یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
دست‌نوشته «آقا مرتضی» ...

حسین محمودیان راوی مستندهای روایت ‌فتح و کارگردان مستند زندگی امام موسی صدر در گفت‌وگو با خبرنگار فارس خاطره‌ای از سید شهیدان اهل قلم روایت کرد که به 18 روز پیش از شهادت سید مرتضی بازمی‌گردد:

یکی از حلقه‌های آشنایی‌ام با شهید آوینی، شهید فلاحت‌پور بود که اردیبهشت 71 در لبنان شهید شد؛ او گروهی کار روایت فتح را در لبنان پیگیری می‌کردند که هواپیمای اسرائیل منطقه را بمباران می‌کند و ظاهراً فقط آقای فلاحت‌پور از ایران به شهادت می‌رسد.شهید مهدی فلاحت بور

سوم فروردین 72 به همراه جمعی که آقا مرتضی هم در میانشان بود، سر مزار شهید فلاحت‌پور رفتیم؛ در آنجا زیارت عاشورایی خوانده شد. آن زمان دبیر مقطع دبیرستان بودم؛ یادم هست شب قبل از آن، یکی از شاگردان به منزل‌مان آمد و گفت «فردا برنامه‌ شما چیست؟» گفتم «فردا جمعه است و می‌خواهیم سر مزار شهید فلاحت‌پور در روستای «چندار» حوالی کرج برویم» قرار شد وی هم با ما بیاید.

در سر مزار شهید فلاحت‌پور زیارت عاشورا خوانده شد و دوستان به زیارت شهدای دیگر هم رفتند؛ ماشین‌مان پایین تپه‌ای که شهدا دفن بودند، پارک بود؛ وقتی بچه‌ها به سمت پایین برگشتند، بنده و آقای آوینی هنوز بعد از رفتن دوستان، سرمزار شهید فلاحت‌پور ایستاده بودیم. طبق معمول ایستاده بودم تا آقامرتضی را تماشا کنم.

یکی دیگر از دوستان به نام «مرتضی» وقتی دید ما دو تا بر سر مزار تنها هستیم، یک کاغذی آورد و گفت «حسین، یک یادگاری بنویس» گفتم «این اداها برای دوران جنگ بود وقتی که هنوز می‌شد شهید شد، دیگه گذشت، دست از سر ما بردار» در این حال آقای آوینی آن دوست‌مان را صدا زد و گفت «مرتضی جان بده تا من برایت بنویسم» من در همان لحظه به حرف‌هایی که با دوستم ‌زدم، فکر می‌کردم و پشیمان شدم که چرا ننوشتم.

آن روز مرتضی نگذاشت مطلب شهید آوینی را بخوانم. هر چه اصرار کردم، گفت «تو ننوشتی، حقت هم نیست بدانی مرتضی چی نوشته».

بعد از شهادت آوینی آن متن منتشر شد که نوشته بود «عجب از ما، واماندگان زمین گیر که در جستجوی شهدا به قبرستان‌ها می‌رویم؛ مرده آن است که نصیبی از حیات طیبه شهدا ندارد و اگر چنین است از ما مرده‌تر کیست؟» شهید آوینی با حقایق زندگی می‌کرد و به آن باور داشت.

در طول روز اتفاقاتی افتاد؛ وقتی از آنجا برگشتیم، همان دوستم که سوم دبیرستانی بود، پرسید «آقا، آقای آوینی چرا این‌جوری بود». گفتم «چه جوری بود؟» گفت «نمی‌دانم ولی یک جور خاصی بود». اگر کسی هم یک برخورد با آوینی داشت، متوجه حالت‌های خاص شهید آوینی می‌شد.

 

پی نوشت ۱ : آشنایی باشهید فلاحت پور در ادامه مطلب ...

پی نوشت ۲ :

سخت است در این شهر که در بین رفیقان
این گونه پریشان و غریبانه بمیریم

مهلت بده ای عمر نفس گیر که شاید
خونین کفن و شاد و شهیدانه بمیریم

پی نوشت ۳ : فوتوبلاگم به روز شد ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:12 | | لينک به اين مطلب
شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱
برام هیچ حسی شبیه "تو" نیست ...

برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی
منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه
از این عادت باتو بودن هنوز
ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز
اگه بی تو باشم منو میکشه
یه وقتایی انقدر حالم بده
که میپرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من
همه شهر میگرده دنبال تو
منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه

پ.ن : خیلی وقته که تلویزیون نمی بینم . یعنی این دو هفته ایی که بیکار بودم ، به اجبار ، گاها میدیدم ... ولی چند روزه که تیتراژ سریال نابرده رنج منو درگیره خودش کرده ... تا اینکه الان دانلودش کردم ... شعر قشنگیه ... دست ِ روزبه بمانی درد نکنه !

