تبليغاتX
//body>دوستان مهربانم به وبلاگ محکم خوش آمدید.محکم یعنی محمود احمدی نژاد ، حدیث فولادوند،کامران نجف زاده و مجید اخشابی.البته این فقط توضیح نام وبلاگم بود ولی وبلاگ در مورد هر چی که دلتون بخواد هست،میتونین ببینین.خوشحال شدم از حضورتون ." خانه ی رؤیاهایم کلبه ایست کوچک در دشت شقایق ها که تو را کم دارد،راستی کی میآیی؟" . محکم *** ساعتهای آرامش یک قلب رازگو
جمعه 15 آبان1388
گل نرگس...
شبا رو جمع میکنم تا میزنم

رنگ روغنی به فردا میزنم

همه ی تلخی ها رو دور میریزم

طعم شیرینی به دریا میزنم

واسه ی اومدنت برنامه هاست

همه ی جاده ها آب پاشی میشه

نوک هر پرنده ایی شاخه گلیست

کف رودخونه هامون کاشی میشه

یه حساب تازه ایی باز میکنم

شکل ماهتو پس انداز میکنم...

۱-  خدا رو شکر "جمعه ایی" هست که به یادم بیاورد برای فرج ات دعا کنم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

2- یاهو مسنجر من سه روزی میشه که باز نمیشه . ایمیلم هم همینطور. چیکار کنم ؟!

۳-اهنگ بلاگمو عوض کردم.

۴- این عکسو ببینید :(من باهاش گریه کردم)...اسم معلم کلاس اولم خانم شاهرخی بود . یادش بخیر...

کلام آخر :

با تو ام

با تو خدا

یکمی معجزه کن...

نوشته شده توسط فاطمه در 12:43 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 15 مهر1388
تشکر از رفقای مجازی !
محکم

شما رفقای مجازی ِ دوست داشتنی ِ ماه ِ من ، همیشه من را شرمنده میکنید . خواستم بابت این همه مدت فقط یک تشکر خشک و خالی اما از صمیم قلبم از همه ی کسانی که حتی یک بار قدم به این وبلاگ گذاشته اند بکنم . از همه ی شما ، سفیر و وزیر و دانشجو و نقاش و منتقد و نویسنده و خبرنگار و ... .

الان من جدا از کامنت ها و ایمیل ها و اس ام اس ها و غیره ، کلی هم نامه و هدیه و چیز میز یادگاری دارم که بار هر بار نگاه کردن بهشان ، کلی خاطره را برایم زنده میکند. امیدوارم دیگر بیش از این شرمنده ام نکنید.

در آخر از آقا صالح هم به خاطر این لوگو خیلی ممنونم . خیلی سوپرایز شدم و ذوق زده...

ممنونم بابت تمام این لحظه ها ...

این پست فقط ماله تو بود...تویی که از اهالی کلبه محکم شده ایی . جزو ساعتهایی از لحظه های آرام زندگی ام که با تو قسمت اش کردم

نوشته شده توسط فاطمه در 21:16 | | لينک به اين مطلب
جمعه 10 مهر1388
برای مادر بزرگهایی که نیستند...

مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ی تاتار عشق

خمره ی دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانی ام

" حسین پناهی "

پ .ن1 : به یاد مادربزرگی که 18 ماه است سفر کرده و به یاد دلم ...

پ.ن 2 : نمیدونم چرا من خواب آن وری ها را نمی بینم ؟ خواب دایی شهیدم ،عموی شهیدم...دلم واسشون تنگ شده...فکرکنم یک سال پیش بود خواب عموم رو دیدم ...دیدم از یه جایی که آب زیادی- مثل آبشار - عبور میکرد ، میخواستیم رد شیم ، من میترسیدم...دستمو گرفت و از اونجا ردم کرد...یه پالتوی بلند مشکی پوشیده بود...چقدر دلم واسشون تنگ شده...

پ .ن ۳ : آهنگ دلنوازان رو گذاشتم روی وبم ...(چقدر من آپ تو دی هستم)

تقدیم به ... :

میخواهم

واپسین سخنم

این باشد که:

به عشق تو ایمان دارم ...

"رابیندرانات تاگور"

نوشته شده توسط فاطمه در 12:23 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 8 مهر1388
ای خدای خسته دلان ...
 با خدا باش و پادشاهی کن

                           بی خدا باش و هرچه خواهی کن

نوشته شده توسط فاطمه در 18:30 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 9 شهریور1388
خیزش عروسکهای 2 - تو هم بیا

خوب شد ماه رمضان هست که ما یادمان بیاید اگر نمیتوانیم خوب باشیم لااقل بد نباشیم . خوب شد ماه رمضان هست که تا یک سال شارژ شویم ، سبک شویم ، آرام شویم ، بیمه ی خدا شویم ، پاک شویم . خوب شد ماه رمضان هست که گاهی یادمان بیاید که کودکی با آرزوهایی بزرگ اما دستانی ناتوان و قلبی شاید امیدوار ، نگاهش به نگاه ماست . اینکه قید یک لباس یا یک کتاب یا یک چیزی که عشقمان کشیده بخریم را بزنیم و بجایش دلی را شاد کنیم که هم "خدا " لبخند بزند ، هم " او " لبخند بزند ، هم "ما " ، صفایش بیشتر است ، عشقش بیشتر است ... .

سال قبل یک بمب شادی قوی بین بچه های مجازی راه افتاد که اکنون وقتی به آن روزهای خاطره انگیز نگاهی می اندازیم ، می بینیم عجب روزهایی بود ، چقدر شیرین و چقدر انرژی بخش... .

روزی که بنا به خواهش کامران نجف زاده کاری را کردیم که انگار دیگر نمیتوانیم قیدش را بزنیم ، معتادش شده ایم و این روزها هوسش بدجوری ما را قلقلک میدهد.حتی انگار تنهایی حال نمیدهد . صفایش اینست که دسته جمعی انجام بدهیم. اینکه اینجا بنویسیم ریا هم نمیشود . خیلی ها این روزها رفتند و آمدند به وبلاگهایی که سال قبل همه یک پست به اسم " خیزش عروسک ها " داشتند و دادشان درآمده که چرا امسال خبری نیست؟

سال قبل اسمش بود : " خیزش عروسک ها " .

