یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰
یک روز ... یک عمر

هنوز یک هفته از مراسم عروسی خواهرم (شهریور۹۰) نگذشته بود که دوست ِ عزیزم سمیه زنگ زد و پیشنهاد یک عدد خواستگار داد . ما هم گفتیم بیایند ببینیم ... القصه این که آمدند و رفتند و این ماجرای "انتخاب" کش و قوس دار شد و دلهــــره ها و اضطراب ها و دل نگرانی ها رسید به جایی که همین پنجشنبه ، ۲۰ بهمن ماه ِ سال ِ یک هزار و سیصد و نود ، جاری شدن ِ خطبه ی عقد بین من و محسن ، در حرم ِ ضامن ِ آهو که ان شاءالله ضامن ِ خوشبختی مان شوند ، تمام ِ دلهره هایمان را بی رنگــ کرد . خطبه ی عقدی که معجزه اش را به خوبی حس میکنم ... معجزه ایی که مهربانی و محبت را ساکن قلبمان کرد . قلبی که لحظه ایی بدون ِ تلاطم نبود و حالا آرام است ... تلاطم هایی برای یک عمر زندگی ... برای من و همسر ِ نازنینم دعا کنید ... برای عاقبت بخیری مان ...

من را که به لطف ِ پروفایل ِ جامع و کاملم میشناسید ... همسر عزیزم هم محسن هوشمند است که شاید گذرتان به وبلاگش خورده باشد ... خبرنگار و روزنامه نگار ِ روزنامه خراسان ...

+ وبلاگ ِ آقای همسر با همین عنوان به روز شد ... ( سوتیتر )

  • ممنونم از سندس  ِ نازنینم برای کد سخنرانی آقا ... اسپیکر رو روشن کنید...
  • ممنونیم از مهربانی و لطف ِ آقای کلمـــــات  ، بابت ِ تبریک شان ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:21 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۰
قلب ِ ناآرام ِ من ...

شده گاهی احساس کنی قلب ات ناآرامی میکند ، تند تند می تپد و فضایی که میخواهد برای ضربان هایش کوچک است ، تنگ است ، خفه است ؟ ... شده گاهی احساس کنی هر چه بیشتر میخندی ، بیشتر غمگین میشوی ، بیشتر بغض ات میگیرد ؟ ... شده گاهی احساس کنی سنگین نَفَس میکشی ، یک چیزی درون قلبت سنگینی میکند ، از آن غم های سنگینی که مجبوری زیر ِ خنده های مصنوعی ات پنهانش کنی ؟ ... از آن غم های سنگینی که قابل ِ هضم نیست برای هیچ کس جز خودت ... قابل ِ باور نیست برای هیچ کس جز خودت ... قابل ِ فهمیدن ... قابل ِ درک کردن ... شده گاهی هیچ رفیقی نداشته باشی که سر بگذاری روی شانه هایش و گریه کنی ؟ ... که تنها باشی ... که غریب ... که گمشده ... که کسی نبیند حال ِ بد ات را ... حال ِ خیلی خیلی بد ات را ... شده گاهی روزهای بسیار منتظر ِ یک "معجزه" باشی ؟ ... منتظر ِ یک نگاه ِ مهربان که همه ی دلواپسی هایت را مرهم شود ؟ ... که آرام ات کند ... که آرام ات کند ...

پ.ن: پست ِ قبلی رو هم الان گذاشتم ... خواستید رویتش کنید ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:50 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۰
هر شب تنهـــایی ...

- انگشتهایش را محکم به توری پنجره گرفته بود و با همسرش که هنوز عقب عقب راه میرفت و نگاهش به نگاه ِ بانو بود ، خداحافظی میکرد ... داماد شدن ِ پسر ِ عزیزتر از جانش ، شوک ِ بزرگی وارد کرده بود به مادری که آرزو داشت لااقل یک بار هم که شده برای پسرش خواستگاری برود ... خسته بود از آن همه بی توجــهی ...

- پدرش سالها مدیر ِ تشریفات ِ هتل بود ... حتی بردن ِ یک لیوان آب برای پدر هم ، قوانین ِ خاص ِ خودش را داشت ... میز ناهارخوری باید بهترین چیدمان را میداشت و دیس پلو نباید بدون ِ دور چینی می بود ... گله میکرد از پدرش که باعث و بانی همه ی اینها بود ... که نمیگذاشت آرام باشند و بهانه های بنی اسرائیلی اش زندگی را برایشان جهنم کرده بود ... خسته بود از این همه وســـواسی که هدیه ی ایرادهای پدر بود  ...

- مشکوک بود ... به نبود ِ همسرش ... به این که دو هفته ای یک بار شاید گذرش بیفتد و از اهالی خانه اش یادی کند ... سراغی بگیرد ... مشکوک بود به همه ... همه را دشمن میدید ... میگفت در حق ام کوتاهی کرده ... میگفت نمانده پای قول و قرارش ... میگفت ازدواج کرده ام ، تنهاتر شده ام ... خسته بود از این همه تنهــــایی ...

- رژ لب ِ صورتی رنگش را آنچنان محکم روی لبهایش فشار میدهد که نصف میشود ... بعد غُر میزند به جان ِ فروشنده ... موهایش را پریشان میکند ... می آید وسط ِ سالن شروع میکند به رقصیدن ... هی میرقصد . هی میرقصد ... سرش گیج میرود ... می افتد روی زمین و  میزند زیر ِ گریه ... دنیــا میچرخد دور ِ سرش ...

