عصرهای شنبه که از دانشگاه برمیگشت لی لی کنان می آمد و با موبایلش از تمام ِ کوچه عکس میگرفت . همسایه ها چپ چپ نگاهش میکردند : "دختره ی بی حیا" ... " خیر سرش دانشجو شده باز هم دست از این سبک بازی هایش برنمیدارد " ... لبخندی میزد و کلید را توی قفل میچرخاند و بی خیال ِ همه ی حرفهایی که پشت سرش دارد بین نگاه های همسایه ها رد و بدل میشود ، می آمد خانه و شروع میکرد به نوشتن ... :
وقتی صنم بانو جواب ِ سلام هایم را نمیدهد یعنی حال و روز ِ خوبی ندارد . یعنی دلش گرفته . فکر کنم باز با عباس آقا دعوایش شده بود که صندلی کوچکش را گذاشته بود دم ِ در ِ خانه و همین طور که مثل ِ همیشه تمام ِ محل را زیرچشمی دید میزد ، به زمین و زمان هم فحش میداد...
مهدی را دیدم . وقتی می بینمش انگار تمام ِ شادی های دنیا را به من میدهند. تو مهدی را نمیشناسی. سه شنبه اسباب کشی کردند به آپارتمان ِ رو به روی خانه ی ما . طبقه ی سوم . طفل ِ معصوم هنوز نتوانسته برای خودش دوستی پیدا کند . چهار روز است که آمده اند این محل و من هم چهار روز است که عشق میکنم . جوری دستش را توی دستش حلقه میکند و به دیوار تکیه میدهد و لب ورمیچیند و به بچه ها نگاه میکند که دلت میخواهد همینجوری بایستی و نگاهش کنی . آنقدر دوستش دارم که چهار روز ِ تمام است که دعا میکنم خدا یک پسر ِ شیرین ، مثل ِ مهدی به من بدهد ... امروز از سر کوچه دست ِ پدرش را رها کرد و تا جای خانه با هم لی لی کردیم . چندین بار نزدیک بود بیفتد . آنقدر شیرین میخندد و ذوق دارد که قند توی دلت آب میشود . چند بار به مهدی گفتم : کاش همیشه شنبه بود ! ... نگاهم میکند و پیشنهاد ِخرید ِ نوشمک میدهد . میگوید من پول دارم . بعد برمیگردد و بابایش را صدا میکند که پول بدهد که برای خودش و من که شده ام "دوستش" نوشمک بخرد ... !
مهشید خانم صبح میگفت" شنیدی ؟ شنیدی که خانم ِ اقبالی بستری شده تیمارستان ؟ دیدی آنقدر به تو گفت دیوانه میشوی که آخرش خودش دیوانه شد ؟ حق اش است ... بس که برای مردم حرف در می آورد "... دلم برای خانم ِ اقبالی سوخت . با اینکه هیچ وقت دوستش نداشتم ولی هیچ وقت هم ازش بدم نیامده بود . همیشه میخواست نقش ِ دایه ی مهربان تر از مادر را بازی کند ... به مهشید خانم گفتم : انشاءالله شما هم همین روزها میروی پیشش از تنهایی در می آید . نیشخندی زدم و راهم را گرفتم و رفتم ، او هم آباء و اجدادم را ...
گفتی فقط هفت روز ... "روزی یک سیب که کنار بگذاری من برمیگردم" ...حوصله ام سر رفت بس که نوشتم و نیامدی ... بس که شنبه ها را شمردم و نیامدی ... بس که لی لی کردم و نیامدی ..بس که خنده های مهدی تو را به یادم آورد و تو یادی از من نکردی ... بس که این خانه ی طبقه ی سوم ِ آپارتمان ِ رو به رویی خالی شد و پر شد و تو نیامدی ... بس که همسایه ها "دیوانه" خطابم کردند و من به عشق ِ "لیلی" گفتن هایت صبوری کردم و نیامدی ... بس که منتظر شدم و نیامدی ... اصلا دیگر نمینویسم ... دیگر شنبه ها را به امید ِ اینکه تو بیایی و بخوانی که چه کردم ، که چه گذشت بر من ، که چقدر سعی کردم همان لیلی تو بمانم ، نمینویسم... با این که میدانم نمی آیی ... با این که میدانم فراموشم کرده ای ... با این که میدانم دیگر لیلی ات نیستم اما یک خواهش ! برنگرد ...
امضا : غریبه ...
"فاطمه.محکم"
پ.ن۱ : از نوشته های خیلی وقت پیشم ... باز هم ببخشید که خوب نیست !
پ.ن۲ : وبلاگ جناب ِ همسر با شنبه های حورایی به روز شد ...