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 22:27 | | لينک به اين مطلب
شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱
براي پدر و مادري كه بي نهايت دوستشان دارم ...

سه ماه و سه روز ميگذرد از زماني كه خطبه ي عقدمان را در حرم خواندند و من نه هر شب ، يكي در ميان‌ ،‌شب هايم نمناك بودند ، وقتي خيال ِ‌دور بودن از شما اشكهايم را سرازير ميكرد ... اشكهايي كه يواشكي در خلوت هاي تنهايي ام ميريختم ... كه چند ماه ِ‌ ديگر چگونه روزگار بگذرانم ،‌آن هم دور از شما ،‌بدون ِ‌ عطر ِ‌ حضورتان ... مهربان مادرم !‌ تك تك ِ‌ ثانيه هاي اين روزهايم به ياد ِ‌ تو و پدر ميگذرد ... من حالا ،‌شايد بيشتر از هر زماني ،‌ ميفهمم كه آرامش هايم را مديون حضور ِ‌شما هستم ... بيشتر از هر زماني ميفهمم كه بودنتان سهم ِ‌ بزرگي از شادي هاي من است ... نميدانيد چقدر تلخ ميگذرد ... نميدانيد نصفه شبها ،‌وقتي ميخواهم به خواب بروم ،‌فكر ميكنم كه من چه كنم با اين درد ، ‌شما چه ميكنيد با تنهايي هاي بعد از اين ،‌ چه بغض ِ‌ سنگيني دارد ... دختر ِ‌ كوچكتان باز گريه اش گرفته ...باز مثل ِ‌ هميشه بي قراري ميكند ... باز دلتنگتان شده ...لحظه هايتان قشنگ ... نيايد روزي كه ببينم دلتان گرفته و تنگ شده ... نيايد روزي كه نداشته باشمتان ... نيايد روزي كه از دست ِ‌ من رنجيده خاطر شويد ... دوستتان دارم تا هميشه ...

روز ِ همه ی مـــادرهای ماه ِ دنیا مبارک

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 15:50 | | لينک به اين مطلب
شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱
درد...

سرش را چسبانده بود به شیشه ی اتوبوس ... هر از گاهی زیر ِ لب حرفی میزد ... بغض میکرد و یک دانه اشک روی گونه هایش روان میشد ... باران می بارید ... رعد و برق میزد ... حاج خانوم  ِ بغل دستی ام مُدام ذکر میگفت و گاهی سرش را به طرف ِ من میچرخاند و لبخندی میزد و رایحه ی لبخندش در فضا می پیچید ... محو ِ تسبیح ِ فیروزه ایی رنگش میشوم که موبایل ِ خانم ِ رو به رویی زنگ میخورد ... نیم نگاهی به من که رو به رویش نشسته ام و چشم دوختم به چشمهایش می اندازد و تلفنش را بعد از یک مکث ِ طولانی جواب میدهد ... سعی میکند بغض اش را پنهان کند ... اشکهایش را پاک میکند و مثل ِ وقتهایی که من هی تلاش میکنم گریه نکنم ، تلاش میکند که گریه اش را بند بیاورد ... با مهربانی خاصی جوابش را میدهد ... "عزیزم" و "جانم" و "فدایت شوم" از دهانش نمی افتد ... لحن اش من را یاد ِ دبیر ادبیاتم می اندازد ... یا نه !! ... شاید هم شبیه گوینده های رادیو ... نمیدانم ... ولی صدایش عجیب دوست داشتنی ست ... "میتونی بیای دنبالم عزیزم؟ ... بارون داره میاد ... تنهام ! " ... چند بار نشانی هایی میدهد که یعنی دوست دارد با آن فرد ِ پشت ِ تلفن بگذراند این لحظه ها را ... اما انگار تلاش هایش بی فایده است ... با گفتن ِ این که "نه عزیزم نمیخواد ، من خودم میام ، می بینمت" ، تلفن اش را قطع میکند و های های میزند زیر ِ گریه ... سعی میکند خودش را زیر ِ چادرش پنهان کند ... دیگر چشمهای آبی اش را نمی بینم ... دستهایش می لرزد ... و من به این فکر میکنم که چرا آدم ها وقت هایی که دلشان گرفته و دوست دارند کسی باشد که آرامشان کند ، که دستانشان را به گرمی بفشارد ، تنهاتر میشوند انگار...

بوی تلخ ِ "تنهایی" را این روزها میشود همه جا حس کرد ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:27 | | لينک به اين مطلب
شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱
فوتبال ِ گچی !

