه ها :

  •  لب مرز که رسیدیم بهمون گفتند  اصلا به امریکایی ها نگاه نکنید و حرفی چیزی نزنید . موقعی که پاسپورتا رو مهر میزدن به آمریکاییه یه نگاهی کردم ، اونم با تمام ذوق و شوق دستشو تکون میداد و میگفت  hello hello whats a … . د درو .
  • میخواستم سلام بدم به مولا علی (ع) گفتم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا  . بعد گفتم ا . ببخشید . اشتباه شد .
  • کوچکترین عضو کاروان ما " زینب " دختر روحانی مون بود . ۷ ماهه .

زینب خانوم

  • توی حرم امام علی(ع) و امام حسین(ع) دنبال دو تا جنازه رفتم کمی . میگن ثواب داره .
  • اولین اخباری که دیدم بعد از یک هفته اخبار شبانگاهی بود در فرودگاه اهواز که متاسفانه صدا نداشت . گزارش کامران نجف زاده از مدرسه ی کالو هم پخش شد . ورژن جدیدش البته . بابا گفتن عجب شانسی داری .
  • برای خبرنگاران عزیز خیلی خیلی دعا کردم .
  • سوغاتی من همین دعاها باشد .
  • چون به موبایل گیر میدادن ، زیاد با خودمون نمی بردیم . همین چند تا عکس رو هم به زور گرفتیم . سایزشون بزرگه .سیو کنید ببینید . روی هر عکس توضیحات لازم نوشته شده .
  • ببخشید خیلی بد نوشتم . این روزها وقت نیست چون مهمان میاد و میره و هم اینکه نمیشه توصیف کرد . انشاءالله قسمت همه مون بشه دوباره دسته جمعی باهم بریم.
  • شرمنده من گوشیم قطع شد . نمیدونم چرا . باید صبر کنم قبضش بیاد ببینم چرا قطع شده . چون من پرداخت کردم ماه قبل به موقع و دقیق اما نمیدونم چی شده .
  • وقتی داشتیم برمیگشتیم روحانی کاروان ۵ تا سوال پرسید . من ۳ تا شو جواب دادم . اول شدم . بهم جایزه دادن .کتاب .
  • یاعلی

یکشنبه ساعت ۳ بامداد رسیدیم مشهد

دلم میخواد دلم برای همیشه پیش حسین بماند...

نوشته شده توسط فاطمه در 15:30 | | لينک به اين مطلب
شنبه 27 تیر1388
کربلا کربلا ما داریم میاییم
خب دیگه ...انگاری جدی جدی داریم میریم....حلالم کنید .

پ .ن : خیلی منتظر بودم که کامنتتو بخونم ؛ نیامدی !

نوشته شده توسط فاطمه در 17:11 | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 4 تیر1388
گاهی فرشته ها گریه میکنند

فردا  شب آرزوهاست . شب اجابت دعایت . شب بغض و گریه و نیایش های عاشقانه با خدایت. شبی که میخواهی میهمان خلوت خانه ی خدا شوی .

خالصانه وضو میگیری ... عاشقانه  سجاده ات را پهن میکنی و عارفانه با معبودت درد و دل میکنی ... خدا نکند مشغله های زندگی ما را از تو دور بیاندازد ... عهد می بندی ... گریه میکنی ... آرزوهایت را روی بال فرشته ها میگذاری و برای زودتر رسیدنشان به آسمان دعا میکنی ... خدایا اگر صلاح میدانی مرا به آرزویم برسان...عزیزانت را یکی یکی به یاد می آوری ... برای تک تکشان دعا میکنی ... برای آرزوهایشان ...  بابت آن آرزوهایی که اجابت شده از خدا تشکر میکنی ... وای چه زمزمه های عاشقانه ایی....چه لحظات زیبایی .... فرشته ها گریه میکنند .... قطره های اشکت را میبوسند ... چقدر شوق فرشته ها دیدنی ست ...فرشته ها به عاشقان مژده وصال میدهند... از خدا عذرخواهی میکنی... به خدا میگویی میدانم دلت از من گرفته  اما باز به روی خودت نمی آوری ... باز عطوفتت را به رخم میکشی ... باز مرا شرمنده میکنی... تنهاترین ترانه های زندگیت را برای خدا میخوانی...گریه میکنی ...از فرش به عرش میروی.... شیرین ترین لحظه های با او بودن است .... یکی از  آسمانی ترین شبهای با او بودن ...دلت که خالی شد قرآن برمیداری و از او میشنوی و آرام میشوی ... آنوقت تمام این لحظه های ناب را قاب میگیری و بر دیوار قلبت نصب میکنی تا همیشه یادآوری شیرینی لحظات با او بودن ، تلخی  روزهای سخت زندگی را برایت شیرین کند .