حالا امسال من و زهرا_ض گفتیم بانی شویم و "خیزش عروسکهای 2 " را راه بیندازیم .

طرح خیزش عروسکها یعنی:

یک هدیه ، برای یک دوست بخریم: کودکی که یتیم است ، روی تخت بیمارستان است ، سرطان دارد ، کنار خیابان گل میفروشد ، پرورشگاه و ....

 

زهرا _ ض از خیزش عروسکهای 2 میگوید .

کامران نجف زاده از خیزش عروسکهای 2 میگوید.

ندا از خیزش عروسکهای 2 میگوید.

یاعلی

نوشته شده توسط فاطمه در 20:10 | لينک به اين مطلب
یکشنبه 8 شهریور1388
همسایه طاقت بیار

امروز دوستم خبر داد که توی گروه بندی 6 نفره برای کارآموزی در بیمارستان با هم افتادیم و البته نه با آن استاد خشن ، با یک استاد جدید . البته یکی از پسرهای گروهمان اصلا قابل تحمل نیست . (همون قضیه ی مار و پونه ) . خبر بسیار خوش حال کننده ایی بود .

.

چقدر برنامه ی ماه عسل با حضور ثمره محشر شده بود .

"... خدا حتما عاشق صدای من است که دوست دارد مدام صدایش کنم. "

.

وقتی پول گیرم بیایید ، 170 تومان میدهم قبض گوشی و مثل هر بار توبه میکنم که بار آخر باشد که اینقدر زیاد میشود . آخه اون که علی دایی بید و اینقدر پولدار میگه قبض گوشیم 100 تومان میاد . شطرنجی کنید لطفا ! . با اینکه رمان "دا" را هنوز نخوانده ام اما اینکه هیچ کتابی برای خواندن نداشتم داشتم دق میکردم . رفتم و باز هم کلی کتاب خریدم و بعدش فکر کردم که قرار بود "اپیدمیولوژی" بخوانم برای ترم بعد . البته ماه شهریور یک خوبی دارد و آن هم اینست که هیچ دوستی ندارم که متولد این ماه باشد ؛ پس صرفه جویی میشود در خرید هدیه . البته هدیه روز تولد پدر هست که همیشه معضل بزرگی بوده واسه من ! این بار تصمیم گرفتیم 4 تایی با هم براش کت و شلوار بخریم.

با همه ی این تفاسیر :

1- من بدم می آید که خانواده ام چیزی نمیگویند اما اهل فامیل مدام کری میخوانند که چه خبرته اینقدر قبض ات میاد ؟ مگه تاجری ؟ مگه چیکار میکنی ؟ ... انگاری از جیب اونا میدم .

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

2- برای من لذت بخش است خریدن کتاب و وول خوردن میان قفسه های کتابفروشی "شهرکتاب " در خیابان راهنمایی .

3- هرچه دارم میدهم در راه دوست . عاشق هدیه دادن و سوغاتی خریدن و ... واسه دوستام و اونایی که دوستشون دارم هستم .

4- اصلا من پس انداز کردن بلد نیستم . عابرم هم هر ماه پر میشود و خالی میشود .

.

نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست ... .

.

همسایه طاقت بیار !

تو کمی دورتر از من گریه کن ، بخند

کمی دورتر از خودت راه برو ، ببین

کمی نزدیک مهربانی قلب ها بیا ، بشین !

قول میدهم ته خط

ما همه از سوراخ یک سوزن رد شویم .

                                                     "هیوا مسیح"

نوشته شده توسط فاطمه در 14:7 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 5 مرداد1388
مامن آرامش

بسم الرب الحسین

مسجد شهدای شلمچه / مزار 8 شهید گمنام

مسجد شهدای شلمچه

وقتی شنبه 20 تیر 88 پدرم آمدند و گفتند انشاءالله شنبه ی دیگر راهی هستیم کربلا ،  باورم نمیشد . باورم نمیشد قرار است یک هفته ی دیگر جایی باشم که یک عمر آرزویش را داشتم . نمیدانم حسین (ع) با دل من چه کرده . با دل همه ی ما چه کرده . اما مرا بدجوری اسیر خودش کرده . از وقتی خودم را شناختم و حسین را شناختم ، آرزویم کربلا بود . همیشه ذکر یا حسین بر زبانم بود . من عاشقش هستم  . اضطراب زیادی داشتم ؛ رسیدن یا نرسیدن . شنبه شد . 27 تیر . با یک  توپولوف فکستنی رفتیم تا اهواز تا شلمچه ، تا جایی که عطر شهدا را احساس میکنی .

نجف :

حرم امام علی (ع)

هتل المنی در نجف اشرف

نزدیک نجف که رسیدیم حس عجیبی بود . روحانی کاروان مداحی میکرد و روضه میخواند . دلهایمان هوایی شد . با اینکه راه هتل طولانی بود و باید با ماشین میرفتیم اما چون 27 رجب روز زیارتی بود و بسیار ترافیک بود ، پیاده رفتیم . " گر به شوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور " . از وادی السلام عبور کردیم به حرم امام علی (ع) رسیدیم . نمیشود وصف کرد حال و هوایش را . صفایی داشت وصف ناشدنی . حسی عجیب داشت . نگاه خاصی داشت . باورم نمیشد دارم در وادی السلام قدم میزنم . باورم نمیشود مقام هود و صالح(ع) و امام صادق(ع) و امام زمان (عج) را زیارت کردم . رفتم مسجد کوفه . خیلی با تصوراتم فرق میکرد . خیلی دوست داشتنی بود . هنوز باورم نمیشود آنجا نماز خواندم . باورم نمیشود رفتم تا محل شهادت مولا علی (ع) ، تا باب الفیل ، تا مقام حضرت ابراهیم (ع) ، دکة القضا ، دکة المعراج ، بیت الطشت ، مقام حضرت نوح(ع) ، جبرائیل(ع) ، سجاد (ع)، صادق (ع) تا محل کشتی نوح تا مرقد مسلم بن عقیل که همیشه به وفاداری اش غبطه میخورم تا مرقد مختار ، هانی بن عروه . باورم نمیشود در مسجد کوفه جایی که روزی قدمهای مولایم نوازش بخش زمین آنجا بوده قدم گذاردم و نماز خواندم . نماز مغرب و عشا را آنجا خواندیم . انگار روی آسمان قدم میزنی . رفتم تا منزل مولایمان علی ، خانه ی حسین و زینب ، مرقد میثم تمار ، کمیل بن زیاد .

