دوشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۰
هیســــ . . .

* "  گنجشک ها لافــــ میزدنـــد ؛

جیک جیک جیکـــ ...

تو که دور شدی جیکشان هم در نیامـــد ... "

عکس از گوگـــل...

* ( sms )

گفتم یه پستی بذارم که از پست ِ قبل رد شم ... مهــــرتون مُستدام ... !

+ شعری به مناسبت میلاد حضرت معصومه (س) در ادامه مطلب... ۶/۷/۹۰...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 19:22 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۰
چند سالگی ...!!!

سلام . امسال دومین سالیه که تولد ِ من همزمان میشه با شروع کلاسهام ...

تابستون ِ امسال به سرعت ِ برق و باد گذشت و من هنوز تنها کتابی که این تابستون خریدمو تموم نکردم . اگه بخوام یه پیش بینی بکنم میگم : شاید برای مدتی اینجا "کمتر" به روز بشه و من کمتر بتونم بهتون سر بزنم ... میگن یه پرستار خوب یعنی پرستاری که اطلاعاتش قوی و آپدیت شده باشه . انگاری باید یکمی "محکم" تر به درس و کتاب و جزوه و کلاس و صندلی و ... چسبید این دم ِ آخری ...

روز ِ تولدم رو همیشه دوست داشتم . بیست و هفتم شهریور ...بدی هامو ببخشید و برام دعا کنید که زندگیم "رنگ ِ خدا" بگیره . دلم میخواد اولین هدیه روز بیست و هفتم رو خدا بهم بده . تولدم مبارک ...

تولد ِ من :

سه بخش دارد ؛ تــَ + وَ +لُد

دو عدد دارد ؛ بیست و هفت

یک معنا دارد ؛ "تو"

                                                                             "فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 0:0 | | لينک به اين مطلب
جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۹۰
رابطه !
رابطه ی "من" با "تو" ...

هنوز مثل ِ همــــان روزهای قبل است ...

مثل ِ همان اوایل آشنـــــائی ...

مثل ِ دستهایی که با هم جفت میشوند ...

مثل ِ نگاه هایی که با هم گره میخورند ...

مثل ِ دلهایی که با هم یکی میشوند ...

همه چیز هنوز ...

مثل ِ همان روزهای قبل است ولی ...

ولی شاید ...

فقط "شاید" ...

چیزهایی اضافه شده باشد این وسط ؛ مثل ِ :

اندکی "وابستگی" از طرف من ...

ذره ای "دلزدگی" از طرف تو ...

                                                                             "فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 13:55 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۰

 

 

 

کاش همه ی انتظارها زود سبز شوند  . . . !

 

                                                      

                                              "فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 11:42 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۰
نشانی ...

