چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۱
من دارم میرم . . .

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه!
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم!
گفتم: دکتر دیگه ای.. خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد!
گفتم: خدا کریمه، انشالله  که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش . گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟ گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن.. تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم!؟
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم؛ اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد! با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن.. آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه!

سرتونو درد نیارم من کار میکردم؛ اما حرص نداشتم.. بین مردم بودم؛ اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم..
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم.. گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم.. مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم.. خلاصه اینکه این ماجرا منو آدم خوب و مهربانی کرد.
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه . آرام آرام آرام خداحافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم! با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم.. گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؟ گفتن: نه! گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند: نه!
خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟

 

پ.ن:فکر کنم قبلا خونده بودمش ولی امروز مجددا ایمیل شو از طرف استادم دریافت کردم . خیلی زیبا بود و من رو به تامل واداشت .

پ.ن:فوتوبلاگم به روزه .

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 11:17 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۱
چند خط از چند کتاب ...

یکی از مهمترین تمرینات برای رشد معنوی ، توجه به کارهایی است که به طور خودکار انجام میدهیم مثل نفس کشیدن ...

                                                  "مکتوب" - پائولوکوئلیو

چشمهایت که سرد میشود ، چای هم از دهان می افتد . پلک هایت که بسته میشود نور و گرمای خورشید پس پنجره می ماند ...

                                         "دخترها به راحتی نمیتوانند درکش کنند" - پوریا عالمی

روزگار اینجوری است.از شما چه پنهان ، همه اش تلخ نبود ، سخت نبود ، سخت نیست . ناشکری نمیکنم، لذت هم داشت، دارد . لذت خواندن و نوشتن ، لذت پیدا کردن دوست ، خانواده . خدایا ! من چقدر خوشبختم .

                                        " شما که غریبه نیستید" - هوشنگ مرادی کرمانی

دیروز برایش یک نامه نوشتم.اما بدون اسم . جرات نکردم اسمم را بنویسم.برایش نوشتم که از جا بلند شود . از خودش بیرون بیاید . برود حقش را بگیرد . پرواز حق مرتضی است ...

                                                   "از به " - رضا امیرخانی

پروفسور اوگدن استاد دانشگاه و روان شناس است. او 25سال پيرامون مسائل رواني تحقيق کرده است. وي مينويسد:يکي از عوامل مهم خستگي هاي روحي و فکري و سردرد هاي عصبي، گوش دادن به موسيقي است، مخصوصا براي کسانيکه به موسيقي آن دقت و توجه ميکنند.

                                                  "حرمت موسیقی " - غلامرضا حاتمی

 

پ.ن: فوتوبلاگم به روز می باشد.

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 14:45 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱
همبازی ...

میگویی "لبخندهایت را هیچ وقت از من دریغ نکن" و من فکر میکنم که حتی مصنوعی لبخند زدن هم گاهی چقدر سخت میشود ، وقتهایی که بغض ، چشمها و گلویت را با یک دست ، محکم فشار میدهد ... با این همه تو را آنقـــدر دوست دارم که برایت لبخند بزنم ... از آن لبخندهای واقعی که دوستشان داری ... که فقط به عشق ِ تو بر پنهای صورتم نقش می بندد ... من آنقدر تو را دوست دارم که هر نقشی که بخواهی برایت بازی میکنم ... میشود از تو خواهشی بکنم؟ میشود تو هم فقط یک نقش برای من بازی کنی؟ ... لااقل تا یک مدتی که دلم آرام بگیرد ... نقش ِ یک آغوش ... شرط می بندم که تا به حال چنین نقشی به تو پیشنهاد نشده ... یک آغوش که من وقتی خسته از تمام ِ رنگ هایی که در طول روز عوض کرده ام ، بیایم و تا ساعتهای زیادی در آغوش ِ تو نفس بکشم ... زندگی کنم ... تندتند برایت حرف بزنم و هق هق ِ گریه هایم تا آسمان ِ هفتم برسد و تو موهایم را نوازش کنی و برایم لالائی بخوانی و با گرمای آغوشت آرامم کنی ... می بینی ؟ ...  نقش ِ اول همیشه دیالوگ های سخت و بازی پیچیده ای ندارد ...

"فاطمه.محکم"

پ.ن۱: سلام . . . 

پ.ن۲: این پست "همینجوری نوشت" است و هیچ مخاطب ِ خاصی ندارد !

نوشته شده توسط فاطمه *** محکم در 11:12 | | لينک به اين مطلب