امیرالمومنین

وقتی کامران نجف زاده از مسجد سهله گزارش داد خیلی گریه کردم . دوست داشتم آنجا را ببینم . جایی که امام زمانم همیشه آنجا حضور دارد . دوست داشتم آقایم را ببینم .  رفتم مسجد سهله . بغض گیرکرده در گلویم آزاد شد. درد و دل کردم با مولایم . کاش لیاقت داشتم . کاش می دیدمش . آنجا که بودیم یک مرغ عشق زیبا آمد نشست روی چادر یکی از خانم های کاروان ، مرغ عشق زیبایی که تا کنون مثالش را ندیده بودم . گفت به فال نیک میگیرم .

سامرا :

رفتم سامرا . غمکده بود . غربت عجیبی داشت . حرم امامین هادی و عسگری (ع) ، مرقد نرجس خاتون مادر امام زمانمان ، مرقد حکیمه خاتون عمه ی امام یازدهم و سرداب مقدس امام زمان . خاکش ، رواقش ، صحنش ، ضریحش همه و همه بوی غم میداد .

کاظمین :

رفتیم کاظمین ، تا حرم امامین موسی بن جعفر و امام جواد (ع) ، تا مرقد بزرگانی همچون شیخ مفید ، خواجه نصیر الدین طوسی ، سید مرتضی  ، سید رضی ، نواب اربعه .

کربلا :

رفتیم طفلان مسلم . حرمشان معصومیت خاص داشت . از معصومیتشان میسوختی . تاب نمی آوردی .

ساعت به وقت عراق نزدیک 21 شب چهارشنبه بود . دقایقی دیگر کربلا بودیم . دلم تاب نداشت . آرام نداشت . لحظه ی وصال همیشه سخت است و شیرین . روحانی روضه میخواند . باورم نمیشد . باور کن باورم نمیشد . یعنی من دعوت شده بودم ؟ منی که پر از گناهم؟ منی که لیاقتش را نداشتم؟ شاید دارم میروم که آدم شوم . دلم میخواست از اتوبوس که پیاده شدم بدوم تا حرمش . دیگر دلم طاقت نداشت . رفتیم هتل "سفیر کربلا " (میگن بهترین هتل کربلاست). پنجره ی اتاق ما رو به روی حرم امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) بود .

هتل سفیر کربلا / محل اقامت در کربلا

سفیر کربلا

غروب کربلا / از پشت شیشه ی اتوبوس

حرم حضرت ابوالفضل(ع)

مقام حضرت صاحب زمان(عج) در کربلا معلی

مجسمه مشک

حالا من رو به روی حرم ایستاده ام . رو به روی درب ورودی حرم . میترسم . میترسم داخل شوم . اشکها امانم نمیدهد . با اجازه ی اربابم وارد میشوم . دستم به ضریح میرسد . " کاش میشد عشق را تفسیر کرد "... . باورم نمیشود در حرم آقایم حسین نماز جمعه خواندنم ، دعای ندبه خواندم ، دعای کمیل خواندم . شش گوشه را زیارت کردم . آنجا که بروی دیگر نه گرمای هوا برایت طاقت فرسا میشود نه میتوانی دل بکنی  از شبهای بین الحرمین ، از ضریح عباس(ع) ، از کف العباس ، از تل زینبیه ، از خیمه گاه ، از مرقد علی اکبر(ع)  ... . کربلا عشق است . "آنجا فقط عشق باریده بود و زمین تر شده بود" . حرم حضرت ابوالفضل (ع) که میروی ابهتی عجیب دارد . چشهمایم شرم داشتند که ضریحش را نگاه کنند .آخرین بار شنبه صبح ساعت 2:30شب تا 4:10 صبح آنجا بودم . حرم امام حسین (ع) . نماز صبح را خواندیم و آمدیم . چقدر وداع سخت است از کسی که عاشقش هستی ...

تل زینبیه / کربلا

 

حرم امام حسین(ع) از پشت پنجره ی هتلمون در کربلا

*

حالا من برگشته ام . با دلی سبک شده . با قلبی آرام . آرامشی دارم که وصف ناپذیر است . من برگشته ام . صحیح و سالم . لیاقتش را نداشتیم شهید شویم . سقوط هم نکردیم . من برگشته ام و میخواهم به شما بگویم که برای تک تک تان دعا کردم . به یاد همه تان بودم . سلام همه ی شما را رساندم . نماز هم خواندم برایتان . اسم همه تان را نوشتم و در ضریح امام علی (ع) و امام حسین(ع) انداختم . گرچه نیازی نبود . کافیست دلت هوایی باشد ، کافیست یادشان باشی خودشان جوابتان را میدهند . حالا من برگشته ام با دلی که جا مانده آنجا و تاب دوری ندارد و دلتنگ است ....

حاشیه ها :

  •  لب مرز که رسیدیم بهمون گفتند  اصلا به امریکایی ها نگاه نکنید و حرفی چیزی نزنید . موقعی که پاسپورتا رو مهر میزدن به آمریکاییه یه نگاهی کردم ، اونم با تمام ذوق و شوق دستشو تکون میداد و میگفت  hello hello whats a … . د درو .
  • میخواستم سلام بدم به مولا علی (ع) گفتم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا  . بعد گفتم ا . ببخشید . اشتباه شد .
  • کوچکترین عضو کاروان ما " زینب " دختر روحانی مون بود . ۷ ماهه .

