شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۰
سالی که میشود گفت : "دوست داشتنی نبود ! "

نمیدانم چرا ... اما به نظرم آنقدر این "نود" ، تلخی ها و تنهایی ها و گریه ها و دلهره هایش زیاد بود که با وجود ِ شیرینی های خوش طعم اش ، تجربه های متفاوت اش ، شادی های رنگارنگ اش و حتی زمستان ِ عاشقانه اش ، برایم دوست داشتنی نبود !! ...

خواهرم ، من ، رفیقم ، تک دختر ِ همسایه ی چندین و چند ساله ی طبقه بالایی مان ، به جمع ِ متاهلین پیوستیم ... چشمهایم را عمل کردم که از شر ِ عینک رهایی یابند ... پدر و مادرم 28 روز مشرف شدند خانه ی خدا و من تجربه ی متفاوت ِ کدبانوگری را در پرونده ام ثبت کردم ... و خلاصه این که بودند تلخ و شیرین های زیادی ... بودند و گذشتند و تمام شدند و حالا لحظه ها را میگذرانم برای یک سال ِ دیگر ... برای 365 روز ِ دیگر ... برای یک سال ِ نزدیک تر ... نزدیک تر به آسمان ... به "او" ... به مهربانی که توی این سیصد و شصت و پنج روزی که گذشت ، بود و من ندیدمش ... بود و من حس اش نکردم آنطور که باید ... آنطور که قلبم راضی شود ... آنطور که بی تابی نکند... با این همه ممنونم از خدا ... ممنونم بابت ِ تک تک ِ لحظه ها و ثانیه هایی که اجازه داد "نَفَس" بکشم ؛ زندگی کنم ... ممنونم بابت ِ تمام ِ مهربانی هایی که با وجود ِ "بدی" بیش از اندازه ی من ، هنوز هست و هنوز با من است و هنوز می فهممش ... ممنونم بابت ِ محبت هایی که بی خبرم از وجودشان ... ممنونم بابت ِ همه چیز ... و شرمنده ام ... و شرمنده ام برای لحظه های "زیادی" که نداشتمش ... که فاصله انداختم بین خودم و خودش ... که گم شدم ... که دور شدم ... که از یاد بردمش ... فراموش کردم ... ندیدم ... به روی خودم نیاوردم ...که تلخ گذشت ... که گریه کردم برای "نبودنش" ... و من شرمنده ام هنوز ... شرمنده ام و دل تنگـــ ...

این روزهای آخر ِ سالی اما حالم یک جورهایی دارد خوب میشود ... به گمانم "اُمیّدی" در چشمهایم برق میزد ... به گمانم یک شادی زیرپوستی دارد توی تمام ِ رگ ها و سلولهایم منتشر میشود ... به گمانم روزهای قشنگی خواهد بود ، روزهایی که دارد می آید ... شکوفه میکند ... سبز میشود ...

این روزهای آخر ِ سالی حال و هوایم جور ِ دیگریست ... یک جور ِ مبهم ِ شاد شاید !

 

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 19:49 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۰
عشق ِ سالهای همیشه !

وقتی آدم یک سال ِ تمام و شاید هم بیشتر مُدام هوس ِ جوجه رنگی بکند و هی بگردد و بی نتیجه بماند و هی خاطراتش را مرور کند و دلش یک عدد ، فقط یک عدد جوجه بخواهد ... آن هم از آن رنگی های ماشینی و هی فکر کند که بهترین کادو میتواند یک جوجه رنگی باشد توی یک جعبه ی روبان پیچ شده که من را حسابی به وجد بیاورد و یک هو بیایی ببینی پیامک آمده از عمو جان که "جوجه رنگی آورده اند فلان جا ، خواستم بگیرم اما گفتم این روزها از تنهایی در آمده ایی دیگر نیازی نیست" و بعد بابا هم که قبلا ها میگفت اشکالی ندارد ، حالا بگوید وقتی رفتی سر ِ خانه زندگی ات ، برای خودت هر چند تا که میخواهی بگیر ، من الان حوصله ی سر و صدایشان را ندارم ... جا هم نداریم !