حالا دیگر زمین برایت تنگ میشود و آسمان برایت دلتنگ...

این صدای ما ست ...صدایی عاشقانه که تو را میخواند ...ما را دریاب خدای مهربانمان...

خدایا ! نگاهت را از ما مگیر که همه ی امید ما نگاه توست ...

 

پ . ن ۱: اگر با من نبودش هیچ میلی ...چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

پ.ن۲ : التماس دعای مخصوص ....من حرم امام رضا(ع)میرم انشاءالله و به یادتون هستم ...

نوشته شده توسط فاطمه در 0:9 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388
the end !
به نام خدا

"اگر میخواهی کسی را به حقیقت بشناسی منگر به آنچه که دارد ، بلکه بنگر به چه مشتاق است . "

جبران خلیل جبران

.

واقعا متاسفم  برای بعضی ها که در شناخت پیدا کردن از یکدیگر مشکل دارند .

میرم تا فرصت بیشتری برای شناخت داشته باشیم ...خطاب به همه و خودم !

.

نظرات رو هم میگذارم تا اگر شکایتی هست بشنوم . امیدوارم بعضی ها از نبود من زیادی شاد بشن....

.

اگه تونستم بر میگردم ...نه خیلی دور ، نه خیلی نزدیک ....

خداحافظ همین حالا !

نوشته شده توسط فاطمه در 19:16 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 3 اردیبهشت1388
روزم مبارک

 

روز پرستار

ولادت حضرت زینب (ع) و  روز پرستار را پیشاپیش تبریک میگویم .

*فرشتگان نجات و سپید جامگانی  هستند که عشقشان زندگی است ؛

آنها که آمیخته اند ایمان و علم را

و آموخته اند صبر و شکیبایی را بر بالین بیماران

و در لحظات سخت و پر التهاب

زندگی را روحی تازه می بخشند .

* مقدمه ی کتاب فن آوردی اطلاعات در علوم پزشکی

نوشته شده توسط فاطمه در 13:2 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 18 اسفند1387
چرا فقط "سکوت" ؟
sokut-talkh

*من سوال پرسیدم

تو جواب ندادی

سوال من یک کلمه بود :

"چرا؟"

جواب تو اما هیچ !

لااقل یک کلمه بگو

"گناهم چیست ؟!"

* خودم

پ.ن : شرمنده ام . باورکنید هر روز از ۸ صبح تا ۸ شب اکثرا کلاس دارم . جمعه میام بلاگ های همه تون رو میخونم . شرمنده ام .

پرستاری مثه سربازی می مونه که فقط پوتین رو نداره !

نوشته شده توسط فاطمه در 20:45 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 29 بهمن1387
مخاطب مجهول !

همینجوری نوشتم:

من هر روز کامنتهایم را چک میکنم

گاهی یک بار

گاهی حتی چندین بار

فقط برای دلخوشی ام

که مبادا نظر تو

از دیدگانم

پنهان مانده باشد ...

من آنها را 

چند بار مرور میکنم ...

من هر روز

فقط به شوق تو

این کلبه ی مجازی را

آذین می بندم ...