زینب خانوم

  • توی حرم امام علی(ع) و امام حسین(ع) دنبال دو تا جنازه رفتم کمی . میگن ثواب داره .
  • اولین اخباری که دیدم بعد از یک هفته اخبار شبانگاهی بود در فرودگاه اهواز که متاسفانه صدا نداشت . گزارش کامران نجف زاده از مدرسه ی کالو هم پخش شد . ورژن جدیدش البته . بابا گفتن عجب شانسی داری .
  • برای خبرنگاران عزیز خیلی خیلی دعا کردم .
  • سوغاتی من همین دعاها باشد .
  • چون به موبایل گیر میدادن ، زیاد با خودمون نمی بردیم . همین چند تا عکس رو هم به زور گرفتیم . سایزشون بزرگه .سیو کنید ببینید . روی هر عکس توضیحات لازم نوشته شده .
  • ببخشید خیلی بد نوشتم . این روزها وقت نیست چون مهمان میاد و میره و هم اینکه نمیشه توصیف کرد . انشاءالله قسمت همه مون بشه دوباره دسته جمعی باهم بریم.
  • شرمنده من گوشیم قطع شد . نمیدونم چرا . باید صبر کنم قبضش بیاد ببینم چرا قطع شده . چون من پرداخت کردم ماه قبل به موقع و دقیق اما نمیدونم چی شده .
  • وقتی داشتیم برمیگشتیم روحانی کاروان ۵ تا سوال پرسید . من ۳ تا شو جواب دادم . اول شدم . بهم جایزه دادن .کتاب .
  • یاعلی

یکشنبه ساعت ۳ بامداد رسیدیم مشهد

دلم میخواد دلم برای همیشه پیش حسین بماند...

نوشته شده توسط فاطمه در 15:30 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 9 فروردین1388
دوران طفولیت + مشق شب
عید دیدنی رفتیم خونه همسایه ی طبقه ی بالایی(آپارتمان ما فقط سه طبقه است با سه تا صابخونه که ما هم پرجمعیت ترینشونیم) . ایشون فقط یه دختر دارند که یک سال از بنده کوچکترند و امسال هم کنکور دارند . ما داشتیم از خاطرات دوران طفولیتمان تعریف میکردیم . از زمانی که ما یه خونه ی دو طبقه داشتیم و یکی از خاله هایم(نیس ماشاءالله زیادن) تا تحویل گرفتن خانه شان به مدت چند ماه در طبقه ی پایین ما زندگی کردند . خیلی دوران خوبی بود . اون چند ماه بیشترین خاطرات رو توی ذهن ما ثبت کرده . یک حوض کوچک توی حیاط داشتیم . کلی ماهی گرفتیم و ریختیم توی حوض . تقسیم بندی کردیم . نفری دو تا به ما رسید . من ، خواهرم ، پسرخاله و دخترخاله . جوجه های رنگی میگرفتیم و تقسیم میکردیم و هر روز در حیاط بساطی داشتیم با این ها . یک بار کلی از خرجهای اضافه مان زدیم و پولهایمان را روی هم گذاشتیم و یک نمایش اجرا کردیم . کارت دعوت دادیم ، شیرینی ، نوشابه ، ژله هم خریدیم . البته نمایش ما بخش های گوناگونی داشت . پیام بازرگانی هم داشت . " شامپو قو ، برای خانم های پر رو " و ... . آخرسرش هم شوهرخاله به ما پول دادند به عنوان جایزه . یک بار هم یادم هست که تصمیم گرفتیم ورزش صبحگاهی را شروع کنیم . همه از جمله بابام و شوهرخاله و من و خواهرم و ... رفتیم لباس ورزشی خریدیم و یک بار صبح زود راه افتادیم و رفتیم بیرون و حسابی ورزش کردیم و دیگر هیچ!

عکس تزیینی ست !

خلاصه به این قسمت خاطرات که رسیدیم دخترهمسایه مان جوگیر شد و خواست که از فردا ورزش را شروع کنیم . کله ی سحر بعد از اذان صبح نماز خوندیم و رفتیم حیاط . یک ساعت و نیم ورزش کردیم .

شیر و نان هم خریدیم و عین بچه های مثبت و ایده آل برگشتیم خانه . (فکر نکنید مثلا رفتیم توی خیابون جلوی همه پروانه رفتیم . نه مادر جان . فقط نیم ساعت آخر  واسه پیاده روی رفتیم بیرون )

بعد که آمدیم . دیدیم نه بابا . خواب به کل از سرمون پریده . دست به کار شدیم و خانه را مرتب کردیم . صبحانه آماده کردیم . آنقدر پدر و مادرمان به شوق آمده بودند که گمان میکنم ، تا صد سال آینده اموات دختر همسایه مان راحت در گور میخوابند . بس که جد اندر جد دعایش کردند .

توصیه  ورزشی :

 ورزش کنید تا سالم بمانید .

من دیشب کلی فکر کردم و دیدم جمله ایی بهتر از این نمیتونم بگم واسه تکلیف شبتون .

مشق شب :

همیشه باید رفتنی باشه ، تا بودنی احساس بشه .

 

نوشته شده توسط فاطمه در 13:40 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 19 دی1387
مسافر

یادش بخیر....

زندگي دفتري از خاطره هاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم...

یکشنبه اسفند ماه سال 1383

تقریبا جزو آخرین گروه از قافله راهیان نور بودیم. بابام اومد مدرسه دنبال من و خواهرم و رفتیم خونه . وسایل را برداشتیم و به حوزه بسیج مربوطه مان رفتیم .

پلان اول :

مقدمه ی همه سفرهایی اردویی که مثه هم دیگه س .  دادن کارتهای بیمه ، یک سخنرانی توجیهی ، از زیر قرآن رد شدن و سوار اتوبوس شدن .(اتفاقا همون روز یه بارون شدیدی می بارید که خیلی صفا داشت ، یه حس غریبی بود . انگار میخوای بری کربلا )

پلان دوم :

سوار اتوبوس شدیم ، یه اتوبوس زوار در رفته که شبیه اتوبوس مش ممدلی بود که نه بوق داشت و نه صندلی ، اما صفاش به همین بود ، باید بر بال سیمرغ می نشستیم تا آبدیده ی سرنوشت شویم .

