سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۳
خودکـُشی ...

گاهی روی همه ی دل بستگی هایت خط میکشی ... خودت را ذره ذره ، آهسته آهسته ، جوری که حتی خودت هم نمیفهمی میکُشی ...  خنده هایت را میکٌشی ، مهربانی ات را میکُشی ، شادی هایت را میکُشی ، میشوی یک آدم ِ بد اخلاق ِ عصبانی غمگین ... دوستانت یکی یکی حذف میشوند ، به خودت که می آیی می بینی همه را کشته ای ... هیج کسی برایت نمانده ... می بینی که تنها شده ای ... تنهایی کم کم دیوانه تر ات می کند  ... میروی همه ی عاشقانه هایت را میکُشی ... حافظه ات را دیلت میکنی ... تمام ِ خاطرات ِ روزهای خوشی ات را به باد میدهی ... تمام ِ احساساتت را دار میزنی ... سیانور هم انگار دردی از دردهایت دوا نمیکند ... چشمهایت را با اسید شستشو میدهی شاید از بهانه گیری شان کم شود ... چشم که باز میکنی ، خودت را می بینی و دنیای خالی اطرافت را ... محصور بین ِ دیوارهایی از جنس ِ سردی و سیاهی ... آرام آرام انگار نَفَس ات قطع میشود ... خودت را میکُشی و نمیفهمی ...

 

"فاطمه.محکم"

پ.ن : آی دنیا دل گیرم ازت ...

پسرکم چند روز پیش :

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 0:12 | | لينک به اين مطلب