من به حضور تو

من به سلیقه ی تو

من به نگاه تو

احترام میگذارم ...

من همیشه منتظرت هستم

بیا تا دیر نشده...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاعرش را نمیدانم :

گفته ای که می آیی
و اگر این حرف درست باشد
من وقت زیادی ندارم
باید آسمان را گردگیری کنم
و دستهایم را در طرح نیایشی بالا ببرم
تا باران،حیاط خانه را بشوید
باید قالیها را دوباره جارو بزنم
تا گل بدهند
پنجره ها را باید با گلاب پاک کنم
حریر آبی بر درگاه بیاویزم
و از تمام کبوترها و گنجشکهای بی کار دعوت کنم
تا بر شاخه ها بنشینند
و از شته ها تقاضا کنم
این هفته برگ ها را نخورند
و از جوشکار محل خواهش کنم

تا در ساعت ورود تو سوهان به آهن نکشد
بر میز ترمه باشد
شمعدان
شیرینی
گل محمدی
و در قوری چای تازه دم....

نوشته شده توسط فاطمه در 11:33 | لينک به اين مطلب
شنبه 26 بهمن1387
گفتگو

1 – این چند روزی که بعضی ها به من گفتند چرا آپ نمیکنی ، من چند مطلب نوشتم . حدود نه مطلب . اما نمیدانم چرا دست و دلم به گذاشتن آن توی بلاگم نمیرفت . و هم اینکه اوضاع روحی مناسبی نداشتم . به هر حال اینکه دیشب به مناسبت ورودم به دانشگاه با خدا یه دردلی داشتم . ازش خواستم که کمکم بکنه که با رشته ی پرستاری کنار بیام . و قرآن باز کردم و این آیات آمد . این آپم را خدا انتخاب کرده .  

الذین آمنوا و تطمئن قلوبهم بدکر الله الا بذکر الله تطمئن القلوب _ 28 _

الذین آمنوا و عملوالصالحات طوبی لهم و حسن مئاب _ 29_

کذلک ارسلناک فی امة قدخلت من قبلها امم لتتلوا عیلهم الذی اوحینا الیک و هم یکفرون بالرحمن قل هو ربی لا اله الا هو علیه توکلت و الیه متاب _ 30_

آنها که به خدا ایمان آورده و دلهایشان به یاد خدا آرام میگیرد آگاه شوید که خدا آرام بخش دلهاست. ۲۸

آنانکه به خدا ایمان آورده و به کار نیکو پرداختند خوشا بر احوال آنها و مقام نیکوی آنها . ۲۹

ای محمد(ص) ما تو را به میان خلقی به رسالت فرستادیم که پیش از این هم پیغمبران و امتهای دیگر به جایشان بوده و در گذشتند تا برامت آنچه از ما به وحی بر تو رسد را تلاوت کنی . و مردم به خدای مهربان کافر میشوند . بگو او خدای من است و جز آن خدایی نیست و من بر او توکل کرده ام و روی امیدم همه به سوی اوست . ۳۰

۲ - خداوندا ! مرا به اورکات اولیائت اینوایت کن تا شاید از طریق چت با آنان ، دیش وجودم به سمت تو بچرخد .

نوشته شده توسط فاطمه در 15:2 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 1 بهمن1387
برداشت آزاد

اپیزود اول :

امشب به خود آهسته میگویم                احساس خود را دار خواهم زد

داغ غمش را با دو دست خویش              بر این دل تب دار خواهم زد

دیگر نمیخواهم که احساسم                  تنها عزیزم را بیازارد

دیگر نمیخواهم به پاس عشق                بار وجودم را نگه دارد

بر شانه های مهربان او                         دیریست سنگینی بارم

او را که بی اندازه میخواهم                    حق نیست تا این حد بیازارم

پیوسته میخوانم به گوش او                   تا بی نهایت دوستت دارم

با من بمان من بی تو میمیرم                 غیر از تو از هر چیز بیزارم

باز او برای خاطر این عشق                    در پای این دل خسته میماند

چون داستان بی سرانجامی                  هر شب برایم قصه میخواند

اما رهایش میکنم اینبار                         احساس خود را دار خواهم زد

داغ غمش را با دو دست خویش             بر این دل تب دار خواهم زد

 