به در و پنجره اتوبوس پوستر و پرچم و ...زدن ، حسابی بسیجی شده بودیم ، بهمون بسته هایی که شامل چفیه و چیزهایی دیگر بود دادن (من خودم یه چفیه دارم که خیلی دوسش دارم ، مال جبهه بابام بوده ، به همه جا هم تبرکش کردم ، مکه ، کربلا و ...) .

نوارهای مذهبی و صدای حاج صادق آهنگران که پخش میشد ، انگاری داری میری جبهه .

من و مامانم و خواهرم با هم بودیم ،تقریبا  وسطای اتوبوس نشسته بودیم ، رفقای خوبی هم پیدا کردیم .

سمانه دختری مهربان که متاسفانه مادرش رو از دست داده بود .

طیبه دختری ساده و بی آلایش که داغ پدر بر قلبش سنگینی میکرد .

فرزانه دختری مهربان و دوست داشتنی و احساساتی .

و خانم رحیمی که ماجرای زندگیش تو رو یاد داستان لیلی و مجنون می انداخت .(قم که رفتیم خیلی گریه کرد ، میگفت یاد اولین سفری که با همسرم اومدم افتادم که چقدر خوش گذشت و از فوت همسرش دیگه سفری نرفته بود تا الان )

پلان سوم :

از پشت سر راننده یه پرده وصل کرده بودیم که تقریبا راحت باشیم ....خیلی گروه صمیمی و خوبی بود ، چه ادا اطواری که در نمی آوردیم ، یادش بخیر ، طرز تهیه لواشک رو هم از یه حاج خانومی یاد گرفتم .

توی راهروی اتوبوس پتو پهن کرده بودیم و نوبتی بعضیها میخوابیدن ، نصفه شبی دیدیم الانه که سیل بیاد چون بارون می بارید و از سقف  سالم اتوبوس آب چکه چکه میکرد .

پلان چهارم :

در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان

شرط اول قدم آن است که عاشق باشی

از خیلی از شهرها گذشتیم ، توی خیلی هاشون هم توقف کوتاهی داشتیم ، جمکران ، مرقد امام هم رفتیم .

مرکزی ، اراک ، بروجرد و ....

بالاخره ساعت 6:35صبح روز سه شنبه به منطقه اهواز رسیدیم (اندیمشک و شوش و دزفول را گذراندیم ) پادگان چراغچی (حمیدیه) یا اردوگاه ثامن الائمه محل استقرار ما بود در خوزستان . (طفلی این سربازا چی میکشن ، به هر حال باید یکمی سختی کشید تا قدر دونست ) . از شام وناهار هم بگم که عجب ماجراهایی داشتیم . یادمه یه بار ساعت 4 ظهر ناهار خوردیم . رستوران یاس ، اول شهر قم که عجب ماجراهایی داشت . ولی خداوکیلی مسئول ما خیلی مرد نازنینی بود . خیلی جاهای اضافه بر سازمان ما رو می برد و خداییش خیلی تحویلمون گرفتن . با نفری 30 هزارتومان ایران گردی هم صفایی داره واس خودش .

اولین مقصد ما شلمچه بود . از شهر خوزستان که عبور میکردیم ، مردمان خونگرم و مهربان برای ما دست تکان میدادند ، ماهم که داشتیم دیگه از پنجره پرت میشدیم پایین ، خودمون هلاک کردیم  تا جواب محبتاشون رو بدیم ، اینقده حال داد .

از نخسلتان رود سر گذشتیم . به اروند کنار رسیدیم که نوشته بود :

اینجا قطعه ای از بهشت است با وضو وارد شوید.

رفتیم داخل ، نمونه بازسازی شده عملیات والفجر 8، دورتادور بساط دست فروشها پهن بود ، ماکتهای زیبا و در کنار دریای دجله و فرات (که به سه طرف ، عراق ، فاو ، خلیج فارس راه داره)هم یه آقایی توضیحاتی رو برای ما ارائه دادن و دیده ایی نبود که اشکی از آن جاری نشود .

بالاخره به شلمچه رسیدیم ، دایی حمیدرضای من هم اینجا شهید شده.

عطر عجیبی میداد...عشق بود و امید...

وقتی رسیدیم شلمچه اذون داشتن میدادن ... مامانم که از ما جدا شد . منو خواهرم هم بعد از نماز خوندن و دعا و ... رفتیم  قسمتی که نمایشگاهی کوچیک برپا کرده بودن که از توی  سنگر و ... رد میشدی . خیلی قشنگ بود . از سنگر آخری که داشتیم رد می شدیم و تاریک هم بود ، یه دفعه صدای مسلسل رو که شنیدم یه جیغ بلند کشیدم که نگو و نپرس بعد هم ازخجالت آب شدم رفتم توی زمین ...نمیدونم این صدا سوپرایز بود یا ... بعد از همین سنگر هم یه پیرمرد خیلی  نورانی و مهربونی  ایستاده بود و مثه همه یه چفیه سفید داشت  و یه عصا (شبیه پیر بابا بود ) و بهم گفت :

نترس دخترم ، ببین تو الان از یک صدایی که واقعی نبود اینقدر ترسیدی بعد ببین اونا چه دلی داشتن و یه مقداری خیلی شیرین صحبت کرد و ماهم التماس دعا گفتیم و رفتیم ....

خیلی خوش گذشت ....

پلان پنجم :

طلائیه ، هویزه ، قدمگاه حضرت ابراهیم ، دهلاویه (نمایشگاهی از عکسهای شهیدان و مزار شهدا برپا شده بود . در سنگر عشق هم رفتیم و دورکعت نماز عشق خواندیم) ، مزار شهید آوینی ، چزابه (که یک چهارم اتوبوس توی آب بود ، اتوبوس جلویی که از مال ما زواردر رفته تر بود هم کج شده بود و الفاتحه)

ساعت 11 شب چهارشنبه هم به پل اهواز رفتیم . بیمارستان صحرایی امام حسن مجتبی (ع) ، سنگرهای انفرادی ، آرایشگاه صلواتی ، چایی صلواتی ، یخ صلواتی ، درمانگاه صلواتی و ...هم جالب بود .

