مهتاب جان میرود لالا کند و جایش را میدهد به خورشید بانو ... صدای سرفه های رادیوی مسجد کم کم در می آید ... گلویی که صاف میکند ، گوش من دوباره باز زمزمه های شیرین میشنود ... این جور وقت ها که میشود کلی خدا را شکر میکنم بابت ِ این که همسایه ی مسجد شده ایم باز ... مثل ِ خانه ی پدری که صدای اذان مسجد از پنجره ی اتاقم برایم دل نوازی میکرد ...
عطر ِ باران را که حس میکنم ، چشمهایم را باز میکنم و آهسته میدوم سمت ِ در و هوایی تازه میکنم از باران ... همین حس ِ قشنگ باران ، حال ِ بد من را خوب میکند ... حال ِ بدی که سوغاتی کابوس ِ دردناک ِ دیشب بود ... اصلا مگر میشود باران ببارد و تو بی خیال ِ سرماخوردگی و گلو درد و دردهایت نشوی ؟ مگر میشود باران ببارد و تو لبخند نزنی ؟ مگر میشود باران ببرد و تو هوای دلت را عوض نکنی ؟ می بینی ؟ چقدر ساده میشود با همین بهانه های کوچک شاد شد ، لبخند زد و زندگی را از نو نفس کشید ؟
بعد از رفتن ِ همسری می نشینم پای دیدن ِ ویتامین 3 . مهمانش بهت زده ام میکند... نمیدانستم باید به حال و روزش بخندم یا گریه کنم ؟ مهمان ِ عجیب ِ امروز ِ علی ضیا یک جورهایی من را میان ِ حس ِ دو گانه ای گرفتار کرده بود . چقدر لبخند ، چقدر آرامش و چقدر شکرگویانه حرف میزد بانویی که دردهای زیاد داشت ... بانویی که انگار رنج ِ بیماری پسر و همسرش ، درد ِ نان داشتن ، درد ِ کوله بار ِ سنگین ِ روی دوشش را احساس نمیکرد ... شاکر بود و هنوز با همان کفش های آهنینش ، امیدوار قدم بر میداشت ... و من چقدر مبهوت این بانو شده بودم ... چقدر با خودم درگیر شدم و چقدر شرمنده ... میدانم که جای او اگر می بودم ، تاب نمی آوردم این همه درد را ... ولی بانوی مهربان ِ امروز ، درس های زیادی به من داد ... با همان ِ نگاه ِ معصومانه و همان لبخند ِ دلنشین و همان خدا رو شکر های مُدام ِ بر لبش ..
امروز روز ِ عجیبی بود ...
خدایا ! بابت ِ همه ی داده ها و نداده هایت شکر ...
ممنونم خدای مهربانم ...ممنون
"فاطمه.محکم"