من جوجه میخواهم ... شده همین پنجشنبه که بیمارستان تمام شود ، بروم و جوجه هایم را بخرم .... دو تا که تنها نباشند ... دو تا از همان جوجه های ماشینی که رنگ شده اند که دوستشان دارم که کلی خاطره برایم زنده میشود که الان دوست داشتم یکی شان رو به رویم می بود و زُل میزد به مانیتور و سوژه پیشنهاد میداد با آن صدای دلنشینش ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 21:47 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۰
بیا ساده با هم حرف بزنیم رفیق ...

وقتایی که دلت میخواد "زندگیت" رنگ ِ معنویت بگیره و هرچی "دنیاست" تو نگاهت بی رنگ بشه... وقتایی که دلت برای "خدا" خیـــــــلی تنگ میشه  ... چه میکنی ؟ ...

 

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 13:2 | | لينک به اين مطلب
شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۰
با من بمان ...

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز
می دانم ! عزیز ...
می دانم که اهالی اینحدود حکایت
مُدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند
اما تو که می دانی
زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست
زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم
زندگی یعنی دام و دانه در دمانه ی دم جنبانک
زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد
زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان
زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها
زندگی تکرار تپش های ترانه است
بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین
باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد
دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را
کرم های کوچک کابوس خورده اند
تنها دستت را به من بده
و بیا  ...

                                                          "یغما گلرویی"

+ امروز ... ۲۰ اسفند ... اولین ماه گرد ِ من و محسن ... یک ماه گذشت از ۲۰ بهمن ، ۸ صبح ، حرم امام رضا (ع) ... !

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 13:46 | | لينک به اين مطلب
جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۹۰
" اي سيد ما ؛ اي مولاي ما ،‌ دعا كن براي ما "

كور باد چشمي كه بد خواه علي ست

راه خوشبــــــــختي فقط راه علي ست

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 17:42 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۰
آخرین "شنبه" ؛ آخرین روز ِ "لیلی" بودن ... !

عصرهای شنبه که از دانشگاه برمیگشت لی لی کنان می آمد و با موبایلش از تمام ِ کوچه عکس میگرفت . همسایه ها چپ چپ نگاهش میکردند : "دختره ی بی حیا" ... " خیر سرش دانشجو شده باز هم دست از این سبک بازی هایش برنمیدارد " ... لبخندی میزد و کلید را توی قفل میچرخاند و بی خیال ِ همه ی حرفهایی که پشت سرش دارد بین نگاه های همسایه ها رد و بدل میشود ، می آمد خانه و شروع میکرد به نوشتن ... :

وقتی صنم بانو جواب ِ سلام هایم را نمیدهد یعنی حال و روز ِ خوبی ندارد . یعنی دلش گرفته . فکر کنم باز با عباس آقا دعوایش شده بود که صندلی کوچکش را گذاشته بود دم ِ در ِ خانه و همین طور که مثل ِ همیشه تمام ِ محل را زیرچشمی دید میزد ، به زمین و زمان هم فحش میداد...

