سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۲
سوته دلان

چقدر دل تنگ ِ این روزها بودیم . با این که شاید نباید این ماه را آنقدر دوست داشته باشیم، آخر ماهی ست که حسین (ع) را از ما گرفت ولی ما تمام ِ اشک هایمان را میگذاریم برای این روزها . برای غربت و مظلومیت زینب(س) ، برای تنهایی حسین (ع) ، برای دلتنگی های رقیه(س) ... این ماه ، ماه احساس های زخم خورده است ...

این روزها ؛ لا به لای گریه ها و بغض هایی که در گوشه گوشه ی شهر جاری ست ، لا به لای دلتنگی های کربلایی ، من را هم دعا کنید ... برای این دل ِ ناصبورم ... برای عشقی که کنار ِ ضریح اش جا مانده  ...

کاش این دکمه های کیبورد با دلم راه می آمدند و حرفهای مانده در گلویم راه ِ پرواز را پیدا میکردند ... کاش!

این شعر " حسین زحمت کش"  از آن سوزهای نهانی دارد که ... :

داری از قصد می زنی یک ریز
با سر انگشت خود به شیشه ی من
قطره قطره نمک بپاش امشب
روی زخم دل همیشه ی من

تو که در کوچه راه افتادی
همه جا غیر کربلا بودی!
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟

روز آخر که جنگ راه افتاد
سایه ی تشنگی به ماه افتاد
هر طرف یک سراب پیدا شد
چشمهامان به اشتباه افتاد

مهر زهرا مگر نبودی تو؟
تو که با مادر آشنا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟

مادری در کنار گهواره
لب گشود و نگفت هیچ از شیر
تو نباریدی و به جات آن روز
از کمانها گرفت بارش تیر

تو که حال رباب را دیدی
تو به درد دلش دوا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟

وقتی آن روز رفت سمت فرات
در دلش غصه های دنیا بود
تو اگر در میانمان بودی
شاید الآن عمویم اینجا بود

رحمت و عشق از تو می بارید
قبل تر ها چه باوفا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 10:51 | | لينک به اين مطلب
شنبه ۴ آبان ۱۳۹۲
عکس نوشت

قبول باشد سید !

مینشینم جایی نزدیک ِ سید ِ عباپوشی که نشسته است روی سنگ فرش ِ وسط ِ صحن و با لحنی آرام و دلنشین قرآن می خواند ...گاهی بلورهای اشک روی صورتش روان می شود و گاهی زیر لب حرف هایی را زمزمه می کند ... سید ِ عباپوش را دوست دارم؛ از آن پیرمردهای نازنین روزگار است که امروز انگار باز هم دل ِ وصل شده اش او را به این جا آورده ... از آن هایی که روزگار چین های زیادی را بر پیشانی شان نشانده ... گهگاهی نگاهی می اندازد به همه ی آدمهایی که انگار در آمد و شد  مهربانی آقا گم شده بودند.  به بعضی ها سلام می کند و بعضی ها را فقط نگاه ... دلیل انتخاب هایش را نمی فهمم ... ! سید ِ عباپوش حتما دلیلی برای انتخابش ، سلامش ، نگاهش و نیایش هایش دارد ... یک دلیل ِ خاص ! شاید یک جور  عطوفت ِ ارغوانی رنگ را از چهره شان میخواند. زاویه ی نگاه ِ دلم را که رو به آسمان ِ حرم تنظیم می کنم ، می بینم که انگار آسمان پائین تر آمده ... جایی نزدیک ِ همین مسافر ِ امروز ... نزدیک ِ سید !

دخترکی آن طرف تر ، زانوهایش را توی بغل گرفته و چشم دوخته به این طرف ِ صحن ... شاید روح ِ او هم مثل ِ من در لحظه لحظه های نیایش ِ این سید تکثیر شده . شاید او هم دوست ندارد مثل ِ من عادت کند به ساده گذشتن از کنار ِ آدم ها ...

حالا نه با تویی که مهربانیت از جنس ِ دیگری ست ، که دوست داشتنی ست ، که نمیتوانم از کنارت ساده بگذرم ، که دعا می کنم کاش این همه حرف ِ توی نگاهت را می توانستم بفهمم. نه!  با تو حرفی ندارم ... فقط توی دلم دعا می کنم که کاش برای من هم دعا کنی سید ِ عباپوش ...  که زیارتت از آن دلی هایی بود که دلم می گوید: امضاء شده است ،   که مُهر ِ قبولی به پایش خورده ...

متن : فاطمه محکم

عکس : مسعود نوذری

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 21:16 | | لينک به اين مطلب