وقتی ماهی قرمز کوچکمان آرام روی آب خوابیده بود و ما مجبور شدیم با بغضی خفته در گلویمان و دور از چشم گربه های محل ، توی باغچه ی جلوی خانه بی هیچ سر و صدایی به خاک بسپاریمش ، به این فکر کردم که لابد تمام ِ شکوفه های بهار ، همین ماهی های قرمز کوچک اند که ما توی باغچه هایمان میکاریم که تا سال ِ بعد همین موقع سبز شوند ؛ شکوفه دهند ... حالا انگار باله های حریرشان را می بینم که با نسیم بهاری روی شاخه های سبز باران خورده با عطر بهار میرقصند ... ماهی من حالا به جای تُنگ توی درخت ، به جای آب هوا ، به جای زمین آسمان ...
"فاطمه.محکم"
سلام رفقا ... بهار همتون قشنگ ... عزاداری هاتون قبول ... دلم تنگ ِ مثل ِ همیشه ... بهار که اومد کولیک پسر کوچولوی ما هم خوب شد ... امروز سه ماهگیش تموم شد و وارد چهارماهگیش شد . اینم عکس محمدرضا با پسر دوست همسری که به فاصله چند ساعت از هم توی یه بیمارستان به دنیا اومدن ...

حسابی بد قول شدم ... ولی بعد از رفتن به خونه جدید حتما فعالیت مجازی مو شروع میکنم ... یاعلی
