دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
یک مشت حرف ...

کلا من و همسری نباید دچار ِ هیجانات زیاد بشویم . این مقوله خوش گذرانی های کاذب به ما نمی آید . هفتم فروردین رفتیم پارک ملت و ترن هوایی و اوج هیجان و شادی ، جایتان خــــالی خیلی خوش گذشت و داشت خیلی بیشتر خوش میگذشت که گوشی ام گم / دزدیده شد !

پریشب رفتیم الماس ِ شرق ، و سینما ۵ بُعدی و فیلم ِ مقصد نهایی ۴ و کلی دُز هورمونهای هیجان و استرس و شادی مان بالا رفت که آمدیم بیرون دیدیم یک انسان !!!!! ماشین ِ ما را با ماشین ِ برادرش اشتباه گرفته و سویچ هم نداشته و از شیشه ورود پیدا کرده و هر چه دم ِ دستش بوده از صندلی و باتری و مدارک همسرجان تا سی دی های مداحی را برداشته و تا چشمش به ما دو گل ِ نوشکفته می افتد ، خیلی طبیعی و ریلکس فرار میکند ...  

کلا باید زین پس قبل از هر هیجانی تمام  ِ شرایط ِ موجود ، از شخص ِ شخیص ِ خودمان گرفته تا دور و برمان را بسنجیم و اگر شرایط مناسب بود وارد هر گونه هیجانی شویم که بعدش از دماغمان درنیاید ...!

***

در تمام ِ مدت ِ دوران ِ دانشجویی ام ، به جز یکی دو بار پیش نیامده بود که کارآموزی های بیمارستان را بپیچانم ... اما ورود ِ یک استاد ِ تازه کار که جدیدا فارغ التحصیل شده است ، حسابی اعصاب ِ ما را خط خطی نموده و دست و پنجه ی ما را روی ویبره قرار داده و لطف کرده به ما ، و میخواهد مقادیر ِ زیادی علم را یک شبه به خورد ِ سلولهای خواب رفته ی ذهن ِ ما بدهد ... آنقدری که استاد ِ گریه و زاری و التماس شوی و نرفتن را بر رفتن ترجیح دهی ... امروز که امتحان ِ آخر بود و شب را نفهمیدیم به چه مکافاتی به صبح رساندیم ، تا دم ِ در ِ بیمارستان هم رفتیم ولی دیدیم که آنقدر حالمان دارد بد میشود که فاتحه هر چه امتحان شفاهی و کتبی است را میخوانیم . زین پس قصد ِ حرم کردیم و بیمارستان را دور زدیم ... رفتیم حرم و اس ام اسی بود که از جانب دوستان روان میشد که پاشو بیا ، که استاد صفر میده ، که تجدید دوره میشی و ما هم که خجالت بر استرسمان افزون گشته بود ، راه ِ منزل در پیش گرفتیم و دلمان را دریایی نمودیم ... مخلص ِ کلام این که به دعاهایتان سخت محتاجیم که لااقل یک نمره ایی بگیریم که نیفتیم و تجدید دوره نشویم و این ترم یکی مانده به آخری حفظ ِ آبرو کنیم ...  

***

روزهایمان یکی در میان خوب میگذرد ...خدا را شکر ... گهگاهی هم میرویم بازار برای جهزیه گرفتن و با تلاش ِ فراوان که ایرانی بگیریم ...

"فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 11:49 | | لينک به اين مطلب