خانه اش جنوبی است . از آن خانه های قدیمی باصفا . چهار تا پله میخورد که میرسی به دری با شیشه های رنگی . خانه اش زنگ ندارد . عاشق ِ مهمان است و اینکه خودش برود در را باز کند و ببیند مهمانش کیست . آنقدر آرام است و دوست داشتنی که دوست داری همینطور زُل بزنی توی چشمهایش و آنقدر نگاهش کنی که خودت هم آرام شوی . لبخند ِ دلنشینی صورت ِ مهربانش را مهربان تر کرده . سلام میدهیم . میگوید: "خوش آمدی ، قدم ات روی چشمهایم" .خم میشود کفشهایم را جفت کند . میگویم : نه حاج خانم . نگاهم میکند ، لبخند میزند .... "هنوز مکه نرفتم دختر گلم ". کفشهایم را میگذارم توی جاکفشی چوبی کوچکی که چهار جفت کفش تویش جا میشود . دستم را میگیرد و می برد که خانه اش را نشانم بدهد . راهروی کوچک جلوی در را چهار قدم که رد کنی میرسی به یک پذیرایی کوچک که دیوارهایش با کلی قاب عکس تزیین شده . فضای خانه اش را عطر ِ گل محمدی پر کرده . یکی یکی معرفی میکند . همه ی غریبه ها و آشناها را . این وسط ولی یک نفر خیلی آشنا بود . نگاهش میکرد و لبخند میزند . منتظر بودم که معرفی کند . نگاهم کرد و گفت : شناختی دخترم ؟ ... گفتم پسرتونن ؟ ... نگاهم کرد . لبخند زد . " بله دختر گلم . همین یه پسر رو دارم . فاطمه هم که نیست . رفت . رفت پیش برادرش ." و باز لبخند میزند . یک صندلی گهواره ای قدیمی گوشه ی حال است . " حاج رسول خدابیامرز برایم گرفته بود . عشق ِ این صندلی ها بود . آخرش داد آقا نصرت که سفارشی برایم بسازد . نجار بود . همسایه ی قدیممان . خدا رحمتش کند ." میگویم خدا رحمتش کند. همینجور دستهایم توی دستهایش است . می برد مرا پای صندوقچه ی قدیمی که رویش یک ترمه ی زیبا انداخته . بازش میکند و یکی یکی خاطره هایش را مرور میکند . می دیدم که چقدر ذوق کرده . چند تا عکس ِ قدیمی نشانم میدهد که انگار دوست نداشته قابشان کند و بگذارتشان کنار ِ قاب های دیگر روی دیوار . مخصوص ِ تنهایی هایش خودش است . توی دلش قاب کرده .  یک جفت گلاب پاش عتیقه ی زیبا . "هر وقت مهسا جان بیاید مرا ببرد بهشت رضا از گلاب لب پُــرشان میکنم و می برم برای پسرانم." حاج خانوم ! نگفتید یه پسر دارید ؟ ... . "دارم دخترم . یه پسر ِ گل دارم . هر روز بهم سر میزنه ولی پیش ِ من نیست . خونه اش یه جای دیگه ست . یه جای بهتره . تو بهشت رضا کلی پسر دارم که اگه مهسا برسه بیاد هر هفته میرم دیدنشون" . یک پلاک نشانم میدهد . " این پلاک رو همین چند سال ِ پیش بهم دادن یادگاری داشته باشم . فقط همین رو دارم ." بغلش میکنم و میگم نمیدونستم آقا مهدی شهید شده ... از پای صندوقچه بلند میشیم . کلیدی رو که کنار ِ گلدون ِ شمعدونیه رو برمیداره و در ِ اتاقی که کنج ِ خونه قرار داره رو باز میکنه . دور تا دور ِ اتاق گلدونای کوچیک چیده شده با یه پارچ برای آب دادنشون . دو تا قاب عکس روی طاقچه است . یکی آقا مهدی و یکی هم حاج رسول . حاج رسول چند سالی میشه که از دنیا رفته . یه کمد ِ چوبی قدیمی با یه میز ِ عسلی که روش یه آینه کوچیک و دو تا شمعدونیه قدیمیه . . وسط اتاق یه سجاده ی سفید پهن ِ و یه تسبیح  از خاک ِ کربلا و یه مُهر و یه ذره بین و یه قرآن و یک کاسه آب با گلبرگای گل ِ محمدی ... . وقتی خوابش میبره آب میزنه به صورتش که بیدار بشه و نیایش هاش ناتموم نمونه . اتاق ِ عجیبیه . عطر ِ عجیبی داره . آرامش ِ عجیبی داره . میشینم روی سجاده اش . حاج خانم برام شربت میاره . میشینه رو به روم و میگه : سفید بخت بشی دخترم . سرتو درد آوردم ؟ ... میگم نه حاج خانم . نه . خیلی دوستتون دارم . بغلم میکنه . پیشونیمو می بوسه و یه آیه از آیه های قرآن رو میخونه : " اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری" ... بعدشم میگه : مواظب باغچه ی دلت باش . باید همیشه بهشون برسی . باید همیشه حواست به گلهای دلت باشه . ازشون غافل نشی  ...