مهدی را دیدم . وقتی می بینمش انگار تمام ِ شادی های دنیا را به من میدهند. تو مهدی را نمیشناسی. سه شنبه اسباب کشی کردند به آپارتمان ِ رو به روی خانه ی ما . طبقه ی سوم .  طفل ِ معصوم هنوز نتوانسته برای خودش دوستی پیدا کند . چهار روز است که آمده اند این محل و من هم چهار روز است که عشق میکنم . جوری دستش را توی دستش حلقه میکند و به دیوار تکیه میدهد و لب ورمیچیند و به بچه ها نگاه میکند که دلت میخواهد همینجوری بایستی و نگاهش کنی . آنقدر دوستش دارم که چهار روز ِ تمام است که دعا میکنم خدا یک پسر ِ شیرین ، مثل ِ مهدی به من بدهد ... امروز از سر کوچه دست ِ پدرش را رها کرد و تا جای خانه با هم لی لی کردیم . چندین بار نزدیک بود بیفتد . آنقدر شیرین میخندد و ذوق دارد که قند توی دلت آب میشود . چند بار به مهدی گفتم : کاش همیشه شنبه بود ! ... نگاهم میکند و پیشنهاد ِخرید ِ نوشمک میدهد . میگوید من پول دارم . بعد برمیگردد و بابایش را صدا میکند که پول بدهد که برای خودش و من که شده ام "دوستش" نوشمک بخرد ... !

مهشید خانم صبح میگفت" شنیدی ؟ شنیدی که خانم ِ اقبالی بستری شده تیمارستان ؟ دیدی آنقدر به تو گفت دیوانه میشوی که آخرش خودش دیوانه شد ؟ حق اش است ... بس که برای مردم حرف در می آورد "... دلم برای خانم ِ اقبالی سوخت . با اینکه هیچ وقت دوستش نداشتم ولی هیچ وقت هم ازش بدم نیامده بود . همیشه میخواست نقش ِ دایه ی مهربان تر از مادر را بازی کند ... به مهشید خانم گفتم : انشاءالله شما هم همین روزها میروی پیشش از تنهایی در می آید . نیشخندی زدم و راهم را گرفتم و رفتم ، او هم آباء و اجدادم را ...

گفتی فقط هفت روز ... "روزی یک سیب که کنار بگذاری من برمیگردم" ...حوصله ام سر رفت بس که نوشتم و نیامدی ... بس که شنبه ها را شمردم و نیامدی ... بس که لی لی کردم و نیامدی ..بس که خنده های مهدی تو را به یادم آورد و تو یادی از من نکردی ... بس که این خانه ی طبقه ی سوم ِ آپارتمان ِ رو به رویی خالی شد و پر شد و تو نیامدی ... بس که همسایه ها "دیوانه" خطابم کردند و من به عشق ِ "لیلی" گفتن هایت صبوری کردم و نیامدی ... بس که منتظر شدم و نیامدی ... اصلا دیگر نمینویسم ... دیگر شنبه ها را به امید ِ اینکه تو بیایی و بخوانی که چه کردم ، که چه گذشت بر من ، که چقدر سعی کردم همان لیلی تو بمانم ، نمینویسم... با این که میدانم نمی آیی ... با این که میدانم فراموشم کرده ای ... با این که میدانم دیگر لیلی ات نیستم اما یک خواهش ! برنگرد ...

امضا : غریبه ...

 

"فاطمه.محکم"


پ.ن۱ : از نوشته های خیلی وقت پیشم ... باز هم ببخشید که خوب نیست !

پ.ن۲ : وبلاگ جناب ِ همسر با شنبه های حورایی به روز شد ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 20:54 | | لينک به اين مطلب
جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۹۰
بـــــــــاران

عکس از مهدی پاکدل ...

گفته ای که می آیی
و اگر این حرف درست باشد
من وقت زیادی ندارم
باید آسمان را گردگیری کنم
و دستهایم را در طرح نیایشی بالا ببرم
تا باران،حیاط خانه را بشوید
باید قالیها را دوباره جارو بزنم
تا گل بدهند
پنجره ها را باید با گلاب پاک کنم
حریر آبی بر درگاه بیاویزم
و از تمام کبوترها و گنجشکهای بی کار دعوت کنم
تا بر شاخه ها بنشینند
و از شته ها تقاضا کنم
این هفته برگ ها را نخورند
و از جوشکار محل خواهش کنم

تا در ساعت ورود تو سوهان به آهن نکشد
بر میز ترمه باشد
شمعدان
شیرینی

گل محمدی
و در قوری چای تازه دم....