شوش دانیال ، قم ، جمکران ، شاه عبد العظیم (یه فال از پسرک دست فروش دم حرم گرفتم که محشر در اومد).

پلان ششم  :

سوغاتی هم خریدم . تقریبا از هرجایی یه چیزی یادگاری خریدیم . خاک شلمچه هم تبرک آوردیم.

شنبه سفر ما به شهر عشق تمام شد و به مشهد برگشتیم .

شرمنده ، یه دفتره چهل برگه ، خیلی سعی کردم خلاصه اش کنم ....خواستید بخونید خواستید نخوانید .

ببخشید طولانیه و ببخشید چون این نوشته رو یکسال پیش نوشتم . نمیدونم چرا تصمیم گرفتم الان بذارمش.شاید ربطی به حال و هوای این روزها نداشته باشه . اما به حال و هوای دلم ...

میتونید سیو کنید بخونید و بعد بیایید کامنت بگذارید .

نوشته شده توسط فاطمه در 19:30 | | لينک به اين مطلب
جمعه 29 آذر1387
حلالیت !

آلزایمر لطفا !

سلام به تمامی  آدمهایی که لطف میکنند و این بلاگ را میخوانند .

میخواستم یک لطفی در حق همدیگه بکنیم . میدونم که اینقدر ماه هستید که انجامش میدید . بیاین هر چی کدورت و دلخوری از هم دیگه داریم رو از قلبمون بریزیم بیرون . مگر یه آدم چقدر میخواد عمر کنه که همش دنبال انتقام باشه ؟

خب انسان جایزالخطاست . همه ی آدمها اشتباه میکنند . یکی کمتر ، یکی بیشتر .

من خودم به شخصه ، جلوی همه ی شماها  اعتراف میکنم که :

خیلی وقتها پشت سرتون غیبت کردم .

خیلی وقتها ازتون دلگیر شدم .

خیلی وقتها به خاطرتون گریه کردم .

خیلی وقتها از این بلاگ متنقر شدم .

خیلی وقتها  ازتون متنفر شدم .

خیلی وقتها هم به ساده لوحی خودم خندیدم .

و با اینکه از دروغ خیلی متنفرم ، اما دروغ هم گفتم .

و باز هم اعتراف میکنم که :

خیلی وقتها حتی اگر ازتون دلخور هم باشم ، براتون دعا میکنم .

خیلی وقتها خدا رو شکر میکنم که اینجا افتتاح شد و بهونه شد واسه آشنایی با ... .

خیلی وقتها خندیدم و شاد بودم .

خیلی وقتها دوستتون دارم .

خیلی وقتها سنگ صبورم بودید .

خیلی وقتها آنقدر به من لطف کردید  و من را شرمنده مهربانی هایتان کردید که اشکم را در آوردید .

خیلی وقتها حرم که میرم ، اول از همه واسه شماها دعا میکنم . چه اجابت شود ، چه نشود !

                                                             ***

حالا ازتون میخوام که هرچی گله از من دارید رو فراموش کنید .  منو ببخشید . ازتون خواهش میکنم . من که نمیدونم دو دقیقه ی دیگه زنده هستم یا نه . شاید دیگه فرصتی نباشه برای حلالیت طلبیدن . اگر هم که از من خیلی گله دارید و دلخورید ، بهم بگین . نترسین بابا . کاریتون که نمیکنم . سعی میکنم حلش کنم . خواهش میکنم . فراموش کنید . آلزایمر دچارتان شود خواهشا .

از همه ی شما . از دوستانم از خواهران و برادرانم . از خبرنگارهای عزیز . از هرکسی که اینجا میاد و میره و من نمیشناسمش.

.

اینم آخر عاقبت ما بلاگ نویس ها :

امسال یلدا نداریم گویا . یادش بخیر دو سال پیش ، یلدای خاطره انگیزی داشتیم . روح ناصر عبد اللهی احضار کردیم . یادش بخیر   

 

                 شاید....

ای معنی انتــــظار ،  یک لحظه  بایست

دیوانه شدم به خاطــرت ، کافی نیست ؟

برگــرد و نگاهــم کن و یک جمله بگـــو

تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟

نوشته شده توسط فاطمه در 15:34 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 19 آذر1387
مرسی سرهنگ !

حدود ساعت 18 بود و من مشغول خوندن کتاب " آیین نامه " برای امتحان فردا بودم ، که یکی از دوستام که داروسازی میخونه ، بهم sms داد که من الان کنار "فاطمه دوستی" هستم . باورم نمیشد . یعنی خودش بود؟ یک آن برگشتم به حدود هشت سال پیش ، به دبستان شهید .... و به نیمکت آخر کلاس که من و فاطمه کنار هم می نشستیم . اسم هر دویمان فاطمه بود . تقریبا شبیه هم . جفتمان تپل تقریبا و درسخوان و به قول معلم عزیزمان خانم علوی که میگفت تنها تفاوت شما دو نفر درفامیلی تان است . اینکه او دوستی بود و من قهری !

میگفت باید فامیل هایتان را تلفیق کرد تا یک چیز بدردبخور از آب در بیاید .

او هم داروسازی قبول شده و حالا با دوست من دوست . از صمیم قلبم خوشحال شدم که در چنین رشته ایی قبول شده و ازطرفی هم دلم به حال خودم سوخت که این سالها اولویت هایم را نادیده گرفتم و پله های ترقی را به جای طی کردن ، طی کشیده ام لابد .

کتاب را بستم . هم خوشحال بودم و هم ناراحت . افسردگی گرفتم . به این فکر کردم که کاش این 6 ماه را برای کنکور میخواندم عین آدم و دوباره کنکور شرکت میکردم و کتابهای تست هم دست نخورده و تمییز ، به کتابفروشی فروخته نمیشد .