چهارسال ِ که رفته پیش ِ فاطمه و آقا مهدی و حاج رسول ...

+ فوتوبلاگـــم به روز شد !

                                                                                                                               "فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 20:20 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۰
زندگی جان !

یکی میگفت : "زمان آدم ها را دگرگون میکند اما تصویری که از ایشان داریم ثابت نگه میدارد ، هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره ها نیست ! "

***

پی نوشت : سلام . امشب عروسی خواهرم بود . خوش گذشت ... عروس و دوماد رو گذاشتیم منزلشون و آشناها یکی یکی دیدن کردن از خونه و رفتن و دیگه هیچکس نبـــود ...

 زُل زدم به چشمات ... تو میگی : گریه کنیم ؟ ... من میگم : آره ... اشکهای دلتنگی و جدایی رو دامن ِ سفید ِ عروسی ات غوغایی به پا کرده بودن ...

احمد رضا : یکی بیاد اینا رو جــــــــــــــدا کنه !

فدای اشکات خواهری که عین ِ مـــاه شده بودی امشب ...  دلم تنگ میشه برای خیلی از خاطره های دو تایی مون .... دلم خیلی تنگ میشه ... خیلی ... ایشالا به پای هم پیر بشین و خوشبخت باشین خواهری زینب ماهم ... دوستت دارم ...

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 2:51 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۰

سلام . به پیشنهاد ِ کاغذهای بی جواب بعد از مدتهای زیادی ، "همشهری داستان" گرفتم . شب وقتی کامپیوتر طبق ِ معمول خاموش شد و من هم دیگر حوصله وب گردی نداشتم ، رفتم که همشهری را بخوانم . شروع کردم به ورق زدن صفحاتش و دنبال ِ نام های آشنا میگشتم . به جز چند نفر از بچه های همشهری جوان بقیه به چشمم نا آشنا بودند ... میرسم به این صفحه :

و زمین پاک برون آید نبات او به فرمان خدایش و آن که پلید باشد برون نیاید مگر اندک .

 "اعراف/۵۸"

یعنی آن مومن که دل ِ رقیق دارد و به نظر و تفکر و آداب عبودیت متادب شده ، چون واعظی از مواعظ رسول بشنود ، در دل او ثبات کند و بیخ زند و شاخ کشد ، چون نبات در زمین پاک.

و آن که به تفکر مرده شده اگر چه بسیاری مواعظ بر او خوانند هیچ اثر نکند ، چنان که باران بر زمین شوره ، نبات نیارد .

  " تفسیر روض الجنان و روح الجنان / ابوالفتوح رازی/جلد هشتم "

دستهایم می لرزد ... ضربان قلبم بالا میرود ... هی میخوانمش ... هی میخوانمش و هی چشمهایم می بارند ... مُدام دوره اش میکنم ... آنقدر میخوانمش که برود توی ذهنم ... آنقدر میخوانمش که شوره زار ِ قلبم پاک شود ... آنقدر میخوانمش تا در دلم ثبات پیدا کند ، بیخ زند ، شاخ کشد ...

حوصله ی خواندن دیگر ندارم ... تابش را ندارم ... برای امشب بس بود ... برای امشبم لااقل همین یک آیه کلی حالم را عوض کرد ... صفحات را همینطور ورق میزنم و نگاه میکنم...فقط نگاه میکنم ...میرسم به صفحه ی ۳۲  ، این عکس و پانوشتش  :

 در مجموعه های عکس جنگ ، کنار این تصویر می نویسند"عکاس : ناشناس". در توضیحات پایین عکس هم معمولا اسم شهدای توی عکس را نمینویسند چون کسی نام آنها را نمیداند . احمد دهقان در این متن برای اولین بار اسم عکاس و شهدای این عکس را معرفی کرده . علی شاه آبادی سمت راست و عباس حصیبی سمت چپ . این عکس توسط رضا احمدی ـاز نیروهای دسته ادوات ـ و با دوربین علی شاه ابادی انداخته شده است . روایت احمددهقان ، روایت ِ لحظه های قبل و بعد از این آن ِ عجیب ِثبت شده است .