                                                           "پونه ندایی" 

 

پي نوشت : اين شعر  رو قبلا هم توي بلاگم گذاشتم ... امشب دوباره دلم رفت سراغش !


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 0:34 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۰
من و یار ِ دلنــــوازم . . .

 

سلام رفقای خوب ِ من و این خانه ی کوچک ... حالتان که خوب است ان شاءالله ؟ ... با روزهای مانده به آغاز چه میکنید ؟ ... احوالات خانه تکانی و خریدهای عید هم که خوب است ان شاءالله ؟ ... جیبهایتان پر پول و دلتان شاد و لبتان خندان باد ...

من هم در کنار ِ یار ِ دلنوازم روزهای قشنگی را میگذرانم ... روزهایی که آرامشی دوست داشتنی ، بر زندگی ام حاکم شده ... روزهایی که من و محسن ِ نازنینم دست در دست هم ، زیر ِ باران ِ زیبای زمستانی قدم میزنیم و حرف های عاشقانه رد و بدل میکنیم و بی خیال ِ همه ی غصه های دنیا میشویم و  برای داشتن ِ هم خدا را سپاس میگوئیم و روزهای زیباتری را برای آینده مان ترسیم میکنیم ... روزهایی که من بیشتر از قبل خدا را شکر میگویم برای داشتن چنین همسری ... برای داشتن مهربانی که روز به روز بیشتر دوستش دارم و بیشتر از قبل دلتنگش میشوم ... خدا را شاکرم برای این هدیه ... برای داشتنش سپاس ...

لحظه های با هم بودنمان ، توی حرم ، وقتی با آن صدای دلنشین اش صفحه ای از صفحات نور را میخواند ... امین الله میخواند ... عاشورا میخواند ... و دست در دست هم قول میدهیم ... حرف میزنیم ... گریه میکنیم و مدیون ِ تمام ِ مهربانی های آقایمان میشویم ...

لحظه های با هم بودنمان ، توی پارک ، توی هوای سرد ِ زمستانی ، وقتی شانه به شانه هم قدم میزنیم و حرف میزنیم و بستنی شکلاتی میخوریم ...

لحظه های با هم بودنمان ، وقتی با هم میرویم جبل النور و زیارت میکنیم و خاطره تعریف میکنیم و آرام میشویم و بر میگردیم ...

لحظه های با هم بودنمان ، توی خانه ، وقتی سکوت میکنیم ، بغض میکنیم ، زُل میزنیم توی چشمهای هم دیگر ... گریه میکنیم ... های های ... بلند بلند ... گریه میکنیم ...

لحظه های با هم بودنمان ، وقتی ولنتاین را با یک هدیه ی کوچک و یک لبخند ، در یک شب رویایی و در نسیم لبنان جشن میگیریم ...

لحظه های با هم بودنمان ، وقتی خرید های من وسواسانه میشود و حوصله ی محسن جانم اندکی سر میرود و من توی دلم کلی قربان صدقه ی غر زدن هایش میروم و عاشق ِ این بهانه گیری های کوچک اش میشوم ...

لحظه های با هم بودنمان وقتی نصفه شب هوس میکنیم برویم طرقبه ، دیزی سید نوش جان میکنیم ... اصول و فنون و تکنیک اش را یار ِ دلنوازم یادم میدهد و میخندیم ... و بلند بلند میخندیم ... درست عین ِ دیوانه ها ... و یاد ِ ۲۰ بهمن می افتیم که آمدیم طرقبه ... رستوران ِ دیوار ِ به دیوار ِ اینجا ... و روز ِ به یاد ماندنی و آرامی را سپری کردیم ...

