نگرانم ... نگران ِ تمام ِ کارهای ناتمامم ... نگران ِ تمام ِ حرف های نگفته ی توی دلم ... حرفهایی که انگار هر روز بزرگـــ تر میشوند ... قد میکشند ... نگرانم ... نگران ِ تمام ِ رازهای مگویی که فاش شد ... حرف هایی که نباید زده میشد و گفته شد ... نگرانم برای روزهایی که زنگ گوشی ام را قطع کردم و خوابیدم و دلم نرفت به استقبال ِ یاری که بی صبرانه منتظر بود ... چشم بستم روی همه مهربانی ها ... بی محلی کردم ... غصه هم حتی نخوردم ... مثل ِ آن روزهای قبل حتی ته دلم هم نلرزید ... آرام و بی توجه رد شدم ... نگرانم ... نگرانم که نمی بینم قد کشیدنت را ... پیر شدنت را ... نمی بینم که چین افتاده به پیشانی ات ... نگرانم برای همه ی درد هایی که درمانی ندارند ... برای تویی که نمی بینمت ... نیستی ... ! نگرانم ... نگران ِ بچه هایی کوچکی که سخت کار میکنند ... که نکند نباشد دست ِ محبتی روی سرشان ... نکند شب ها بالشتشان تر شود ... نگرانم برای همه ی کارهایی که دوست دارمشان ولی دور افتاده اند از من ... خلاف ِ هم میدویم ، نمیرسیم ... نگرانم ! برای اشک های " آقا " ، برای بغض هایش ... برای تنهــــــــــایی اش ... نگرانم برای فرصت هایی که از دست میدهم ... برای آدمهای خوبی که میروند ... نگرانم برای "دوست داشتن" هایی که عادت شده اند ... برای "شهادت نامه " هایی که امضا میشوند و اسم من ... نگرانم برای گرانی های بی سر و سامان ... برای حجابی که افتاده بین من و "او" ... نگرانم برای تمامی دلهایی که شکسته ام و قلب هایی که رنجاندم ... حس میکنم دیگر فرصتی نیست ... دیر شده ... خیلی دیر ... خیلی چیزها از دست رفته است ... نمیشود دوباره پیدایشان کرد ... نمیشود دوباره به هم چسباندشان ... ولی با این همه هنوز به مهربانی مهربانم امید دارم ... کاش دوباره نگاهمان به هم گره بخورد ... کاش ...
زیرپله : چند روزی میشه که احساس میکنم محمدرضا یکهو خیلی بزرگ شد ... ساعت خوابش منظم شد و گاهی فرصتی میشه تا من دقایقی رو به خودم اختصاص بدم ... به "فاطمه " ای که به شدت نگرانشم ...
سلام ... برای حالم دعا کنید ... دور شده ام از اصــــــل ام . . . از ریشه . . .
"فاطمه.محکم"