قرار بود کارآموزی های بیمارستانم ، یعنی ترم هفت ام ، نیمه های تیر به پایان برسد اما یکی از اساتید ، این دو هفته را مشرف شده اند خانه خدا و ما تعطیل شدیم ... باز من حواسم نبود و همه جوانب را نسنجیدم و حسابی شادی و شعف از خودم نشان دادم که جانمی جان ، دو هفته تعطیلم و من ، هم میتوانم به کارهایم سر و سامانی بدهم ، و هم لحظه های بیشتری را با همسری بگذرانم . ولی چهارشنبه ، طی یک حادثه ی کوچک در فوتبال ، رباط ِ پای جناب ِ همسری پاره میشود و حالا هم باید حداقل ۳ هفته توی گچ باشد !

همه ی کتابهای غیردرسی ام را به همراه ِ تعداد ِ زیادی بٌغض توی کارتن کردم و به انباری منتقلشان کردم تا زمانی که ان شاءالله بروم سر خانه زندگی خودم ... و قرار است جهزیه گرفتن ها هم طی همین دو هفته خریداری شوند ان شاءالله ...

  • فتوبلاگم به روز ِ ...
  • قول مردانه نمیدهم ... اما ان شاءالله این دو هفته وبلاگم را تند تند به روز میکنم و تند تند بلاگ هایتان را میخوانم ... :)
  • فونت صفحات اینترنتم بهم ریخته . یاد ندارم درستش کنم ! :(

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 10:54 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
یک مشت حرف ...

کلا من و همسری نباید دچار ِ هیجانات زیاد بشویم . این مقوله خوش گذرانی های کاذب به ما نمی آید . هفتم فروردین رفتیم پارک ملت و ترن هوایی و اوج هیجان و شادی ، جایتان خــــالی خیلی خوش گذشت و داشت خیلی بیشتر خوش میگذشت که گوشی ام گم / دزدیده شد !

پریشب رفتیم الماس ِ شرق ، و سینما ۵ بُعدی و فیلم ِ مقصد نهایی ۴ و کلی دُز هورمونهای هیجان و استرس و شادی مان بالا رفت که آمدیم بیرون دیدیم یک انسان !!!!! ماشین ِ ما را با ماشین ِ برادرش اشتباه گرفته و سویچ هم نداشته و از شیشه ورود پیدا کرده و هر چه دم ِ دستش بوده از صندلی و باتری و مدارک همسرجان تا سی دی های مداحی را برداشته و تا چشمش به ما دو گل ِ نوشکفته می افتد ، خیلی طبیعی و ریلکس فرار میکند ...  

کلا باید زین پس قبل از هر هیجانی تمام  ِ شرایط ِ موجود ، از شخص ِ شخیص ِ خودمان گرفته تا دور و برمان را بسنجیم و اگر شرایط مناسب بود وارد هر گونه هیجانی شویم که بعدش از دماغمان درنیاید ...!

***

در تمام ِ مدت ِ دوران ِ دانشجویی ام ، به جز یکی دو بار پیش نیامده بود که کارآموزی های بیمارستان را بپیچانم ... اما ورود ِ یک استاد ِ تازه کار که جدیدا فارغ التحصیل شده است ، حسابی اعصاب ِ ما را خط خطی نموده و دست و پنجه ی ما را روی ویبره قرار داده و لطف کرده به ما ، و میخواهد مقادیر ِ زیادی علم را یک شبه به خورد ِ سلولهای خواب رفته ی ذهن ِ ما بدهد ... آنقدری که استاد ِ گریه و زاری و التماس شوی و نرفتن را بر رفتن ترجیح دهی ... امروز که امتحان ِ آخر بود و شب را نفهمیدیم به چه مکافاتی به صبح رساندیم ، تا دم ِ در ِ بیمارستان هم رفتیم ولی دیدیم که آنقدر حالمان دارد بد میشود که فاتحه هر چه امتحان شفاهی و کتبی است را میخوانیم . زین پس قصد ِ حرم کردیم و بیمارستان را دور زدیم ... رفتیم حرم و اس ام اسی بود که از جانب دوستان روان میشد که پاشو بیا ، که استاد صفر میده ، که تجدید دوره میشی و ما هم که خجالت بر استرسمان افزون گشته بود ، راه ِ منزل در پیش گرفتیم و دلمان را دریایی نمودیم ... مخلص ِ کلام این که به دعاهایتان سخت محتاجیم که لااقل یک نمره ایی بگیریم که نیفتیم و تجدید دوره نشویم و این ترم یکی مانده به آخری حفظ ِ آبرو کنیم ...  

***

روزهایمان یکی در میان خوب میگذرد ...خدا را شکر ... گهگاهی هم میرویم بازار برای جهزیه گرفتن و با تلاش ِ فراوان که ایرانی بگیریم ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 11:49 | | لينک به اين مطلب