اپیزود دوم :

اپیزود سوم :

up بعدی من یه پست ویژه ست برای هوادارهای آقای کامران نجف زاده . امیدوارم خوشتون بیاد و براتون سوپرایز باشه . انشاءالله در اولین فرصت و بهترین موقعیت ، پست بعدی بلاگم را برایتان میگذارم . سعی کنید از دستش ندید.

نوشته شده توسط فاطمه در 8:25 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 23 دی1387
بهشتی روی زمین ...

من اینجا امام رضا دارم ....

با دوستم هماهنگ میکنیم و قرار میگذاریم . آماده میشویم و میرویم محل قرار . کمی پیاده راه می رویم . احوال پرسی میکنیم و بعد سوار اتوبوس میشویم و میرویم به سمت حرم .

ما را میگردند . خدا رو شکر بمب نداریم . التماس دعا میگوییم و می رویم . وارد که شدیم سلام میدهیم به آقا . حس غریبی دارد . اما هنوز در حسرت حال و هوای کسی هستم که مسافر است . دوست دارم ببینم چه حسی دارد . اذن دخول میخوانیم که آقا به ما اجازه ی ورود به خانه اش را بدهد . مهربان است . اجازه میدهد . همان اول که ندای قلبت را شنیدی و هوس حرم کردی ، یعنی پرونده ات امضا شده . زود باش بیا که منتظرت هستیم .

پنجره فولاد رضا ، برات کربلا میده...

با پنجره فولاد گره میزنیم . روحمان ، جسممان و آرزوهایمان را ...

حس غریبی دارد . تیپ شناسی های متفاوت ، آدم های رنگارنگ ... دو نفر آن طرف تر دارند به پای هم پیر میشوند انشاءالله . روحانی برایشان خطبه ی عقد میخواند . شیرینی پخش میکنند . از کرمان آمده بودند .

مادری زجه میزد . گریه میکرد . خودش را به پنجره فولاد دخیل بسته بود . شفای دخترش را میخواست که به کما رفته بود ... دختر جوانش ...

میرویم زیارت نامه برمیداریم . میخوانیم . گریه میکنیم . برایتان دعا میکنیم . برای همه ی ملتمسین دعا . برایتان نماز میخوانم .... گریه میکنیم ...وداع میخوانیم و برمیگردیم....سبک شدیم ....

دلتان بسوزد ، من اینجا یک همسایه ی خوب دارم ...یک همسایه بی نظیر....

به راستی که اینجا بهشتی ست روی زمین ...برایتان بهشت آرزو میکنم....

نوشته شده توسط فاطمه در 9:15 | | لينک به اين مطلب
جمعه 6 دی1387
تا مه راهو نپوشونده نگام کن ....

امشب همون شبیه که

            بوی محرمش میاد

                 خیمه و پرچمش میاد

                          فرشته از تو آسمون

                                        برای ماتمش میاد...

دارد کم کم از راه میرسد . عطرش  تمام کوچه ها را پر میکند و قلبها را رنگ میزند . نمیدانم چه میکند اما عجیب معجزه میکند . رنگ میزند و رنگ میزند . رنگ مهربانی ، رنگ محبت . عاشق میکندمان... .

عجب ماه دوست داشتنی و عزیزیست . دارد می آید . آی آدمها دارد میآید و من باز به امیدی ، برای  اجابت آرزویم دعا میکنم . آرزوی کربلا . آرزوی بین الحرمین . آرزوی دیدار یار .

دارد می آید . ماه نذری ، ماه حاجت ، ماه گریه ، ماه شفاعت ، ماه هیئت مادربزرگ ، ماه  مظلومیت حسین (ع) ، ماه گریه های زینب (س) ، ماه لالایی علی اصغر(ع) ، ماه نگاه نگران بی بی ، ماهِ ماهِ ما دارد از راه میرسد .... نادیدنی ها ، دیدنی میشود... .

