دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۰
نشانی ...

خانه اش جنوبی است . از آن خانه های قدیمی باصفا . چهار تا پله میخورد که میرسی به دری با شیشه های رنگی . خانه اش زنگ ندارد . عاشق ِ مهمان است و اینکه خودش برود در را باز کند و ببیند مهمانش کیست . آنقدر آرام است و دوست داشتنی که دوست داری همینطور زُل بزنی توی چشمهایش و آنقدر نگاهش کنی که خودت هم آرام شوی . لبخند ِ دلنشینی صورت ِ مهربانش را مهربان تر کرده . سلام میدهیم . میگوید: "خوش آمدی ، قدم ات روی چشمهایم" .خم میشود کفشهایم را جفت کند . میگویم : نه حاج خانم . نگاهم میکند ، لبخند میزند .... "هنوز مکه نرفتم دختر گلم ". کفشهایم را میگذارم توی جاکفشی چوبی کوچکی که چهار جفت کفش تویش جا میشود . دستم را میگیرد و می برد که خانه اش را نشانم بدهد . راهروی کوچک جلوی در را چهار قدم که رد کنی میرسی به یک پذیرایی کوچک که دیوارهایش با کلی قاب عکس تزیین شده . فضای خانه اش را عطر ِ گل محمدی پر کرده . یکی یکی معرفی میکند . همه ی غریبه ها و آشناها را . این وسط ولی یک نفر خیلی آشنا بود . نگاهش میکرد و لبخند میزند . منتظر بودم که معرفی کند . نگاهم کرد و گفت : شناختی دخترم ؟ ... گفتم پسرتونن ؟ ... نگاهم کرد . لبخند زد . " بله دختر گلم . همین یه پسر رو دارم . فاطمه هم که نیست . رفت . رفت پیش برادرش ." و باز لبخند میزند . یک صندلی گهواره ای قدیمی گوشه ی حال است . " حاج رسول خدابیامرز برایم گرفته بود . عشق ِ این صندلی ها بود . آخرش داد آقا نصرت که سفارشی برایم بسازد . نجار بود . همسایه ی قدیممان . خدا رحمتش کند ." میگویم خدا رحمتش کند. همینجور دستهایم توی دستهایش است . می برد مرا پای صندوقچه ی قدیمی که رویش یک ترمه ی زیبا انداخته . بازش میکند و یکی یکی خاطره هایش را مرور میکند . می دیدم که چقدر ذوق کرده . چند تا عکس ِ قدیمی نشانم میدهد که انگار دوست نداشته قابشان کند و بگذارتشان کنار ِ قاب های دیگر روی دیوار . مخصوص ِ تنهایی هایش خودش است . توی دلش قاب کرده .  یک جفت گلاب پاش عتیقه ی زیبا . "هر وقت مهسا جان بیاید مرا ببرد بهشت رضا از گلاب لب پُــرشان میکنم و می برم برای پسرانم." حاج خانوم ! نگفتید یه پسر دارید ؟ ... . "دارم دخترم . یه پسر ِ گل دارم . هر روز بهم سر میزنه ولی پیش ِ من نیست . خونه اش یه جای دیگه ست . یه جای بهتره . تو بهشت رضا کلی پسر دارم که اگه مهسا برسه بیاد هر هفته میرم دیدنشون" . یک پلاک نشانم میدهد . " این پلاک رو همین چند سال ِ پیش بهم دادن یادگاری داشته باشم . فقط همین رو دارم ." بغلش میکنم و میگم نمیدونستم آقا مهدی شهید شده ... از پای صندوقچه بلند میشیم . کلیدی رو که کنار ِ گلدون ِ شمعدونیه رو برمیداره و در ِ اتاقی که کنج ِ خونه قرار داره رو باز میکنه . دور تا دور ِ اتاق گلدونای کوچیک چیده شده با یه پارچ برای آب دادنشون . دو تا قاب عکس روی طاقچه است . یکی آقا مهدی و یکی هم حاج رسول . حاج رسول چند سالی میشه که از دنیا رفته . یه کمد ِ چوبی قدیمی با یه میز ِ عسلی که روش یه آینه کوچیک و دو تا شمعدونیه قدیمیه . . وسط اتاق یه سجاده ی سفید پهن ِ و یه تسبیح  از خاک ِ کربلا و یه مُهر و یه ذره بین و یه قرآن و یک کاسه آب با گلبرگای گل ِ محمدی ... . وقتی خوابش میبره آب میزنه به صورتش که بیدار بشه و نیایش هاش ناتموم نمونه . اتاق ِ عجیبیه . عطر ِ عجیبی داره . آرامش ِ عجیبی داره . میشینم روی سجاده اش . حاج خانم برام شربت میاره . میشینه رو به روم و میگه : سفید بخت بشی دخترم . سرتو درد آوردم ؟ ... میگم نه حاج خانم . نه . خیلی دوستتون دارم . بغلم میکنه . پیشونیمو می بوسه و یه آیه از آیه های قرآن رو میخونه : " اَلَم یَعلَم بِاَنَ اللهَ یَری" ... بعدشم میگه : مواظب باغچه ی دلت باش . باید همیشه بهشون برسی . باید همیشه حواست به گلهای دلت باشه . ازشون غافل نشی  ...

چهارسال ِ که رفته پیش ِ فاطمه و آقا مهدی و حاج رسول ...

+ فوتوبلاگـــم به روز شد !

                                                                                                                               "فاطمه.محکم"

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 20:20 | | لينک به اين مطلب