نمیدانم چرا ... اما به نظرم آنقدر این "نود" ، تلخی ها و تنهایی ها و گریه ها و دلهره هایش زیاد بود که با وجود ِ شیرینی های خوش طعم اش ، تجربه های متفاوت اش ، شادی های رنگارنگ اش و حتی زمستان ِ عاشقانه اش ، برایم دوست داشتنی نبود !! ...
خواهرم ، من ، رفیقم ، تک دختر ِ همسایه ی چندین و چند ساله ی طبقه بالایی مان ، به جمع ِ متاهلین پیوستیم ... چشمهایم را عمل کردم که از شر ِ عینک رهایی یابند ... پدر و مادرم 28 روز مشرف شدند خانه ی خدا و من تجربه ی متفاوت ِ کدبانوگری را در پرونده ام ثبت کردم ... و خلاصه این که بودند تلخ و شیرین های زیادی ... بودند و گذشتند و تمام شدند و حالا لحظه ها را میگذرانم برای یک سال ِ دیگر ... برای 365 روز ِ دیگر ... برای یک سال ِ نزدیک تر ... نزدیک تر به آسمان ... به "او" ... به مهربانی که توی این سیصد و شصت و پنج روزی که گذشت ، بود و من ندیدمش ... بود و من حس اش نکردم آنطور که باید ... آنطور که قلبم راضی شود ... آنطور که بی تابی نکند... با این همه ممنونم از خدا ... ممنونم بابت ِ تک تک ِ لحظه ها و ثانیه هایی که اجازه داد "نَفَس" بکشم ؛ زندگی کنم ... ممنونم بابت ِ تمام ِ مهربانی هایی که با وجود ِ "بدی" بیش از اندازه ی من ، هنوز هست و هنوز با من است و هنوز می فهممش ... ممنونم بابت ِ محبت هایی که بی خبرم از وجودشان ... ممنونم بابت ِ همه چیز ... و شرمنده ام ... و شرمنده ام برای لحظه های "زیادی" که نداشتمش ... که فاصله انداختم بین خودم و خودش ... که گم شدم ... که دور شدم ... که از یاد بردمش ... فراموش کردم ... ندیدم ... به روی خودم نیاوردم ...که تلخ گذشت ... که گریه کردم برای "نبودنش" ... و من شرمنده ام هنوز ... شرمنده ام و دل تنگـــ ...
این روزهای آخر ِ سالی اما حالم یک جورهایی دارد خوب میشود ... به گمانم "اُمیّدی" در چشمهایم برق میزد ... به گمانم یک شادی زیرپوستی دارد توی تمام ِ رگ ها و سلولهایم منتشر میشود ... به گمانم روزهای قشنگی خواهد بود ، روزهایی که دارد می آید ... شکوفه میکند ... سبز میشود ...
این روزهای آخر ِ سالی حال و هوایم جور ِ دیگریست ... یک جور ِ مبهم ِ شاد شاید !