محرم که می آید همیشه به این فکر میکنم که یا خدا به ما نزدیک تر میشود یا ما چند پله به او نزدیک تر میشویم . محرم که می آید دوباره ، بیش از هر روز سال ، بیش از هر دقیقه و ثانیه ی زندگیم ، هوس کربلا میکنم !

محرم که می آید ، "چنگ دل ، آهنگ دلکش میزند"....

نمیدانم ... امام حسین (ع) لابد مرا دوست ندارد که دعوتم نمیکند . اما من خیلی دوستش دارم . خیلی ، بیش از همه ....خیلی هم دل تنگش میشوم ....

حسین جان !

یک آدم . اصلا نه ، یک گنهکار که تنها دلخوشیش زیارت توست ، منتظر نگاهت می ماند ، نگاهش کن .

خدایا !

نگذار  عقده ی زیارتش در دلم بماند . نگذار ... " ناله ی عشقست و آتش میزند " ...

پ . ن ۱ : چون امسال روز اول محرم دوشنبه است . خواندن سوره ی " واقعه " به مدّت ۱۴روز(دقیق نمیدونم ) و بدین صورت که روز اول یکی ، روز دوم دوتا و ... بخوانید که خیلی حاجت میدهد.

پ . ن ۲ : اسامی آنهایی که در ختم قرآن شرکت کرده اند و اینکه کدام آیات را بخوانند را در همان پست نوشته ام . حتما بخوانید ها . بعضی ها را خودم اضافه کرده ام . اگر نمیخواهید بخوانید به من بگویید .

پ . ن  ۳ : من به تنهایی یک چلچله در کنج قفس ، بند بند وجودم همه در حسرت یک پرواز است...

دوست من من بلاگ ساخته....بهش سر بزنید!!

نوشته شده توسط فاطمه در 10:55 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 13 آذر1387
چهره من
ابری نیست

بادی نیست

می نشینم لب حوض

گردش ماهیها ، روشنی ، من ، گل ، آب

پاکی خوشه ی  زیست

مادرم ریحان میچیند

نان و ریحان و پنیر

آسمانی بی ابر

اطلسی هایی تر

رستگاری نزدیک

لای گلهای حیاط

نور در کاسه ی مس چه نوازش ها میریزد

نردبان از سر دیوار بلند

صبح را روی زمین می آرد

پشت لبخندی پنهان هر چیز

روزنی دارد دیوار زمان

که از آن چهره ی من پیداست

چیزهایی هست که نمیدانم چیست

میدانم سبزه ایی را بکنم خواهم مَرد

میروم بالا بالاتر تا اوج

من پَر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت ، راه

من پَر از فانوسم

من پَر از نورم و شن

و پَر از دار و درخت

پَرم از راه ، از پل ، از رود

از موج

پَرم از سایه ی برگی در آب

چه درونم تنهاست !

***

برای شهدای خبر :

ای شما !

ای تمام عاشقان آسمان !

از شما سوال میکنم :

نام یک نفر غریبه را

در شمار نامهایتان اضافه میکنید؟

 

15 آذر ، سالروز آسمانی شدن اصحاب خبر گرامی ....

روحشان شاد

 

نوشته شده توسط فاطمه در 20:58 | | لينک به اين مطلب
جمعه 8 آذر1387
این روزها ....

 

این روزها تنها

حس میکنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس میکنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست میدارم

گاهی

_ از تو چه پنهان _

با سنگ ها آواز میخوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب میدانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال ، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس میکنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم

حتی اگر میشد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می پرستم...

 

این روزها گاهی کمی کمتر ، گاهی زیادی بیشتر هستم .