فردایش که سرهنگ داشت برگه ام را صحیح میکرد ، یک نگاه عطوفتانه کرد و گفت : " دخترم ! شما رشته ات معماریه ؟ ".... گفتم : " نه ، چطور مگه ؟! " ... گفت :" آخه تا به حال ندیده بودم که کسی اینقدر زیبا و قشنگ این خونه های تست رو پر کرده باشه . " ... گفتم : " مرسی . لطف دارید .".... گفت پس معلومه خیلی با سلیقه ایی ، حالا چی میخونی ؟! " ... گفتم : " پرستاری " ... گفت : " آفرین ! پس قراره فرشته نجات بشی ! خیلی عالیه . کمک به خلق . کمک به جامعه . کمک به خلق ." ... تا آخر که پرونده ام را مهر میزد ، مدام میگفت کمک به خلق ، کمک به جامعه ... .

بچه های کلاس بد بد نگاه میکردند . سرهنگ خشن ، مهربان شده بود . چشمک میزدند و میگفتند : " ای کلک آشناته ؟! " .... همش لطف خدا بود .... ذهنم بدجوری درگیر شده بود ....

مرسی جناب سرهنگ ... ممنونم ... خیلی خوشحالم که قرار است بشوم نجات دهنده ... حالا فرشته بودنم پیشکش ....

دل نوشت : کربلایی زهرای عزیز ، قاصدک عزیزم که پنجشنبه عازمی به جایی که دل خیلی ها بی قراره اونجاست . قاصد ما بشو و به امام حسین (ع) بگو هوای هواداراشو داشته باشه . بگو کاری بکنه که عقده ی زیارتش توی دلمون نمونه و بی دیدار یار ، رهسپار اون دنیا نشیم . خوش به سعادتت عزیزم .

نوشته شده توسط فاطمه در 21:4 | | لينک به اين مطلب
شنبه 25 آبان1387
وصیت نامه داخل این دفترچه است !

صدای گریه اش از توی اتاق بلند شد. به طرف مادر بزرگ رفتم و دیدم که دفترچه ایی توی دستانش هست و مدام می بوسدش و گریه میکند و صورتش را با آن تبرک میکند و  روضه میخواند . دلش برای پسرش تنگ شده بود . اولین بار بود که دفترچه اش را می دیدم . فقط دور تا دورش خونی بود ، طوریکه وصیت نامه  قابل خواندن باشد . دیدم جای ترکش را که از صفحاتش گذر کرده بود . درست روزی که به شهادت رسیده بود ، نوشته بود و در جیبش گذاشته بود . جایی که ترکش خورده بود و به خاطر آوردم  که به خاطر وصیتش من و خواهرم اینگونه نام گرفتیم . و مرور میکنیم ....

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الذّین تابو ربّنا الله ثم استقاموا تنزل علیم الملائکة فلا خوف علیه و لا تحزن باسلام . و درود بی کران به مولا و سرور شهیدان آقا اباعبدالله الحسین و جد بزرگوراش حجة بن الحسن .

به درستیکه به حقیقت یکایک سلولهای بدنم گواهی بر وحدانیّت الله و گواهی بر رسالت بزرگ منجی بشریت حضرت خاتم النبی محمد(ص) و گواهی بر امامت شیر خدا حضرت علی میدهیم .

بارالها تو را سپاس میگویم که به من معرفت حقیقت وجودی خود را عطا کردی تا در این معرفت که راه هدایت بندگان خاص مقرب تو است به وصال تو دست یابم .

خداوند پدر و مادرم را بیامرزد که آنان وسیله ای بودند برای هدایت من به سوی تو .

سفارش من در این موقعیت حساس تنها این است که به والله قسم میخورم آنانی که اکنون از جنگ خود را به دلایل بنی اسرائیلی کنار میکشند ، فردای قیامت نامه ی عملشان را به دست چپ آنان خواهند داد . لحظه ایی به اعمالتان فکر کنید و یقین داشته باشید که روزی خواهید مرد . پس چه بهتر که این مرگ شهادت در راه معبود باشد .

مادرم امیدوارم که مرا ببخشی که بدون خداحافظی از آغوش پر محبتت رفتم و سفارش من به برادران این است که حسین وار زندگی کنند .

و به خواهرانم این است که تا میتوانند راه فاطمه زهرا و زینب سلام الله را پیشه خود سازند . خداوند به شما صبر عدم وجودم را در میان شما عطا کند .

خداوند پاداش همه ی آنانی را که در راه خدا کار میکنند را شفاعت محمد(ص) و خاندان او قرار دهد .

اگر اشتباهی در نوشته ها بود بدلیل کمی وقت است .

ساعت 2 روز یکشنبه 5/7/66

الحقیر : حمید رضا . صلواتیان

 

بی زحمت نظرات پست قبل رو توی همون پست بنویسید . با تشکر

آقای پرنده : من این پست رو به خاطر کامنتهای شما نگذاشتم . خیلی اتفاقی پیش اومد .

لطفا دیگه توی این بلاگ کامنت نگذارید . یاعلی

نوشته شده توسط فاطمه در 8:53 | | لينک به اين مطلب
شنبه 18 آبان1387
به جهان دوباره نگاه کن!

عشق تدریجی نیست ! 

معجزه

تنها زمانی میتوانیم معجزه ی زندگی را کاملا دریابیم که اجازه دهیم مسائل غیر مترقبه رخ دهد . پنجره ی قلبم را گشودم . آفتاب در اتاق دلم جاری شد و عشق روحم را اشباع کرد .

 عشق

 قبلا عاشق شده ام . عشق مانند مواد مخدر است . ابتدا احساس رهایی نابی میکنی . روز بعد ، بیشتر میخواهی . هنوز معتاد نشده ای اما این احساس را دوست داری و فکر میکنی هنوز میتوانی به همه چیز مسلط باشی . دو دقیقه به فردی که دوست داری فکر میکنی و سه ساعت به او فکر نمیکنی . اما بعد به او عادت میکنی و کاملا به او وابسته میشوی . اینک سه ساعت به او فکر میکنی و دو دقیقه او را از یاد میبری . اگر نباشد مانند معتادی میشوی که خمار است و درست همانند معتادی که سرقت میکند و خودش را خار و خفیف میکند تا به آنچه نیاز دارد برسد ، تو هم برای عشق ، دست به هرکاری میزنی .