نگاهشان میکنم ..."علی" را نگاه میکنم ... چقدر آرام خوابیده ... چقدر آرام است ... بارها وبارها این عکس را دیده بودم ...بارها و بارها ... ولی این بار دارد با من حرف میزند ... این بار فرق میکند...

یاد ِ حرف ِ استاد ِ اخلاق مان میفتم که میگفتند :" یکی از شهدای حادثه انفجار حرم امام رضا (ع) همیشه به مادرش میگفته برام دعا کن که در بهترین حالت ، بهترین زمان و بهترین مکان از دنیا برم ... وقتی شهید شد در حال ِ سجده بود ، روز عاشورا ، حرم ِ آقا ... " .

کتاب را می بندم ... در عین ِ حالی که اضطراب دارم و تمام بدنم می لرزد آرامم انگار ...

نمیدانم چرا یاد ِ این شعر ِ معروف ِ "سیدعلی صالحی" میفتم  :

ای چاقوی کند کهنسال

زیر باران این همه پر

رد گلوی چند پرنده را پنهان خواهی کرد

تو که تا ابد نمی توانی تمام کبوتران آن همه پائیز را دست آموز دانه و دلهره کنی  ...

به آشپزخانه ات برگرد

چیزهای بسیاری هست  هنوز

که  به تساوی تقسیم نکرده اند...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 15:10 | | لينک به اين مطلب
شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۰

« روئیده » ! بر آن شاخه که دستی نرسیده ست

ای ماه که دستان هوس از تو بریده ست

 

از خیره شدن ها به تو پیداست که دنیا

هرگز به خودش مثل تو « نادیده » ندیده ست

 

روز و شب من بی تو عزا ، « ماه پری شاه »

یک موی تو را دیده ام امشب شب عیدست

 

لبخند بزن خنده به لب های تو زیباست

مانند ترک روی اناری که رسیده ست

 

تو مرگ منی ! وقت در آغوش کشیدن

از مثل توئی ، این همه تأخیر بعیدست

 

"محمد رفیعی"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 15:51 | | لينک به اين مطلب
شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۰
"دشمن عزیز" ...


"جین وبستر" دشمن عزیز را در سال 1915 منتشر ساخت. انتشار این کتاب همزمان با ازدواجش با "گلن فورد مک کینی" (Glenn Ford Mc Kinney) بود.