بی توجهی ، وسواس ، تنهایی ، دنیا ، جنون ، من ، اینجا ... همه چیز اینجا آرام است ولی طعم ِ تلخی دارد ... آرامش شان که تلخ میشود ، معصومه انگشتهایش را محکم به توری پنجره گره میزند ... سارا گلایه میکند ... الهام مشکوک میشود ... دنیا دور ِ سر ِ سمانه میچرخد ... من احساس ِ غربت میکنم ...

 

+ برمیگردد به روزهایی که پرستار  ِ یک بیمارستان ِ روانی بودم ...

+ این پُست را بگذاریدش به حساب ِ تمرین نوشتن در روزهایی که نوشتن را از یاد برده ام ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:49 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۰
خاطرات ِ یک فروشنده لوازم آرایشی ...

نزدیک روز پدر است و در مغازه تنها چیزی که بیشتر به درد مردها میخورد ، ادکلن است . خانم میانسالی وارد میشود و میخواهد که یک ادکلن خوب برای " آقاشون" بیاورم :"یه چیزی که هم بوش خوب باشه ، هم موندگاریش . شیشه اش هم خوشگل باشه ... آخه آقامون وسواسیه ، هر چیزی رو نمی پسنده ..."

انوع و اقسام ادکلن ها را می آورم و از هر کدام ایرادی میگیرد . " این بوی شامپو میده ... این رو قبلا داشته ... این یکی خیلی تنده سر درد میگیرم ... این خیلی ملایمه ، زود می پره ..."

حسابی خسته میشوم و کم کم سعی میکنم یک جورهایی طرف را رد کنم اما ول کن نیست .

"میشه اون آبیه که عکس مرد روش داره رو هم بیارید ؟ "

- " نه از اون باز ندارم . شما که این ها رو نپسندیدی از اون هم خوشت نمی آد . "

"نه ، شما بیار ، من یکیشو ور میدارم . "

با اکراه باز میکنم و در کمال تعجب میگوید که همین را می برد . نفس راحتی میکشم . زن هنوز خارج نشده که مشتری دیگری وارد میشود . مشتری تازه وارد شده به خاطر بوی انواع ادکلن که در هوا پیچیده ، عطسه جانانه ای میکند . زن ناگهان برمیگردد و میگوید : "صبر اومد ، نمیخوام . "

" همشهری داستان /شهریور ۹۰ "

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 22:44 | | لينک به اين مطلب
شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۰
دلخوشی ها کم نیست !

اواخر دی ماه که رفته بودم خرید ، گذرم افتاد به کتابفروشی که جدیدا مشتری ثابتش شدم . از اونجایی که خیلی شلوغ بود ، حوصله گشت و گذار زیاد رو نداشتم اما چشمم خورد به یه کتاب ِ ریزه میزه که جلد ِ روش همچین اساسی توجه منو به خودش جلب کرد . کلی از دیدن ِ کتاب ذوق زده شدم و یک آن انگاری خیلی از خاطرات ِ ریز و درشت ِ سالهای نه چندان دورم جلوی چشام رژه رفتن . ۵۰۰۰هزارتومنی رو دادم به آقای فروشنده و از کتابفروشی اومدم بیرون و تا رسیدن ِ به خونه میخوندمش و از خوندن ِ هر خطش ، شعف زدگی خون ام میرفت بالا ...

" یادتونه؟!! ... "  /  گردآوری و تالیف : مهدی منتصری

قسمتهایی از همین کتاب رو میتونید توی ادامه مطلب بخونید ...


برچسب‌ها: خاطرات مشترک بچه های دهه شصت
ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 1:0 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۰
" همان چیزی که میخواهی بگویی و نمیتوانی... "

روزهایی که با کیان میرفتیم کتابخونه که مثلا درس بخونیم ، هر از گاهی یه کتابی رو از توی قفسه ها برمیداشتم و میخوندم ... امروز که داشتم اتاقم رو مرتب میکردم به یکی از اون شعرهایی که حین ِ خوندن ِ یک کتاب یادداشت کرده بودم ، برخورد کردم اما دیدم متاسفانه یادم رفته که اسم کتاب و اسم شاعرش رو بنویسم ... اون یادداشت شعرانه این بود :

چون به دیدار دوست میروی ، دیدار را دریاب

کسی چه میداند ؟

شاید فرصتی دیگر دست ندهد

آن گاه پشیمانی سودی نخواهد داشت

درست همان گذشته ی نشکفته است که آزارت خواهد داد

همان چیزی که میخواهی بگویی و نمیتوانی

کسانی هستند که آرزو دارند به کسی بگویند " دوستت دارم" و سالها دو دل اند

و این بر زبان نمی رانند

 روزی میرسد که او رفته است

 و عاشق فریاد میکند :

"نتوانستم به او بگویم که دوستش دارم ."

 

پ.ن۱: آهنگ ِ وبم رو جدید گذاشتم(صرفا جهت ِ اطلاع که بعدا نگید نگفتم)

پ.ن۲: فوتوبلاگمم به روزه (بعدا نگید نگفتم! )

پ.ن۳: امتحانام تمومید ... هــــــــــورا :)

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 15:15 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۰
بهانه ...

تمام ِ دنیا را به هم بافتم که به یک بهانه ایی بپرسم حالت را ... که به یک بهانه ایی با تو حرف بزنم ... که به یک بهانه ایی بفهمی چقــــدر تنهایم و چقــدر میخواهم که باشی اما ای کاش ...

میگن آدما وقتی بزرگ میشن حرفاشون کم میشه . صاحب ِ این خونه هم انگار  ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 18:22 | | لينک به اين مطلب