روزنامه نمیخوانم . همشهری جوان نمیخرم . اخبار گوش نمیدهم . فیلم و سریال نمی بینم . مدام توی اتاقم هستم و فقط " کتاب " میخوانم . فقط گزارشهای خبرنگاران را گاهی می بینم . حرف نمیزنم و شده ام مصداق " این زن حرف نمیزند " . در روز فقط دو ساعت شادم و میخندم و آن هم آن دوساعتی است که با مربی رانندگیم هستم . گاهی به اصرارش با هنرجو های بعدی هم هستم و اینجوری چهار پنج ساعتی با هم هستیم . خیلی دوستش دارم و خداکند از اس ام اس زدن هایم کلافه اش نکنم . کاش همه ی آدمها مثل او بودند... .

البته در ترک اعتیاد  به سر می برم . میخواهم بچه ی اقتصادی ای بشوم و یاد بگیرم که پس انداز کنم .

کلاس " روزنامه نگاری " ثبت نام کردم اما نرفتم و ارجاعش دادم به تابستان .

یکشنبه وقت دکتر گرفته ام . یک  " جراح " ! .... حالا بماند که برای چه....مردم ، خبرتان میکنم.

حرم میروم . امام رضا (ع) گاهی زیادی هوای آدم را دارد . دعایتان میکنم . دعایم کنید .

این هفته فیلم " تارا و تب توت فرنگی " را سه بار دیدم و باز با خودم گفتم: " کاش جای تارا بودم ... "

مدام تمرین " آرامش " ، " سکوت " ، " خوب بودن " و "خوب ماندن " میکنم .

تمام روزهای من  شده " خدا " و من تمام این با خدا بودن ها را به همه چیز ترجیح میدهم .

این روزها  تمام دفترچه های خاطراتم را  خوانده ام و خاطره های قدیمی ، خاطره های تلخ و شیرین را مرور کرده ام .

این روزها که کتابهای خوانده نشده ام ، تمام بشود . میروم سراغ کتابهای درسی و " آناتومی انسان " .

موبایلم هم یک هفته ی تمام است که روی silent است . گرچه از سکوت موبایل متنفرم اما اینجوری راحت ترم . miss call  و   sms   و  زنگ های اضطراری  را از هر ده نفر ،  یکی را جواب میدهم .

مدتی بود با قلم و دفتر غریبه شده بودم و خاطراتم را توی کامپیوترم مینوشتم اما فردا میروم و همان دفترچه ی خاطرات زیبایی که دوستش دارم را میخرم و شروع میکنم به نوشتن با شیوه ایی جدید :

به نام او ....

دفترچه ی خاطرات توت فرنگی

خلاصه اینکه :

شده ام لاک پشت .....سرم فقط توی لاک خودم می چرخد .

نوشته شده توسط فاطمه در 12:17 | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 6 آذر1387
تلقین ....

بالاخره می آید ....

روزی که همیشه منتظرش هستم می آید ....

میدانم که روزی دلش برای اشکهایم میسوزد .....

میدانم که روزی دلش برای غربت چشمانم میسوزد.....

میدانم که روزی دلش برای دلم تنگ میشود ....

میدانم که روزی قلبش برای قلبم می تپد .... .

میدانم که روزی مرا می بخشد .... .

میدانم و یقین دارم که آن روز می آید.... .

می آید ....

 این روزها مدام با خودم مرور میکنم :

 "در نبرد بین روزهای سخت و انسانهای سخت ، این انسانهای سخت هستند که می مانند نه روزهای سخت ! "

چگونه میشود سخت بود ؟

دل نوشت1 :

" آخرین درودهایم نثار آنانی باد که کاستی هایم را میدانند و باز دوستم میدارند ! "

دل نوشت2 :

مرده شوره این دلم را ببرند که وقت و بی وقت  تنگ میشود !

مرا ببخش ... ولی :

دلم برایت تنگ شده ....

دل نوشت3 :

همیشه سکوت بهترین راه حل است !

نوشته شده توسط فاطمه در 17:54 | | لينک به اين مطلب