شنبه ۴ آبان ۱۳۹۲
عکس نوشت

قبول باشد سید !

مینشینم جایی نزدیک ِ سید ِ عباپوشی که نشسته است روی سنگ فرش ِ وسط ِ صحن و با لحنی آرام و دلنشین قرآن می خواند ...گاهی بلورهای اشک روی صورتش روان می شود و گاهی زیر لب حرف هایی را زمزمه می کند ... سید ِ عباپوش را دوست دارم؛ از آن پیرمردهای نازنین روزگار است که امروز انگار باز هم دل ِ وصل شده اش او را به این جا آورده ... از آن هایی که روزگار چین های زیادی را بر پیشانی شان نشانده ... گهگاهی نگاهی می اندازد به همه ی آدمهایی که انگار در آمد و شد  مهربانی آقا گم شده بودند.  به بعضی ها سلام می کند و بعضی ها را فقط نگاه ... دلیل انتخاب هایش را نمی فهمم ... ! سید ِ عباپوش حتما دلیلی برای انتخابش ، سلامش ، نگاهش و نیایش هایش دارد ... یک دلیل ِ خاص ! شاید یک جور  عطوفت ِ ارغوانی رنگ را از چهره شان میخواند. زاویه ی نگاه ِ دلم را که رو به آسمان ِ حرم تنظیم می کنم ، می بینم که انگار آسمان پائین تر آمده ... جایی نزدیک ِ همین مسافر ِ امروز ... نزدیک ِ سید !

دخترکی آن طرف تر ، زانوهایش را توی بغل گرفته و چشم دوخته به این طرف ِ صحن ... شاید روح ِ او هم مثل ِ من در لحظه لحظه های نیایش ِ این سید تکثیر شده . شاید او هم دوست ندارد مثل ِ من عادت کند به ساده گذشتن از کنار ِ آدم ها ...

حالا نه با تویی که مهربانیت از جنس ِ دیگری ست ، که دوست داشتنی ست ، که نمیتوانم از کنارت ساده بگذرم ، که دعا می کنم کاش این همه حرف ِ توی نگاهت را می توانستم بفهمم. نه!  با تو حرفی ندارم ... فقط توی دلم دعا می کنم که کاش برای من هم دعا کنی سید ِ عباپوش ...  که زیارتت از آن دلی هایی بود که دلم می گوید: امضاء شده است ،   که مُهر ِ قبولی به پایش خورده ...

متن : فاطمه محکم

عکس : مسعود نوذری

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 21:16 | | لينک به اين مطلب