دشمن عزیز قصه یک عشق لطیف است. عشقی که گمشده ی قلب های سرگشته است. عشقی که در بدگمانی و ناسازگاری ریشه می گیرد، با اندوه و رنج رشد می کند و با امید رهائی بارور می شود.
"جین وبستر" در متن این قصه دلنشین عاشقانه به مسائل کودکان یتیم و بی پناه می پردازد. احساسات و عواطف و سرگشتگی های این اطفال معصوم را آشکار می سازد و نحوه ی برخورد بزرگتر ها و مسئولان و تصمیم گیرندگان را با این مسائل می سنجد.
مسائلی که "جین وبستر" در این کتاب مطرح می کند، ممکن است مسائل همه جوامع باشد. مشکلاتی که لازم است هر نسلی به تفکر درباره آن ها بپردازد. شاید روزی با راه حل های بنیانی ریشه آن ها خشکانده شود، اما تا آن روز که به نظر می رسد بسی دور باشد، نباید در مقابلشان دست روی دست گذاشت و بی هیچ تلاشی انتظار عبث "ریشه" کن شدن مسائل را کشید : حتی اگر بتوان باید "شاخه" ها را هرس کرد.
"برای کودکان چه باید کرد تا خوشحال باشند و آینده تابناکی را پی بریزند؟"
این سوال سهل و ممتنع هر لحظه در مقابل دیدگان "سالی مک براید" نقش آفرین اصلی "دشمن عزیز" خود نمائی می کند.
"سالی" یک دختر جوان امروزی و بی دغدغه خاطر است که به خاطر دوستی با "جودی" و "جرویس پندلتون" زن و شوهر نیکوکار و ثروتمند حاضر شده اداره یتیم خانه ای را که تحت سرپرستی آنهاست، موقتا بر عهده بگیرد.
"جودی" دوست دوره دانشکده "سالی" کودکی خود را در همان یتیم خانه گذرانده است. او تا هفده سالگی که به خرج یک اعانه دهنده خیر اندیش راه به دانشکده گشود، ماوائی جز آن یتیم خانه ملال انگیز و هولناک برای خود نمی شناخت. او پس از ازدواجش با "جرویس پندلتون" -همان مرد نیکوکاری که خرج تحصیلش را داد- تمام امکانات خود را در اختیار و خدمت یتیمان می گذارد.
"جودی" آرزو دارد محرومیت های دوره بچگی خود را در زندگی این اطفال بی پناه جبران کند. در وجود آن ها کودکی غم انگیز خود را می بیند و نمی خواهد خاطرات شوم گذشته اش در ذهن های بی آلایش این بی گناهان نیز حک شود.
"جودی" با این نیت والا دست "سالی" را برای تمام مخارج لازم باز می گذارد. اما "سالی" در تمام لحظات "زندگی یتیم خانه ای" با این سوال مکرر رو در روست که :
از کجا باید شروع کرد؟ و اصلا چه باید کرد؟کدام نیاز کودک حیاتی تر است؟
آیا مقداری ناز و نوازش، تعدادی اسباب بازی، مدتی گردش در چمنزار های دلگشا، در کنار خورد و خواب معمولی برای رشد کامل توام با سلامتی یک کودک کافیست؟آیا دوست داشتن و مهر ورزیدن، ایثار و گذشت، امنیت روحی و آسایش فکر، سلامتی جسمی و دور ماندن از عواقب امراض ارثی و خنده و نشاط و شادابی... درزندگی یک طفل مسئله و مسئله ساز نیستند؟

نویسنده با ظرافت راه حل های سنجیده ای را نیز مطرح می سازد که در مقابل بسیاری از مسائل دشوار زندگی کودک می توانند پاسخ هایی مفید و جامع و کامل باشند.
داستان "دشمن عزیز" برای آن هایی که دلشان با عشق به کودکان می تپد نوشته شده. برای کسانی که چگونه بودن و زیستن را مهم می انگارند. آنها که در زندگی خود جایی را به شادی و نشاط اختصاص داده اند، همه آنهایی که زندگی را دوست دارند.
"دشمن عزیز" سفری است به دنیای ناشناخته یتیمان، این عزیزان بی عزت، بیگناهانی که به گناه پدر و مادر نداشتن در زندان یتیم خانه روحشان به بند کشیده شده است.
در این سفر پرکشش نویسنده قدم به قدم پرده های ابهام و تیرگی را کنار می زند و از پشت صورتک های بی هویت، چهره هایی را در برابر خواننده قرار می دهد که سخت مجذوبش می کنند و قلبش را می فشارند.
به طوری که در پایان خواننده ای اندیشمند تر، حساس تر و دارای احساس مسئولیتی بیشتر نسبت به همنوعان خود کتاب را می بندد.

منبع : نود و هشتیا

آشنایی با نویسنده در ادامه مطلب ...

این کتاب رو دو سال قبل خوندم و این روزها دوباره دارم میخونمش ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 0:14 | | لينک به اين مطلب
جمعه ۱۱ شهریور ۱۳۹۰
عطر ...

 

    * بوی پائـــیز میدهــــــد

تابستـــان این روزها

  انگار که شهــریور

      عاشـق شده باشد ...