ایمان

خداوندا !

راضی ام به رضای تو . زیرا تو از ضعف های دل بندگانت آگاهی و از هر کس مطابق با تحملش انتظار داری . عشق مرا درک کن . زیرا تنها چیزی است که واقعا به من تعلق دارد و تنها چیزی است که قادرم آن را با خود به جهانی دیگر ببرم . خداوندا عشقم را خالص بگردان . به عشقم یاری ده تا بتواند از گزند دامهای دنیا نجات یابد. 

"کنار رودخانه ی پیدرا نشستم و گریه کردم"

                                                     از :  پائولو کوئیلو

 

پ .ن 1: خواندن کتابهای پائولو کوئیلو را به همه ی شما توصیه نمیکنم . چون ممکنه با خوندش نظرهای بدی داشته باشید . زیرا باید قدرت تطبیق آن را با مسائل اسلامی و تفکرات و اندیشه های جامعه ی خودمان داشته باشید.

 پ . ن 2: همیشه توی لحظه هایی که به خوندنش نیاز دارم ، جلوی راهم سبز میشه و کتابهاشو میخرم و میخونم . هر وقت بهش نیاز دارم ، به دادم میرسه انگاری .

 پ. ن3 : خدایا منو ببخش .... مهربانم ! منو ببخش .... قاطی میکنم گاهی اوقات دیگه.... بهم حق بده ....ok?

 پ. ن 4 : در راستای فراگیر شدن طرح دهه  کرامت و روز ویژه ی دختران ، یک حکایتی را که با چشمان خود دیده ام ، تعریف میکنم .البته قصد بنده فضولی نبوده ولی از اونجایی که کنار صندلی این دو نفر ایستاده بودم ، ناخودآگاه گوش هایم تیز تر شده بود انگاری . ( برای اینکه همش نگویید این بلاگ دخترانه است ) .

 مکان : مشهد – اتوبوس شرکت واحد به سمت سجاد

× پیرزن(بنده خدا زیاد هم پیر نبود) هر چه بیشتر از پسرش و تحصیلات عالیه ی فرزندش در دانشگاه کمبریج میگفت ، دختر صمیمی تر میشد و انگاری بیشتر ذوق میکرد . کلی با هم گپ زدند و دختر نیز از رشته اش برای پیرزن میگفت . وقتی پیرزن داشت پیاده میشد ، رو به دخترک گفت: برای پسرم تازه عروس پیدا کردم . اگر نامزد نکرده بودند ، حتما تو را برایش انتخاب میکردم ، اگرچه عروس من هم خیلی ماه است . خیلی حال کردم . حال دختره بدجوری گرفته شده بود .

در همین راستا از تمامی دختران دم بخت خواهشمندیم ، جهت ترشیده نشدن ، از اتوبوس های شرکت واحد در هر مسیری که برایشان مقدور است ، استفاده کنند . ×

 پ . ن 5 : نظر به اینکه بنده مدت چند روز در افسردگی و ناخوش احوالی شدیدی به سر می بردم و احدی حال ما را نپرسید ،  فقط از  تمام فامیلهای محترم که قصد تخریب منزل ما را داشتند و به بهانه های متعددی در خانه ی ما تلپ شدند تشکر میکنم . کمی روحیه مان عوض شد . دوستان را خط قرمز میکشم ، چون اگر میمردم هم ، کسی خبر دار نمیشد .

پس : یادت باشه وقتی اومدی ، لااقل یه شاخه گل ( ترجیحا رز آبی باشه !) سر قبرم بزاری ! ( بلا از من دور باد ! آمین )

 پ .  ن  6: از اونجایی که ترم اول زبان به اتمام رسید و خیلی هم دوران خوبی بود و زیادی به ما حال داد و در حال حاضر به خاطر همین یک ترم ، کلی لول اینجانب بالا رفته و پدرجانم ترسیدند که ممکن است خطری شود ، امر فرمودند که از ترم آینده ، بی خیال کلاس زبان شوم و استراحت کنم تا اواسط دی ماه که شروع کلاسهای دانشگاست . و باز از آنجایی که نمیتوانند بنده را یک روز در خانه تحمل کنند ، بنده را در کلاسهای رانندگی ثبت نام کرده اند . ما هم از ذوق هر روز با برادر جانمان در خانه ماشین بازی میکنیم .

 پ . ن 7 : چند روز پیش در یک گردهمایی دانشجویی دعوت بودیم که از جوک های لطیف مجری کمی افسردگی مان برطرف گردید . در زیر به یکی از جوکهای ایشان که به رشته ی اینجانب مربوط میشود و موجبات بسی رضایت مندی ما را از انتخاب این رشته فراهم گردانید ، برایتان مینویسم :

سلام خانم پرستار

- سلام آقای دکتر

این بیماری که دیروز عمل قلب داشت ، حالش چطوره ؟

- حالش خیلی خوبه آقای دکتر

از کجا متوجه شدید؟

- از اونجایی که خیلی حرف زد ، هوشیار بود ، ضمناً به من پیشنهاد ازدواج هم داد .

خب کاملا مشخص شد که قلبش خوب کار میکنه ولی مغزش نه !!

 پ . ن آخر : تا هفته های آتی خدانگهدار . بی مزه گیه اینجانب را به خوشمزه گیه خودتان ببخشید و از آنجایی که چند روز پیش بنده با موتور ، ساعت 12 شب در خیابان متنهی الیه خانه مان تصادف کردم و البته فقط کمی پایم چلاق [غ] شد ، ممکن است آسیب های مغزی هم دیده باشم که در چند روز آینده معلوم خواهد شد .

(زیاد جدی نبود ها ، جوگیر نشید باز زرتی پاشید  بیایید عیادت مثلا . مامان بابام هم خبر ندارن ، نیس نگران میشن).... یاعلی

ولادت باسعادت امام رضا(ع) را به همه ی شما تبریک عرض میکنم . نایب الزیارتان خواهم بود اگر قبول باشد.

نوشته شده توسط فاطمه در 18:28 | | لينک به اين مطلب