لحظه های با هم بودنمان ، وقتی محسن جان پیشنهاد رانندگی میدهد به من ... منی که سه سال از گواهینامه ام گذشته و ننشسته ام پشت ِ فرمان و نتیجه اش میشود کندن ِ آینه ی جلوی ماشین ... و من هر بار شرمسار از دیدن ِ جای خالی آئینه ... !!!

لحظه های با هم بودنمان ، وقتی میرویم آفیش ... اختتامیه جشنواره فلان چیز و رفقای محسن جان را می بینیم و معرفی میشویم و تبریک دریافت میکنیم ...

لحظه های با هم بودنمان وقتی میرویم تئائر و من هوس ِ خوردن ِ چیپس میکنم و محسن جان هی یادآوری میکند که اینجا تئاتر است نه سینما ...

لحظه های با هم بودنمان را ... لحظه های با تو بودن را ... لحظه های آرام ِ در کنار ِ تو بودن را ... با هیچ چیز عوض نمیکنم جانا ... دوستت دارم ... عاشقانه و خالصانه ...

روزهای خوبی است ... روزهایی بس زیبا ... برایمان دعا کنید ...

ادامه ی مطلب یک نامه ی تقریبا عاشقانه از من به همسری

پی نوشت : "پست مطلب جدید" رو باز کردم و نیت کردم که یه پست بزنم ... خوبی و بدی اش رو ببخشید ...

"فاطمه.محکم"


برچسب‌ها: من, تو, زندگی
ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:1 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۰
سلام ...

همه ی آلبوم هایم را از کمدم بیرون می آورم و جلوی خودم ردیف میکنم ... یکی یکی برمیدارم و نگاهشان میکنم ...روی تک تک ِ عکسها زوم می کنم و خاطرات ِ ریز و درشتشان ، یکی یکی ، مثل ِ یک فیلم ِ کوتاه توی ذهنم  play میشوند ... چقدر حرف دارند این عکسها ... چقدر زود گذشت انگار تمام  ِ این سالها ... چقدر من بزرگ شده ام ... چقدر من توی هر عکس فرق کرده ام ... ملیحه عروس شده .... خاله نوه دار شده ... خواهرم ازدواج کرده ... مهدی به آمریکا مهاجرت کرده ... مادربزرگ نیست ... عروسک ام نیست ... موهای بلند ام نیست ... دوست ِ صمیمی ام نیست ... بابابزرگ نیست ... عاشقانه های کودکانه ام نیست ... ولی با این همه هنوز خیلی چیزها هست ... هنوز خیلی چیزهای مهم تر هست ... هنوز قلبم " دوستت دارم" هایش را فریاد میکند ... هنوز همه هستند منتها کمی بزرگ تر شده اند و کمی دورتر ... با اینکه پدربزرگ نیست ... مادربزرگ نیست ... خیلی ها نیستند ولی یادشان توی قلبمان پر رنگ است ... خیلی چیزهای قشنگ هستند هنوز ... خیلی چیزهای قشنگ ِ جدید هم اضافه شده اند ... ولی نمیدانم چرا یک چیزی را بیشتر حس میکنم ... اینکه فرق ِ زیادی ست بین ِ "خنده" های آن روزها و این روزها ... اما "مهربانی" هنوز هست ... "مهربانی" هیچ وقت جایش را به کسی قرض نمیدهد ... ماندگاری اش از همه چیز ، بیشتر است ... طعمش دل چسب تر ...

***

۱- این مطلب صرفا برای خالی نبودن ِ عریضه بود !

۲- ممنونیم بابت ِ مهربانی هایتان ... برای من و همسری زیاد دعا کنید ؛ دعایتان میکنیم

۳- دو هفته اول بیمارستان خیلی سنگین بود.ان شاالله وب خوانی هایم را شروع میکنم

۴- سوژه برای نوشتن برسانید ، پیلیز !

۵- بنده دلم ترن هوایی یا مسافرت میخواد ... ! (چه بی ربط !!!!)

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:57 | | لينک به اين مطلب