 

 *یک عدد پیامک (sms) ؛ نوشته ی من نیست ها ...!

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 15:4 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۰
جامانده...

من فقط یک  "بلیت" رفت به کربلا میخواهم ...

                                                                                                                         "فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 23:29 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۰
دیشب که دیدمت

مثل ِ همیشه ی این روزها

باز هم گرفته بودی

چندین شب است

نماز آیـــات میخوانم ...

                                                              "فاطمه.محکم"

 

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 20:14 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۰
عید سعید فطر مبارکـــــ ...

زیرلب زمزمه میکنم : يا مُقَلَّبَ القّلوُب وَالاَب‍ْصارْ ... قلب ِ من با تو  ... يا مُدَبّر اللّيلِ و النَّهار  ... لحظه هایم با تو ...يا مُحَوّل الحَول و الاَحوال ... آرامم با تو ... حَوّل حالَنا الي اَحسَنِ الحال... بهترین ِ حال ِ من با تو ... خدای مهربان ِ من ! لحظه هایم را می سپارم به تو تا سال ِ بعد همین موقع  ... مثل ِ قرارهای همیشگی مان ... هوایشان را داشته باش ... دوستت دارم ...

                                                                                                        "فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 20:57 | لينک به اين مطلب
یکشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۰
تلخ و شیرین

امروز که تا دم دمهای ظهر خواب بودم ، انگار تازه طعم ِ تابستان را حس کردم  ... دیروز با کلی مقدمه چینی گفتم که دیگر اداره نمی آیم . با اینکه این ۴۵ روز خیلی شیرین بود و پر از تجربه ، ولی آنقدر این روزهایم دغدغه دارد و شلوغ هست که دیگر جایی برای سرکار رفتن من نمی ماند ... !

فکر میکنم به کارهای عقب افتاده ام . به اینکه انشاءالله دو هفته ی دیگر زینب رفته سر ِ زندگی اش و دیگر کسی نیست که من گریه هایم را ، غرغرهایم را ، شکوه ها و گلایه هایم را با او قسمت کنم . دوست ندارم آنقدر از هم دور شویم که برای هم غریبه شویم . با اینکه اغلب اوقات با هم در جنگ و جدال به سر می بریم اما تقریبا از فروردین ماه آمده اولِ لیست ِ دعاهایم . "آرزویم همه خوشبختی توست " ...

فکر میکنم به ترم اول دانشگاه و ۱۳ واحدی که مانده و اینکه یک روز بروم دانشکده ببینم چه خبر است  ، به اینکه دلم برای رفقایم تنگ شده که به گمانم همه شان کار دانشجویی برداشته اند ، به اینکه عزا گرفته ام برای یک واحد تربیت بدنی۲ که چه جوری این همه راه را بروم تا قاسم آباد ...

فکر میکنم به این وبلاگ که دوست دارم یک جور ِ دیگر باشد و نیست ... اینکه چرا هر چه مینویسم راضی ام نمیکند ... اینکه کامنتهای پر از لطفتان را که میخوانم شرمنده میشوم که دستم به نوشتن نمیرود...

فکر میکنم به حرف ِ همکارم که آدرس کلاس ِ عکاسی همسرش را داد . دوست دارم بروم اما ...اما یاد ِ حرف ِ نجف زاده می افتم که میگفت:"در زندگي آدم ها روزهايي هست که آنها اولويت هايشان را گم مي کنند و هوس هاي بي فايده مثل خوره به جانشان مي افتد."...

این روزها به شدت دوست دارم بروم آسایشگاه معلولین فیاض بخش ؛  دلم برای ملیکا و نازی و کوثر و بچه های نازنینم تنگ شده ...

          راستی !

                شهریور چقدر ماه ِ قشنگی ست ...(از یادداشت های یک خودشیفته)

                                                    

                                                                                                                     "فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 13:55 | | لينک به اين مطلب